مشخصات شهید

شهید حسن دامن دریا

89
نام حسن
نام خانوادگی دامن دريا
نام پدر عوض
تاربخ تولد 1344/03/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات بي سواد
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

     

    چون لاله داغ عشق افروخت شهيد

    يارب ز كه جانفشاني آموخت شهيد

    تا ره به حريم حضرت دوست برد

    در شعله سرخ عاشقي سوخت شهيد

    اول خرداد ماه سال چهل و چهار هجري شمسي سومين فرزند خانواده « عوض دامن دريا » چشم به جهان گشود . چشم خانواده به جمال پسري روشن شد كه آينده اي بسيار درخشان داشت . پدر نام وي را « حسن » گذاشت . از همان ابتداي كودكي با سختي زندگي دست و پنجه نرم كرد و آموخت كه تلاش و كوشش جزء لاينفك زندگي است .

    آغاز تحصيلات ابتدايي با پايان ديدن پدر قرين شد و داغ يتيمي بر او چيره گشت . چون پسر بزرگ خانواده بود با همان سن و سال كمي كه داشت تأمين مخارج خانواده بر دوش او گذاشته شد و او به اجبار از ادامه ي تحصيل بازماند و با كارگري و سخت كوشي در تأمين معاش خانواده تلاش مي كرد ، صداقت و سادگي از خصيصه هاي بارز او بود .

    در حالي كه در سنين نوجواني به سر مي برد و سيزده بهار از زندگي او نگذشته بود ، عطر پيروزي انقلاب اسلامي در كشور پراكنده شد و بر مشام شهيد خوش آمد و در كنار مردم انقلابي حضوري فعالانه داشت و از همان ابتدا ارادت خود را نسبت به مراد و رهبر خود امام خميني اظهار داشت . با شروع جنگ تحميلي و تشكيل پايگاه هاي مقاومت به نيروهاي بسيجي ملحق شد به طوري كه اغلب اوقات در پايگاه شهيد رجايي به نگهباني ، آموزش اسلحه و … مي پرداخت .

    شهيد دامن دريا در سن 18 سالگي دوران دو ساله ي خدمت سربازي خود را در بوشهر و برخي از مناطق جنگي به پايان رسانيد . هنوز چند ماهي از اتمام سربازي او نگذشته بود كه به نداي رهبر خود لبيك گفت و عازم ميدان نبرد با دشمن بعثي شد . پس از سه ماه به آغوش خانواده برگشت . فضاي مقدس و روحاني جبهه بر او تأثيري شگرف گذاشته بود ، هر وقت از جبهه سخن مي گفت به اين نكته اشاره مي كرد .

    بار ديگر جبهه و اين بار فاو . پس از 25 روز رشادت و دلاوري از ناحيه ي دست و پا مجروح گرديد . ادامه مطلب
    او در تاريخ سي ام دي ماه سال شصت و شش وصيت نامه ي خود را نوشت :

    بسم رب الشهداء و الصديقين

    « با سلام و درود به پيشگاه رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران امام خميني.

    اين جانب حسن دامن دريا عشق و شوق فراوان به نداي امام زمان خميني بزرگ لبيك گفته و به جبهه حق عليه باطل مي روم تا اينكه تا اين جنايتكاران كافر بعثي را به ديار فنا بفرستم و با پيروزي نهاي خدمتي به اسلام و قرآن كرده باشيم زيرا جوانان صدر اسلام در زمان حضرت محمد (ص) با قيام خود ابوسفيان ها را به درك واصل نمودند و بت پرستي و شرك را نابود كردند دين مبين اسلام را در سراسر عربستان گسترش دادند از برادر و خواهرانم و مادرم مي خواهم كه مرا حلال كنند .

    مورخ 30/10/66 حسن دامن دريا » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    برادرش خداكرم در مورد چگونگي خبر مجروحيت حسن اينطور بيان مي كند . « شب بود تازه داشتيم از منزل دايي بر مي گشتيم . يكي از همسايگان را ديديم كه داشت به طرف ما مي آمد سلام كرديم گفت : حسن منزل ماست تعجب كرديم چرا آنجا ؟ گفت : كسي منزل شما نبود آمده آنجا . خوشحال شديم چون حدود يك ماهي از او خبر نداشتيم و تازه از جبهه برگشته بود . همراه با همسايه و مادرم رفتيم نزد حسن . ديديم خوابيده . خيلي درد مي كشيد گفتيم چه شده ؟ گفت : « زخمي شده ام » به هر جاي بدنش كه دست مي زديم ناله مي كرد . او را به كمك همسايه آورديم منزل خودمان خودش مي گفت : 15 روز بيمارستان اهواز و شيراز بوده و نتوانسته خبر بدهد . چند بار او را پيش دكتر برديم دكتر مي گفت : تركش هاي زيادي در دست و پايش جمع شده كه برخي از آنها را نمي توان در آورد . چون براي او خطرناك است .

    دو هفته اي استراحت كرد و به بهبودي نسبي رسيد ولي هنوز درد داشت و نمي توانست درست راه برود با همان وضعيت ، شبي كه دور هم نشسته بوديم گفت : « مادر حيف نيست كه برادران رزمنده در جبهه مشغول نبرد با دشمن هستند و من اينجا در بستر خوابيده باشم ، خواب ديدم كه شهيد بنافي مرا صدا مي زند . من به او گفتم برادر تو كه مجروحي با اين وضعيت كه نمي شود رفت . گفت : « برادر آنجا كه بروي درد را نمي شناسي و صبح همان روز در حالي كه مادرم خيلي برايش نگران بود بدون اينكه خداحافظي كند عازم جبهه شد . »

    چند سالي پس از شهادت برادرم ، مادرم دچار بيماري سختي شد . چنان بود كه مرتب از خدا مي خواست او را پيش پسر شهيدش ببرد . روزي تعدادي از همكارانم قصد زيارت امام رضا (ع) داشتند ، نامه اي نوشتم و از آنها خواستم كه نامه را به ضريح مبارك امام رضا (ع) بيندازند . در نامه نوشته بودم : « اي امام هشتم شيعيان ، اي امام زضاي غريب يا ضامن آهو از خدا بخواه مادرم را شفا دهد تا همراه مادرم به بابوسيت مشرّف گرديم » همان شب در عالم خواب ديده كه به زيارت امام خميني (ره) در حسينيه ي جماران رفته بودم يكي از برادران پاسدار جلو آمد تا مرا بازرسي كند . امام اشاره اي كرد و من با عشق و علاقه اي كه به امام داشتم خود را به محضر مباركش رساندم ديدم تعدادي از شهداي وحدتيه كنار امام (ره) ايستاده اند هر چه نگاه كردم برادرم را نديدم گفتم اماما مادرم مريض است از خدا بخواه شفايش دهد امام دو تكه شيريني به من داد گفت : « بيا پسرم به مادرت بده بخورد ؛ داشتي نگاه مي كردي برادرت را ببيني ؟ اما او اينجا نيست رفته پيش مادرت ، همين لحظه از خواب پريدم سري به مادرم زدم ديدم حالتي شاد و خندان دارد بدون آن كه خواب را برايش تعريف كنم   به محل كارم مراجعه كردم . يكي دو ساعت بعد به محل كارم تماس گرفته شد و گفتند : « مادرت به آرزويش رسيد و به ديدار پسرش حسن شتافت » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید