مشخصات شهید

شهید حاجی یزدان پناه

37
نام حاجي
نام خانوادگی يزدان پناه
نام پدر حيدر
تاربخ تولد 1307/01/01
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1360/07/10
محل شهادت آبادان-ماهشهر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات بي سواد
مدفن محمدعامري
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

      معرفي شهيد حاجي يزدانپناه

    شهيد حاجي يزدان پناه در سال 1307 در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود. وقتي كه در 7 سالگي پدر خود را از دست داد و در كنار مادر و عمويش حاج خدابخش زندگي خود را سپري نمود . و از ابتدا به چوپاني پرداخت و گله داري و كشاورزي ، راه درآمد او در امرار معاش بود . دوران سربازي را شش ماه در شهر بوشهر بودند. و اين دوران 26 ماه به طول انجاميد .ايشان باني مسجد نيز بودند. چند سالي را در منابع طبيعي با حقوق روزي 10 تومان سپري نمودند ، يكسال نيز چاهكوتاه كار كردند. در شهر ديلم نيز نگهبان شركت بودند. و در آنجا در ساخت انبار دولت كار مي‌كردند. مدت 2 سال در بسيج عضويت داشتند، و هنگامي كه جان و مال و ناموس ملت ايران اسلامي را به خطر ديد در سن 53 سالگي به جبهه‌هاي حق عليه باطل اعزام شدند. و سال 1360 در آبادان به سوي معبود خود شتافتند. و به درجه رفيع شهادت نائل شدند. ادامه مطلب

                                    وصيت نامه شهيد حاجي يزدان پناه


    اين جانب حاجي يزدان پناه فرزند حيدر،  اكنون كه عازم جبهه حق عليه باطل مي‌باشم وصيت مي‌كنم كه خانواده ام براي من هيچ ناراحتي نداشته باشند.  هميشه به فكر خدا باشند و به فكر اسلام .  همين خون شهيدان است كه اسلام را ياري مي‌نمايد .  در صورتي كه لياقت شهادت داشته باشم شايد خون من هم كمكي كرده باشد براي اسلام.

    فرزند عزيزم حيدر كه سربازي شما نزديك مي‌باشد . خواهش مي‌كنم كه به آبادان بياييد خدمت كنيد اينجا جاي خدمت است. خدمت كنار مردان خدا براي خدا و اينجا جنگيدن ، خدمت است . جنگيدن با كفر بعثي.  به به چه جايي است اينجا !  انسان اين جا  به ياد كربلاي حسين مي‌افتد و ياران حسين اينجا پيرمرداني هستند كه خيلي از پدرت پيرترند.

    اگر چنانچه مي‌خواهيد خداوند نصيبي از ثواب و اجر جهاد در راه خدا  چنانچه قابليت داشته باشيد ، عايد شما گردد ، همين كه اخبار شهادت مرا فهميديد در  وحله  اول هيچ ناراحتي و گريه زاري نكنيد . جشني برايم در نظر داشته باشيد كه بتوانم خودم  را در رديف شهيدان قرار دهم.  چون شهيد گريه و زاري ندارد . من آرزويم شهادت است و با شهادتم به آرزويم مي‌رسم.

    از شما مي‌خواهم كه مبلغ 200 تومان بدهكار خدا مي‌باشم آن را رد كنيد. و اي فرزند عزيزم همانطور كه قبل از رفتن به جبهه به شما وصيت نمودم كه شبهاي جمعه براي من قرآن بخوانيد. نورديده ام ! يادت نرود. اگر مي‌خواهيد از شما خوشنود و راضي باشم مثل خودم با مردم و همسايگان به خوبي و يكرنگي رفتار كنيد. كه در دنيا به جز خوبي و نيكي باقي نمي‌ماند. كاري كنيد كه در بين مردم نمونه باشيد از نظر خوبي.

    و موضوع مادرت و برادر تو بعد از من با آنها به خوبي و مهرباني رفتار كن و كاري بكن بجاي پدرت سرپرستي آنها را به عهده بگيري. اميدوارم كه بتواني راه شهيدان را كه راه پدر بود ادامه دهي.

    والسلام عليكم و رحمته الله وبركاه  حاجي يزدان پناه ادامه مطلب

                                  مصاحبه با فرزند شهيد حاجي يزدان پناه


    از طريق اطلاعيه هاي استان در راديو مطلع شدم كه فردا پيكر 5 شهيد در بوشهر تشييع مي شود . و من به اتفاق   عده اي از روستا به بوشهر عزيمت كرديم (قريب به 70 كيلومتر) تا در تشييع شهدا كه مي توان گفت اولين شهداي استان بوشهر به شمار مي آمدند ، شركت كنيم.  در حين تشييع ، يكي از دوستان قديمي را ديدم .او در بسيج فعاليت داشت و از كساني بود كه بيشتر وقت ها در جبهه بود ،چند لحظه كه با هم هم قدم شديم . ابتدا مقداري از شهادت و مقام شهيد صحبت كرد و كمي از صبر و ايمان گفت و پيدا بود كه دارد مقدمه چيني مي كند تا مطلب مهمي بگويد، در آخر هم گفت راستي از پدرت خبر تازه اي داري ؟

    او حرفش را خورد . ولي از طرز بيانش پيام  شهادت را دريافت كردم . بلافاصله به خانه برگشتم و براي يقين بيشتر به جستجو در بسيج و بنياد شهيد و ...  پرداختم ، و از شهادت پدرم آگاه شدم .

    ما از مردم مي خواهيم كه دعاكنند اين خون ها پايمال نشود و اين انقلاب اسلامي به دست صاحب اصلي اش حضرت مهدي (عج) برسد . ادامه مطلب

                            چند جمله از خصوصيات شخصيتي شهيد حاجي يزدان پناه


    شهيد حاجي يزدان پناه  مردي بود كه به آساني صحبت از او امكان پذير نيست . وقتي براي انجام مصاحبه با خانواده و هم سن و سالان او به روستاي زادگاهش (روستاي حيدري محموداحمدي ) رفتم  با چند نفر از پيرمردان اين روستا كه شايد چندين سال از شهيد كوچك تر بودند ، هم صحبت شدم . به ايشان توضيح دادم كه تصميم داريم درباره زندگي شهدا تحقيقي داشته باشيم و كتابي در خصوص اخلاق و رفتار و آثار شهيدان از جمله شهيد يزدان پناه بنويسيم . در پاسخ به اين سؤال كه مقداري از ويژگي هاي شخصيتي  اين شهيد  را اگر به ياد داريد برايمان تعريف كنيد ؟ بلافاصله و بدون استثناء با لحن و بيان خاص خودشان (لحن پيرمردهاي قديمي ) مي گفتند:


    اوف ، يك بود ، يك . مثل حاجي پيدا نمي شد .


                 سالهاي قبل در روستاي حيدري مقداري اصطكاك طايفه اي در  بين بعضي از خانواده هاي روستا به چشم مي خورد . تنها حاجي بود كه قهر و خصومت و كدورتي با كسي نداشت . اصلاً حاجي كدورت و دشمني در ذاتش نبود . با همه نشست و برخاست داشت . مردم داري حاجي بي نظير بود ، او هميشه در صدد كار براي مردم بود ،  انگارجواب ، نه ، نمي توانم يا نمي آيم يا  .... بلد نبود . اگر شده كار خودش را رها مي كرد و به كار مردم مي پرداخت ، بسيار صديق و درست كار بود . ساده و بي آلايش هيچ چيزي را مخفي نمي كرد و بدون خدعه و نيرنگ و بدون رنگ و ريب و ريا بود .


                          شبهاي ماه هاي رمضان و محرم كه مسجد فعال بود و مراسم تلاوت قرآن و روضه و عزاداري بود . حاجي باني چاي و قليان و پذيرائي از عزاداران بود . اگر مسجد به تعميرات مختصري نياز داشت ، كه در حد توانائي اش بود بلافاصله اقدام مي كرد . اين درب مسجد را خودش به همراه فرزندش نصب كردند . حاجي در انجام امور اجتماعي نيز پيش گام بود . آن دوران كه مردم براي تشييع جنازه ، اموات را روي چند چوب به هم پيوسته (گردينه ) مي گذاشتند ، حاجي  پيشنهاد  ساختن تابوت داد و خودش اقدام كرد .






                             خاطره اي از شهيد حاجي يزدان پناه


    ساعت هفت صبح بود . نيروها در مسجد ماهشهر به صف ايستاده بودنذ . قرار بود نيروها تقسيم شوند . تصميم فرمانده هان اين شد كه من و حاجي را به خاطر كهولت سن براي تداركات در پشت منطقه به اصطلاح خودمان، خط سوم ، نگه دارند . حاجي آرام و قرار نداشت و التماس مي كرد و مي‌گفت :  من راضي نيستم . مگر ما چه مشكلي داريم كه نبايد خط مقدم برويم . به هر تقدير هرچه حاجي  اصرار كرد، فايده نبخشيد .به حاجي دلداري مي دادم كه اشكالي ندارد ، مهم خدمت به اسلام است . اينجا هم جبهه است . اگر ما نباشيم چگونه مهمات و آذوقه به نيروها مي رسد . بالاخره بايد گروهي تداركات باشند .

    حاجي پذيرفت ، اما ناراحت بود ، مي‌گفت : اينجا نه صداي تيري است ، نه خمپاره اي مي آيد . و من قرارنبوده كه اينجا بمانم ، بالاخره سه ماه  از فعاليت ما در واحد پشتيباني گذشت و تصميم به بازگشت به خانه داشتيم . اما حاجي تمايلي براي بازگشت به خانه نداشت ، ناراحت و گرفته بود . چند دقيقه اي مي گذشت كه من و حاجي و دو نفر ديگر پشت جيپ ، براي بازگشت سوار بوديم . حاجي ساكت و غمگين بود . بعداز مدتي با حالت عجيبي لب به سخن بازكرد .

    حاجي : مشتعلي ! فهميدي چه شد ؟

    • : نه . مگر چه شده ؟


    حاجي : اين بار هم ، نشد . فكر نمي كردم اين طور بشود . ما با خدا معامله مان نشد ! آخر اين سري من به همه گفته بودم كه ديگر باز نمي گردم . من به خانواده سفارشات مؤكدم را دادم و گفتم كه ديگر رفتني ام . ولي نشد !

    نمي دانم صحبت حاجي تمام شد يا نه . ناگهان ماشين جيپ از خط خارج شد . و به كناره هاي جاده محكم پرت شد . من دستم شكست . بقيه هم شديد زخمي شدند . اما حاجي در ميان ما به قول خودش مطاعش پذيرفتني شد . او به ملكوت اعلي پرواز كرد .

    در سحرگه خانه اش پر نور شد                        شعله اي سر زد كه عالم كور شد

    جان به جانان در همان دم او سپرد                    گوي ميدان را ز دولت او ببرد

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار محمدعامري
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید