مشخصات شهید

شهید حسن نیكنام

79
نام حسن
نام خانوادگی نيكنام
نام پدر ابول
تاربخ تولد 1345/02/03
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1366/02/16
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات ديپلم
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    زندگينامه بسيجي شهيدحسن نيكنام
    شهيـدحسن نيكنام در سال 1345 در شهر برازجان در خانوادهاي متوسط ولي مـوُمن ومعتقد به مكتـب گوهر اسلام ديده به‌جهان‌گشود واز همان دوران كودكي شايستگي خود رادر تمام مسائل ديني ،اجتماعي واخلاقي نشان داده شهيـد سال352 وارد دبستان شهيـد جاويد كازروني گرديده وبا همت تمام مراحـل ابتدايي رابه‌پايان رسانيد‌ووارد مدرسه‌راهنايي‌مدرس‌برازجان گرديد‌وي‌درمدت‌تحصيلات‌راهنمائي‌عضوفعال انجمن اسلامي اين‌مدرسه‌بود ودرامرتبليغ وامورات فرهنگي مي ورزيد . شهيد دوره متوسطه رادر دبيرستان آيت الله طالقاني تا سال چهارم با موفقيت پشت سرگذاشت شهيد نيز در دوره دبيرستان عضو فعال شوراي انجمن اسلامي دبيرستان‌ مذكور واز اعضاي پايگاه مقاومت دانش آموزي مبد‌اً دبيرستان آيه ا… طالقاني به مثابه رزمنده‌اي در سنگرعلم‌ودانش به‌ تحصيل ‌اشتغال داشت. وي در اواخر سال61 فعاليت بيدريغ‌خود را درپايگاه مقاومت كربلا شروع ومخلصانـه وصادقانـه همگام باساير برادران همرزم وبسيجيش به پاسداري از دستاوردهاي ارزشمنـد انقلاب اسلامي‌ پرداخت و پس از مدت كوتاهي بعنـوان يكي ازاعضاي شوراي ‌سرپرستي پايگاه مذكور انتخاب‌ گرديد ،شهيد در سال 62 همراه جمعي از برادران بسيجي خود به جبهـه كردستان‌عزيمت نمود وبا رشادت‌دلاوري منحصربه‌فردي‌كه داشت به مبارزه با گورهكهاي محارب وملحد پرداختند وبيش از سه سال از عم0ر پربارش را درراه جهادبادشمنان‌اسلام‌وقرآن وولايت فقيه‌گذراند.وي در مدت عزيمتش به ميادين نبرد دوبار مجـروح گرديد اما به خاطر عشق وافرش به اسلام و امـام عزيز امت خللي در اراده استوارش بوجـود نيامد .از خصوصيات اخلاقي شهيـد فردي بود صادق و مخلص و بي‌ريا و بـدور از هر گونه آلايش ،فردي بود باتقوا وپرهيـزگار و هميشه افتخار داشت كه در مراسمات مذهـبي ،سياسي همانند نمـاز جمعه وجماعات و راهپيمائيها حضور فعـال داشته باشد تا اينكه اين رزمنده  بي‌باك وشجاع درعمليـات كربلاي هشت كه ايشان بعنـوان ‌فرمانـده گروه انجام وظيفه مي نمودند مورد اصابـت خمپاره بعثيون كافر قرار گرفته واز چند ناحيه بدن مجروح وبه بيمارستان امام‌رضا(ع) مشهداعزام وپس از مدت يكماه بستري بودن در اين بيـمارستان در تاريخ 15/2/66 به آرزوي ديريـنه خود كه همان فيـض عظماي شادت بود نائل وروح پاكش به ملا اعلي پيوست .

    ادامه مطلب
    شهداء به فضل ورحمت كه از خداوند نصيبشان گرديده شادمانند وبه آن مؤمنان كه هنوز به آنان نپيوسته اندوبعداًدرپي آنها براه آخرت خواهند شتافت،مژده دهند كه از مردن هيچ نترسند وازفوت متاع دنيا هيچ غم نخورند.(آل عمران آيه 170)

    سوگند بخدا علاقه پسر ابوطالب به مرگ بيشتر است از علاقه طفل به پستان مادرش مي باشد.(علي(ع) )

    ديگر مارا از مرگ چه باك است كه مرگ سرخ به از زندگي ننگين است كه رهبر شيعه چنين مرگ را در آغوش مي گيرد.روزگار سر آمد ومن به آرزوي خود كه همانا شهادت بود رسيدم آرزويي كه براي رسيدنش ثانيه شماري ميكردم ورسيد آن روزي را كه راحتي عمرم درآن خلاصه مي شود زيرا آنچه مرا ميترساند ومرا به ياد روزي مياندازدكه خداي ناكرده كاراز كار بگذرد قيامت است قيامت وروزي كه بايد نامه اعمال خود را در دست بگيريم وبا آن نامه اعمالمان با دقت وتعجب بنگريم زيرا كه خداوندمتعال از هيچگونه كارهاي كوچك وبزرگ فروگزار نمانده است وهمه اش را براي ما ثبت وضبط نموده است.من از قيامت ميترسم زيرا وسوسه هاي شيطان مرا لحظه به لحظه به لبه پرتگاه جهنم نزديك ميسازد.هيچ چيز جز به خدا توسل وجهاد كردن نيست وهيچ چاره اي جز قيام كردن در راه خدا را نمي بينم زيرا من همه اميدم،انتظارم، معشوقم ومعبودم به اوست واوست كه مرا ياري ميدهد ما ايرانيان شيعه تا پرچم لا اله الا الله ومحمّد رسول الله(ص)را به جهان صادر نكنيم از پاي نخواهيم نشست تا به جهانيان نشان بدهيم كه ايران زنده است اسلام زنده است تا به ابد زنده است، هميشه خواهد ايستادوتا ابد مي ايستد.من به آخرت اعتقاد دارم چون به آ خرت اعتقاد دارم دست وپايم را جمع وجور كرده ام تا از گناهان دور بمانم.من از زماني ميترسم كه در برابر خداوند و فرشتگان وپيامبرانش از جمله نبي اكرم خاتم النبيين حضرت محمد(ص)وامامان شيعه از جمله قائم آل محمد(عج) وشهداي اسلام از صدرتا كنون وپيش شما مردم حزب ا… وامت حزب ا…وامام امت سر بزير باشم.واكنون من در مسير از قيام تا شهادت هستم هيچ چيز جز شهادت آرزوي من نيست وهيچ چيز جز شهادت نمي تواند گلوي تشنه مرا سيراب كند ومي خواهم مسير از لجن تا روح خدا را طي كنم وآنگاه شهادت دهم اميدوارم كه درخت اسلام با خون من وبرادران حزب  اللهي سيراب شود پس بدانيد كه كسي مرا مجبور نكرده تا مكتب شهادت را برگزينم وفقط مسئوليتي را كه بر عهده داشتم را براي رضاي خدا انجام داده ام پس از شما مردم حزب اللهي دشتستان مي خواهم كه با قاطعيت تمام جلوي مزدوران داخلي وخارجي كه مخالف روحانيت واسلام باشند را بگيريد وبراي امام دعا نمائيد.ضمناً قدر امام جمعه خودتان را بدانيد وهميشه وهر روز از جمعيت خودتان براي گوش گرفتن به بيانات امام جمعه بيشتر نمائيد شما مردم توي دهان گروهكهايي بزنيد كه اگر بخواهند به امام جمعه شهرستان تهمت ويا بدگويي نمايند.

     

    والسلام عليكم ورحمةا…وبركاته

     

    حسن نيكنام

    عضو بسيج محمد رسول ا…(ص)

      ادامه مطلب
    مصاحبه با مادر شهيد:

    به نام خدا شكر نيكنام مادر شهيد حسن نيكنام هستم.فرزندم در سال 1345 در برازجان ديده به جهان گشود.تحصيلات خود را در دبستان جاويد كازروني و راهنمايي مدرس و دبيرستان طالقاني به پايان رساند فردي بسيار مؤمن و باخدا بود.به همه اقوام احترام مي گذاشت تا اين كه راهي جبهه شد ودر كربلاي 4 مجروح گرديد ودر تاريخ 13/2/66 به شهادت رسيد. ادامه مطلب
    خاطره با خانواده  شهيد حسن نيكنام  :

    زماني كه مي خواست به جبهه برود ما را منصحيت مي كرد و دلداري ميداد و به ما مي گفت نماز اول وقت را فراموش نكنيدد با همسايگان اقوام دوستان و آشنيان ئخوب و مهربان باشيد و همشيه در كنار هم وياور همديگر باشيد . زمانيكه از جبهه برمي گشت اكثرا مجروح بود و يا در اثر انفجار نارنجك يا خمپاره از ناجيه گوش دچار مشكل بود و تا حدودي شنوايي خود را از دست دادهبود . مرتب از جبهه براي ما صحبت مي كرد. روزي كه يكي از دوستان شهيد نيكنام كه مي خواست به مشهد براي زيارت برود ضمن خداحافظي با شهيد مقداير پول و نامه اي از شهيد نيكنام دريافت مي كند كه در حرم امام رضا بياندازد و سلام شهيد را به امام رضا برساند دوستان نامه شهيد را بهمراه خود مي بردند در سه كيلومتري مشهد وقتي در ساك را باز مي كنند از نامه اثري نيست از خود مي پرسند كه بر سر نامه چه آمده و حيران ماندند موقعي كه زيارت آنان تمام شده واز مشهد حركت مي كنند بعد از چند كيلومتر در ساك را كه باز مي كنند مي ببند نامه در ساك است .تعجب مي كنند نتيجه اينكه امام رضا شخصا حسن نيكنام را مي طلبيده و مي خواسته شهيد خود به حرم برود.

    خاطراتي از زبان مادرشهيد:

    مادرش چنين مي گويد:از سن 15 سالگي در برنامه جبهه و انقلاب و بسيج بود،تا سن 25 سالگي كه به شهادت رسيد.او دلش مي‌خواست هميشه درجبهه باشد و كمتر به خانه مي‌آمد.هميشه به قرآن و نماز مشغول بـود.شبها بـا يك بخاري نيم سوز و يك شمـع كه در طاقچه روشن مي‌كرد قرآن و نمازش را مي‌خواند. در آخرين بار بعد از زخمي شدنش وبستري شدن در بيمارستان مشهد،وقتي كه او را آمپول مي‌زدند فقط مي‌گفت : « اي خدا ».بعد از 35 روز به شهادت رسيد.او دلش مي خواست مانند امام حسين (ع) شهيد شود و همين طور هم‌ با بدن پاره پاره به شهادت رسيد.

    مادرش گفت : پسرم يك شب خواب مـي‌بيند كه حضرت مهدي (عج)در خوابش آمده بـود و بـر پيشاني‌اش سه بوسه زده و به او مي‌گويد:«كه ما خاطر تو را مي‌خواهيم.»يك شب نيزمـادرش خواب مي‌بيند كـه پسرش در حـال مناجات خوانـدن است،و انتهاي مناجاتش اين چنيـن بود«من آسوده نيستم تا دين محمد(ص) برقرار گردد»اين خواب را در ماه رمضان ديده بود و وقتي سحر براي او موقع سحري تعريف مي‌كند مي‌‌گويد:«خدا خودش مي‌داندكه من آسوده نيستم.»مادر شهيد مي فرمايد حسن دوقلو بودند اول حسين به دنيا آمد و بعد حسن كه به مدتي چند بين آنها فاصله بوجود آمد و دنيا آمدنش طول كشيد به طوري كه ما فكر كرديم بچه خفه شده است.در همان اوان كودكي شايستگي خود را در تمام مسائل ديني اجتماعي و اخلاقي نشان داد.در سال 1352 وارد دبستان شهيد جاويد كازروني شد ودوره ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند.

    با پدر و مادر بسيار مهربان بود و هيچوقت دل آنان را نمي رنجانيد.در اين دوره وارد مدرسه راهنمايي مدرس برازجان گرديد.در مدت تحصيلات عضو فعال انجمن اسلامي اين مدرسه بود،و در امر تبلغ و امورات فرهنگي اهتمام مي ورزيد.دوره متوسطه را در دبيرستان آيت الله طالقاني گذرانيد.و سال چهارم را با موفقيت تمام پشت سر گذاشت.و در اين دوره نيزعضو فعال شوراي انجمن اسلامي دبيرستان مذكور و از اعضاي پايگاه مقاومت دانش آموزي بود.و در اواخر سال 1361 فعاليت بي دريغ خود را در پايگاه مقاومت كربلا شروع كرد.پس از مدت كوتاهي به عنوان يكي از اعضاي شوراي سرپرستي پايگاه مذكور انتخاب گرديد.شهيد در سال 1362 به همراه جمعي از برادران بسيجي خود به جبهه كردستان عزيمت نمود و با رشادتهاي منحصر به فردي كه داشت؛به مبارزه با گروههاي محارب وملحد پرداخت.مادر شهيد تعريف مي كند:«در كردستان با يك نفر از همرزمانش كه نامشان را به خاطر نمي آورم دوست بسيار صميمي و در يكي از مناطق كردستان در حالي كه دست در دست يكديگر داشتند؛خمپاره اي به دهان دوست شهيد اصابت مي كندكه براثر خمپاره سر شهيد از بدن جدا شده،و به سويي پرتاب مي شود.شهيد در حال جان دادن شهيد نيكنام را همان گونه كه در دست داشت دستانش را رها نمي كرد تا اينكه بدن شهيد آرام گرفت . و شهيد نيكنام ايشان را به جايي ديگر مي برند.» بيش از سه سال از عمر پربارش را در راه جهاد با دشمنان اسلام وقرآن و ولايت فقيه گذارند.در مدت عزيمت به ميادين نبرد دوبار مجروح گرديد امّا به خاطر عشق زيادش به اسلام و امام (ره) خللي در اراده استوارش به وجود نيامد. ايشان فردي صادق مخلص و به دور از هر گونه آلايش ، با تقوا و پرهيزكار بود.و هميشه افتخار داشت كه در مراسم مذهبي سياسي مانند نماز جمعه وجماعات و راهپيمايي ها حضور فعال داشته باشد.تا اينكه در عمليات كربلاي هشت به عنوان فرمانده گروه انجام وظيفه مي نمودند مورد اصابت خمپاره ي بعثيون كافر قرار گرفت و از چندين ناحيه از بدن مجروح شد.و به بيمارستان امام رضا(ع) مشهد اعزام و پس از يك ماه بستري شدن به آرزوي ديرين خود رسيد.از دوستان همرزمش مي توان ازشهيد ساجدي، جمال مساوات ، شهيد ابراهيم سياسي نژاد و مسعود دشتيانه نام برد.همچنين خاطره اي كه مادر ايشان تعريف مي كند نشان از صداقت شهيد دارد.و اين چنين است كه:«در ماه رمضان حسن به بسيج رفته بود سحري درست كردم ولي به خانه برنگشت صبح كه آمدگفتم:«براي سحري به خانه نيامدي؟»گفت:«خواب ديدم كه در حال مناجات در بسيج  هستم؛كه مي گويم خداوندا آسوده نيستم تا دين محمد (ص) برقرار شود فردا شب نيز پيش من آمد و گفت خوابي ديده ام ومي خواهم برايتان تعريف كنم؛«خواب ديدم كه در اين خانه نبوديم و يهوديان ما را محاصره كرده بودند.كه يك دفعه ديدم در حياط ملحفه اي سفيد افتاده و دو نفر زير آن هستند ملحفه را كنار زدم و ديدم حضرت مهدي (عج) و ابوطالب (ع) درآنجا هستند پيشاني مرا بوسيدند وگفتند:« ما دنبال توائيم،جوان!كجا بودي؟طولي نكشيد كه سه بار پشت سر هم مجروح شد و بار سوم به شهادت رسيد.»

    خواهر شهيد:

    در خانه و بيرون از خانه با همه مهربان بودند.و با برادر بزرگترش به خاطر اينكه از ايشان بزرگتر بود بيشتر انس داشت و برايش احترام بيشتري قائل بود.شهيد دوست داشتند كه ما كارهاي درست و نيكو انجام دهيم و از كارهاي زشت پرهيز نماييم. ايشان طوري به نماز مي ايستادند كه هيچ يك از اعضاي بدنشان حركت نمي كرد.به قرآن علاقه فراواني داشتند نماز را طولاني مي خواندند.و هميشه قبل از نماز قرآن تلاوت مي كردند.در شب اعمالشان را زير نور شمع انجام مي دادند؛لامپها را روشن نمي كردند تا مزاحم ديگران نشوند.و به اهل بيت (ع)،جبهه و جنگيدن براي دين اسلام عشق مي ورزيد.هر دفعه كه يكي از همرزمانش شهيد مي شدند به شهادت بيشتر علاقه پيدا مي كردند.وقتي از جبهه بر مي گشتند خرما لباس و هر چيز ديگري كه بود؛به جبهه مي فرستاد و از ما نيز مي خواست كه به جبهه كمك كنيم.هنگام فراغت در بسيج بودند.و براي ماديات كار نمي كردند، بلكه هميشه براي رضاي خدا قدم بر مي داشتند .شهيد ساجدي از دوستان نزديكشان بود.كه وقتي شهيد حسن نيكنام مجروح شدند شهيد ساجدي ايشان را به پشت خط مي برند.و شهيد نيكنام خودشان مي بينند كه شهيد ساجدي در حال برگشتن به درجه شهادت نائل مي شوند.بار اول كه به جبهه رفتند14 سال داشتند خودشان شناسنامه را دست كاري مي كنند.رفتنشان به بسيج و فعاليت در آنجا باعث علاقه ايشان به جبهه شده بود.اولين روزي كه به جبهه رفتند گفتند همه مي روند،ما هم يكي از آنها هستيم.برايمان نامه مي نوشتند وسلام و احوالپرسي مي كردند.وقتي از جبهه برمي گشتند،روحيه اي شاد داشتند و باز هم در تكاپو بودند كه دوباره برگردند.و بار آخر كه مي رفتند دستشان را روي سينه اش گذاشتند و از ما خداحافظي كردند.خبر مجروح شدنش را براي مادرم آوردند و مادرم خيلي زود خودش را به بيمارستان مشهد رسانيد و در همان حين كه مادرم بالاي سرشان بود برادرم شهيد شدند.وقتي خبر شهادت ايشان را شنيدم بسيار ناراحت شدم وجسد شهيد را با هواپيما به بوشهر آوردند.وسه روز بعد از شهادت در گلزار بهشت سجاد به خاك سپرده شدند.

    ما بايد به فكر اسلام باشيم و اصول اسلامي را رعايت كنيم.امت ما بايد امتي انقلابي و پايبند به فرمان ولايت فقيه باشد.از مردم         مي خواهم در راه ولايت فقيه گام بردارند.دل خانواده شهداء را از اين طريق شاد كنند.

    دست خط شهيد:

    تنها در اتاق نشسته ام اتاق تاريك است،تمام چراغها را خاموش نموده ام.آسمان صاف است،با ستاره هاي درخشان.و باد به آرامي مي وزد.سكوت،شب را  فرا گرفته است.تنها در گوشه اي از اتاق تاريك،يك شئ يا يك انسان،در حال انجام وظيفه است.آن شئ و آن انسان چيست؟در اتاق تاريك سكوت حكمفرماست.در بيرون از اين اتاق نيز سكوت،شب را فرا گرفته است.در گوشه اي از اين اتاق تاريك روشني به چشم مي خورد،كه يك انسان را مي توان تقريباً نگريست.اين اتاق تاريك را چه چيزي روشن كرده است؟چرا اين انسان همانند ديگر انسانها در بستر خود نخفته است؟بله! بله!آن چيزي كه گوشه اتاق را روشن نموده شمع است، و آن انساني كه كنار آن نشسته و مي نويسد حسن است.حسن مريض است،و گاهي نيز سرفه مي كند،و باعث ناراحتي شمع مي شود!حسن كيست؟يكي از بندگان گنهكار خداست.وتقريباً20 سال دارد كلاس سوم اقتصاد است قيافه نسبتاً پري دارد،و با صورتي كه تقريباً مو آنرا پوشانيده است.گاهي با ماشين ريش خود را كوتاه مي كند،اين مشخصات جوان 20 ساله و گنهكار است.اين جوان متولد برازجان مي باشد.در 28 ارديبهشت سال 1345 در خانه اي مذهبي و مسلمان و از نظر مالي متوسط به دنيا آمد.در اوايل انقلاب هنگامي كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود؛همانند نوجوانان شهر در بوجود آمدن انقلاب اسلامي شركت داشت.ودر سال 61 هنگامي كه بسيج تشكيل شد به بسيج وارد شد.در سال 64 به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شد.در اين ساعت كه من دارم شرح حال زندگي خويش را مي نويسم،شمع نيز در اين ميان نقش بسزايي دارد.و با سوختن خويش مرا همراهي مي كند.او مي سوزد و اشك مي ريزد،و به من مي گويد كه:«حسن تو نيز بايد پاك  باشي! راستگو باش.و نبايد گناه كني،شمع مي گويد و مي سوزد.»و فقط بخاطر اينكه من را از اين معاصي بر حذر دارد؛او در اين موقع از شب كه سكوت همه جا را بر گرفته است با من سخنان شيرين خويش را مي گويد.راز خويش را با من مي گويد،و با من هم ناله مي شود و مرا كمك مي كند.او افسوس مي خورد كه جز وسوختن و اشك ريختن چيزي نمي تواند براي من انجام دهد.به زبان بي زباني مي گويد همين كه در غمت شريكم افتخار است.»اكنون شمع به نيمه رسيده و مي رود تا مرگ را در آغوش بگيرد.و با تمام شدن شمع اتاق من تاريك مي شود و در نتيجه من هم بي كس و بي ياور مي شوم.من اكنون دارم با شمع درد دل مي كنم كه:«اي شمع مسوز و روشن باش و مرا تنها مگذار.كه من بي كسم و تنها!من تنهاي تنهايم و ياري جز تو ندارم.اي شمع!ياورم باش!و بگذار داستان خويش را به اتمام برسانم.»

     

    شهيد:

    ساعت30/9 دقيقه صبح روز يكشنبه10/1/60 جهت اعزام به جهرم به سمت كازرون حركت نموديم.ساعت5/11 دقيقه صبح وارد كازرون شديم،سپس در ساعت 3 بعد از ظهر،كازرون را به مقصد پادگان آموزشي شهيد بهشتي جهرم، ترك نموديم پس از 9 ساعت به جهرم رسيديم.شب را در آسايشگاه گذرانديم. شبها در حدود ساعت 30/10 يا 11 مي خوابيديم.و در ساعت 3 نيمه شب بر پا مي زدند ساعت 30/3 دقيقه نماز صبح اقامه مي شد.و تا ساعت 30/4 به خط مي شديم.اطراف پادگان مي دويديم،سپس نرمش آغاز مي شد.آموزش هاي لازم را طي مدت 3 ماه زير نظر برادران بسيجي پادگان شهيد بهشتي جهرم گذرانديم. ساعت دو بعداز ظهر 15/3/62  به سوي شيراز حركت كرديم و از آنجا به سمت اميديه رفته و به تيپ المهدي(عج) وارد شديم.تيپ المهدي(عج) در 35 كيلومتري شهر قرار داشت پس از استقرار فعاليت خود را آغاز كرديم.روز پنجشنبه طي يك مانور بر اثر انفجار يك نارنجك صوتي آمريكايي،در نزديكي من،گوشم موج گرفت و تعدادي تركش نيز به قسمتهاي مختلف بدنم از جمله كتف،ران و دست راستم اصابت نمود.با آمبولانس مرا سريعاً به بيمارستان شهيد بقايي اهواز اعزام نمودند.پس از مداواي اوليه به دليل شدت جراحات وارده با هواپيما به بيمارستاني در تهران،انتقال يافتم.پس از چند روز مداوا براي استراحت بيشتر به زادگاهم منتقل گرديدم.زماني كه بسيجيان سراسر كشور براي اعزام مجدد سازماندهي مي شدند؛ همراه با گردان حضرت معصومه(س) به ناو تيپ امير المومنين(ع) ملحق شديم.و در طرح لبيك يا مهدي(عج) كه منجر به عمليات شد شركت كرديم.در سال 63 براي سومين بار به جبهه رفتم واين بار در جبهه غرب بمدت 4  ماه در مهاباد بودم پس از پاكسازي دهكده به زادگاهم بازگشتم فروردين سال64 براي چهارمين بار به جبهه رفتم.و اين بار با تخريب المهدي(عج)همكاري مي كردم.در تخريب موفقيت ها بيشتر بود.پس از چهار ماه هنگام عمليات تخريبي،بر اثر موج انفجار نارنجك مصدوم شدم و چند روزي به شهر خود بازگشتم.در23بهمن64 مجدداً به جبهه رفتم.و به تخريب المهدي(عج) پيوستم.در مرحله دوم عمليات،پس از انجام وظايف تسويه حساب نمودم.هربار كه به جبهه هاي جنگ مي رفتم خاطرات زيادي به دست مي آوردم.به ويژه در عمليات والفجر 8 .در تاريخ 19/1/66 بار ديگر به جبهه اعزام شدم.و اين بار به عنوان فرمانده تخريب فعاليت خود را شروع كردم.بعد از چند روز در عمليات بر اثر تركش خمپاره به كليه سمت راستم مجروح شدم.و مرا براي مداوا  به بيمارستان امام رضا (ع)در مشهد مقدس اعزام نمودند.همچنين من در تاريخ 15/4/64 در جبهه كردستان با دمكرات جنگيدم.و در واحد تخريب شركت داشتم به مدت يك ماه در جبهه عين خوش،به همراه برادران بسيجي،در عمليات بر عليه دمكرات شركت داشتم و پس از چند ماه در عمليات والفجر 8 مجروح شدم.و به واحد مجروحين پشت جبهه و بعد مستقيماً به بيمارستان شهيد مطهري شيراز انتقال يافته،و چند روز بعد مرا به زادگاهم اعزام كردند.

     

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید