مشخصات شهید

شهید جعفر بحرینی

14
نام جعفر
نام خانوادگی بحريني
نام پدر عباس
تاربخ تولد 1350/09/25
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    بيست و پنجم آذر ماه سال پنجاه خورشيدي در خانواده اي مؤمن و متعهد به احكام الهي در وحدتيه ( مزارعي ) پسري زاييده شد كه نور وجودش ، روشني بخش محفل خانواده گرديد . پدر و مادر  با عشق به پيشواي امام ششم واحياگر مكتب شيعه ، نام او را « جعفر » گذاشتند .

    خلق و خوي مهربان و دوست داشتني او ، همه را مجذوب خود مي كرد و از همان كودكي ، آثار ايمان و تقوي در اعمال و رفتارش نمايان بود . پدر خانواده ، با كار و تلاش فراوان ، درس استقامت و ايثار را به فرزندان خود ياد مي داد و جعفر با آن كه كودكي بيش نبود ، هميشه در كنار پدر به كار و كوشش مي پرداخت تا بدين سبب سپاسگذار زحمات پدر باشد .

    در سن هفت سالگي وارد دبستان « طالقاني » شد تا در اين عرصه ، مرحله ي جديدي از زندگي خود را آغاز كند . در همان سال ها توانست قرآن را فرگيرد كه اين خود در استعدادش تأثير چشم گيري داشت . در مدرسه ، هميشه به عنوان دانش آموزي ممتاز شناخته مي شد و بارها مورد تشويق آموزگاران و مدير خود قرار گرفت .

    پس از پايان دوره ي پنج ساله ي ابتدايي با ورود به مقطع راهنمايي ، در مدرسه ي راهنمايي خيام نام نويسي كرد و با فصل جديدي از زندگي آشنا گشت .در كلاس درس بارها شاهد بيان رشادتها و ايثار گري هاي دبيران خود در جبهه بود ، شاهد آن بود كه بسياري از دانش آموزان ، گمشده ي خود را در جايي غير از كلاس درس جست و جو مي كنند و از اين كه تمام هستي خود را در راه امام وطن خويش فدا مي كنند آرام و قرار نداشتند . خانواده ، نيز براي او كلاس درس جبهه بود ؛ چرا كه برادران خود را مي ديد كه هميشه در جبهه هستند و وقتي بر مي گردند كوله باري پر از خاطره دارند . تصميم مي گيرد خود را به عالم جنگ و رشادت نزديك تر كند .

    در تاريخ يازدهم خرداد ماه سال شصت و شش به همراه جمعي از دوستان و همكلاسي هاي خود جهت گذراندن دوره ي آموزش عمومي از طرف بسيج به برازجان  اعزام گرديد . پس ازآن كه مرحله ي اول را با موفقيت طي كرد ، مرحله ي دوم آموزش را در بوشهر به اتمام رسانيد و اول مرداد ماه همان سال به جبهه فاو اعزام گرديد .

    پس از بازگشت ، براي آن كه از تحصيل كناره نگيرد ، وارد مقطع متوسطه شد و در برازجان دررشته ي رياضي ادامه تحصيل داد در آن جا نيز با جديتي كه در امر ياد گيري داشت ، شاگرد ممتاز شد و در مسابقات علمي كه برگزار مي شد ، از نفرات اول محسوب مي شد . همان سال در مسابقه ي علمي دهه ي فجر موفق به كسب رتبه ي اول گرديد كه نتيجه ي آن پس از شهادتش به دست خانواده اش رسيد . با اين همه كبوتر دلش در هواي جبهه پر مي زد .

    بهار سال شصت و هشت بود و هنوز فصل امتحانات پاياني شروع نشده بود . پدر و مادر ، از او مي خواهند پس از پايان امتحانات عازم جبهه شود ولي دلش هواي جبهه كرده بود و درس و مدرسه نمي توانست جواب گوي نياز او باشد بيست و هفتم فروردين همان سال به جزيره مجنون اعزام گرديد و در كنار همرزمان خود در انتظار لحظه هاي سرخ معراج ، ثانيه ها را سپري مي كرد .

    اخلاق نيكو و پسنديده اش بين همرزمان و فرماندهان مورد توجه بود . او هميشه غنچه ي لبانش از لبخند شكفته مي شد بارها شجاعت خود را در جبهه نشان داده بود .

    در نامه هايي كه به دوستان و خانواده مي نوشت از حال و هواي جبهه مي گفت و اخلاص و ايمان رزمندگان . نامه هاي آخرش حكايت از سفر داشت . سفر به منتهاي عشق و عاشقي . در نامه اي كه دو روز قبل از شهادتش براي مادرش فرستاد قطعه شعري در پايان آن نوشت :

    اي نگه دار من و سرو من

    اي خداوند من و مادر من

    اي تو را بهره ز من غمخواري

    اي پرستار بيماري

    نامه ات آمد و گريانم كرد

    نامه هاي تو پريشانم كرد

    اندكي نامه ي من دير رسيد

    ز تو صد نامه ديگر رسيد

    چو كه از من خبري نشنيدي

    راستي از پسرت رنجيدي ؟

    به گمانت كه چو رفتم به سفر

    كردم از مادر خود صرف نظر ؟

    آتش الفت ديرين شد سرد

    پسرت رفت و فراموشت كرد ؟

    نامه گر دير رسيد حوصله كن

    ز من از بهر خدا كم گله كن

    كه به جان از غم تو سوخته ام

    و ز تو نازك دلي آموخته ام ادامه مطلب
    اين سرباز دلاور اسلام ، هنگام اعزام خود به جبهه . وصيت خود را اينگونه مي نويسد :

    بسم الله الرحمن الرحيم . يا ايتها النفس المطمئنه ، ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي .

    عاشم در دل هواي خالق داور كنم

    در مناي عشق عشق جانان ، ترك جان و سر كنم

    تشنه لب ، جان بر فراز نيزه و خنجر كنم

    جسم پاكم را ز خون ، چون لاله ي احمر كنم

    خدايا تو را شكر مي گويم كه به من چنان شايستگي عطا فرمودي كه دنباله رو انصار حسين (ع) و ياران امام خميني باشم .

    خدايا ، شهادت هجرتي است كه اميدوارم آن را نصيبم نمايي و قبل از هر چيز به حق خودت گناهان مرا عفو و توبه ي مرا قبول كني كه تو رحمان و رحيمي .

    پدر و مادر گرامي و برادران و خواهران مهربانم ! خواهش مي كنم كه براي به شهادت رسيدن من گريه نكنيد و افتخار نماييد كه فردي از خانواده شما براي اسلام و حفظ ناموس و شرف و مبارزه با باطل و جانب داري از حق مبارزه كرد و به شرف شهادت رسيد.

    از شما خواهش مي كنم كه با همت تمام در اين راه قدم بگذاريد و سنگرم را خالي نكنيد و به راستي كه شهادت ، ارث بندگان مؤمن و مجاهد في سبيل الله است . به اميد پيروزي بر كفر جهاني . سرباز كوچك اسلام ، جعفر بحريني . 27/1/67 .

    هر عدو خار است ، چون « جعفر » نمودش راه ، بند

    ياد از «‌بحريني » و آن شمع سوزان ياد باد

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    . به قول يكي از همرزمانش ، جعفر و جمعي از همرزمان وارد ميدان مين دشمن شده بودند . جايي كه مين كاشته شده بود . او به همراهانش مي گويد : « اجازه دهيد مين را خنثي كنم ، بعد حركت كنيم . » شخصاً اين كار را انجام مي دهد و راه را براي دوستانش باز مي كند . هر وقت ، از طرف فرماندهي گردان گفته مي شد كه براي فلان مسئله ، نياز به  نيرو داريم ، از اولين نفراتي كه داوطلب مي شد ، جعفر بود . آزاده ي سرافراز ، « رمضان درخشاني » يكي از همرزمان وي مي گويد : « او به ورزش علاقه ي زيادي داشت ، هميشه مي ديديم كه ورزش رزمي انجام مي دهد . به شوخي مي گفتيم ؟ جعفر ! با اين كار كه نمي شود با تو حرف زد ؟ مي گفت : « نترس ، كسي كه بايد بترسد دشمن است . در كنار ورزش ، مي ديديم كتاب هاي رياضي و فيزيك مي خواند . مي گفتم ، اينها ديگر چيست ، به چه دردت مي خورد ؟ اينجا جبهه است . مي گفت : « اين ها هم لازم است . نمي خواهم از درس جدا بشوم . »

    از تقواي او خيلي خوشم مي آمد ، بچه ها همه او را مي شناختند . شب ها كه در پست نگهباني بوديم ، مي ديدم كه پشت يكي از ماشين هاي منهدم شده ي عراقي كه آن جا افتاده بود ، مي رفت و نماز شب به جا مي آورد . از او كه سؤال مي كردم ، چرا اين جا ؟ جواب مي داد : « كسي نبيند ، بهتر است  »

    آقاي « نقد علي بارگاهي » يكي از دوستان صميمي و هم كلاسي هاي دوران تحصيل وي اظهار مي دارد : « آشنايي من و جعفر ، به نوجواني بر مي گردد . دوراني كه نمي توان از كسي انتظار صبر ، گذشت ، وفاي به عهد ، تفكر و تعقل داشت ، ولي او در برخورد با مسائل و مصائب ، چنان بود كه انگار فردي ميانسال است . فردي با چنين خصوصيات و شخصيت را مگر مي توان فراموش كرد . او براي من يك الگو بود .

    چند ماهي از دوران تحصيل در برازجان هم اتاقي بوديم . يار و غمخواري بود كه پس از او بارها به خودم مي گويم اي كاش ، تا اين اندازه صميمي نبوديم . كاش يك خاطره ي بد از او داشتم تا هر وقت وي را به ياد مي آورم اينقدر در نبودش حسرت و تأسف نخورم . »

    دوست صميمي و مهربانش آقاي  بارگاهي » مي گويد : « وقتي جعفر ، در جبهه بود دوبار برايم نامه نوشت . در هر دو نامه اي كه نوشت از جدايي سخن گفته بود . پايان اولين نامه اش شعري از سعدي شيرازي با مطلع :

    « اي كاروان آهسته ران ، كارام جانم مي رود

    وان دل كه با خود داشتم با دستانم مي رود »

    بود . گويا مي دانست كه ديداري مجدد بين ما نيست . دومين نامه اش هم كه رسيد آن را با غزلي زيبا از شيخ اجل به پايان برده بود . مطلع غزل اين بيت بود :

    « بگذرد تا مقابل روي تو بگذريم

    درزيده در شمايل خوب تو بنگريم »

    پايان نامه هايش هميشه اين بيت را مي نوشت :

    خدايا چنان كن سرانجام كار

    تو خشنود باشي و ما ، رستگار

    « محمد حسن زارع پيشه » از همرزمان وي در مرد آخرين روزهايي كه با « جعفر بحريني » در جزيره ي مجنون بوده و نحوه ي شهادت ايشان ، مي گويد : « پس از تصرف فاو و شلمچه ، توسط نيروهاي عراقي ، تحرك آن ها در جزيره ي مجنون بسيار زياد شده بود . گردان امام حسن (ع) كه ما به اتفاق شهيدان جعفر بحريني ، قاسم بنوي و رستم زال عضو آن بوديم براي مدتي تحت آموزش هاي خاص دريايي به بندر امام خميني اعزام شد .

    در طول اين مدت ، سعي مي شد كه علاوه بر آمادگي رزمي و جسمي از نظر روحي نيز ، نيروها را كاملاً آماده نگاه دارند ؛ لذا چندين بار ، براي آزمايش كردن نيروها اعلام كردند كه به چند نفر براي عمليات انتحاري با قايق پر از مواد منفجره نياز داريم ! هر بار اعلام مي شد ، شهيد بحريني از اولين داوطلبان بود

    او ، با اين كه دانش آموزي ممتاز در رشته ي رياضي بود ، هم در جبهه حضور داشت و هم در ميدان علم و دانش . معمولاً بقيه ي دانش آموزان بسيجي را در درس ها ياري مي كرد .

    مدتي بود كه در جزيره ي مجنون ، مستقر شده بوديم . طي اين مدت به كرات ، شاهد آتش سنگين توپ خانه ي دشمن بوديم به طوري كه چند شب آخر را اكثر بچه ها بدون خواب گزراندند و با قايق هاي خود به مأموريت و گشت زني پرداختند.

    دوم تير ماه سال شصت و هفت نيروي تازه نفس به جاي ما آمد . « جعفر و رستم » حاضر به برگشتن نشدند و گفتند : « ما احساس مي كنيم در اين جا بيشتر به ما نياز دارند . ؛لذا نزد آقاي قاسم بنوي معاون گردان رفتند و از او خواهش كردند كه در خط مقدم بمانند . ايشان هم به خاطر انس و علاقه ي بسياري كه به آنان داشت پذيرفت .

    افق سرخ مجنون كم كم ناپديد مي شد و تاريكي همه جا دامن گسترانيد . نور ضعيف فانوس ها در ته سنگرها سو سو مي زد . غروب شب چهارم تير ماه فرا رسيده بود . بچه ها كم كم خود را براي نماز آماده مي كردند . كنار شط آب ، وضو گرفتند . بانگ خوش مؤذن فضا را عطر آگين مي كرد . به زودي وسط ميدان ، صف هايي كوچك اما پر از معنويت و خلوص تشكيل مي شد و شايد اين آخرين نماز مغرب بسياري از آن عزيزان بود . پس از نماز ، همه به طرف سنگرهاي خود پراكنده شدند . سكوت عجيبي فضا را پر كرده بود . گاه گاهي صداي خمپاره يا توپي از دور ، سكوت شب را پاره مي كرد .

    جعفر ، مشغول روبراه  كردن پشه بند بود جلو رفتم و گفتم : « چرا اين همه دير ؟ » لبخندي زد و گفت : « آخر ، اين شب ها ، زياد هم استفاده ندارد ، چون تمام شب يا در مأموريت هستيم يا مشغول نگهباني . » بعد از شام بود كه صدايش زدند كه خود را براي مأموريت گشت زني آماده كند .

    از ما خداحافظي كرد و رفت . بعد از مدتي ، ما نيز براي انتقال بچه هاي سنگر كمين در وسط آ ب ها و بيشه ها راهي شديم . وقتي به آنجا رسيديم شهيد « حسن دامن دريا » را ديدم ، كنار سطلي بزرگ ايستاده بود . پس از سلام و احوال پرسي به او كمك كردم تا سطل آب را در قايق بگذارد . بعد آن ها را به طرف سنگر كمين برديم . پس از دو ساعت از آنها خداحافظي كرده به طرف مقر خودمان حركت كرديم . اين آخرين ملاقات ما با اين شهيد بزرگوار بود ؛ زيرا هنگام عمليات همه ي عزيزاني كه در آن سنگر همراه او بودند به شهادت رسيدند .

    هنگامي كه برگشتم جعفر نيز برگشته بود و مشغول استراحت بود . بعد از نيم ساعتي ، دوباره صدايش زدند . بلند شد و خنديد . به من گفت : « نگفتم اين پشه بندها ، اين شب ها استفاده اي ندارد ! » من نيز به جاي « شهيد زال » با آن ها راهي شدم ؛ چون او به خاطر سوختگي دستش از من خواست كه به جايش به مأموريت بروم .

    به اتفاق معاون گردان ـ قاسم بنوي ـ جعفر و چند تن ديگر در دو قايق جداگانه راهي شدم . به ما مأموريت داده شد كه تا نزديكي هاي خط دشمن جلو برويم و همان جا در بيشه ها كمين كرده ، جلوي قايق هايي را كه حتماً براي گشت زني و شناسايي مي آيند ، بگيريم . پس از آن كه به خط دشمن نزديك شديم ، شهيد بنوي دستور داد كه قايق ها را خاموش كنيم و لاي بيشه ها پنهان شويم . هر دو قايق در كنار هم ، بين بيشه ها كمين كرده بوديم . متعجب از اين كه چرا امشب خط دشمن اين قدر ساكت است ! نه صدايي از آن ها به گوش مي رسيد و نه تيراندازي مي كردند . گويي آرامش قبل از طوفان بود ، آرامشي كه مي توانست مقدمه ي خطراتي باشد . جعفر ، كه در قايق كناري ما بود هر از گاهي ، چشم هايش را روي هم مي گذاشت . من مقداري آب رويش ـ كه مهربان تر و جذاب تر از هميشه شده بود ـ ريختم . پريد و نگاهي به من كرد ، لبخندي زد و اين آخرين لبخند او بود كه مي ديدم .

    به هر حال ، بعد از دو ساعت به مقر خود برگشتيم . از قايق ها پياده شديم . هنوز درست دراز نكشيده بوديم كه ناگهان ، آسمان يك پارچه سرخ شد . صداي غرش و هياهو ، صداي سنگين انفجار ، صداي گلوله هاي پياپي و رعد آسا .

    به اتفاق جعفر ، رستم و چندتن ديگر كه كنار ما بودند ، سينه خيزان به طرف قايق ها رفتيم . قايق ها و دوشيكاها را آماده كرديم ؛ ولي به خاطر شدت آتش دشمن و ترس از تلفات بسيار فرماندهان دستور دادند كه داخل سنگرها برويد تا هر وقت نياز شد خبرتان بدهيم . من با عجله خود را به اولين سنگر رساندم كه سنگر فرماندهي بود .

    پس از مدتي از طريق بي سيم دستور رسيد كه چند قايق را براي شناسايي اوضاع به طرف خط دشمن بفرستيد . اين بار به اتفاق شهيد حسن بيژني ـ فرمانده ي گردان ـ كه يكي دو ساعت پيش به خط آمده بود و چند تن ديگر از بچه ها در دو قايق حركت كرديم.

    از زير آتش شديد دشمن گذشتيم . بعد از طي مسافتي به دستور شهيد بيژني ، قايق ها را خاموش كرديم . از دور صداي موتور قايق ها به گوش مي رسيد ؛ ولي به دليل انبوه بيشه ها چيزي نمي ديديم . جلوتر رفتيم . در آن جا بيشه ها كمتر بود . در بين مقداري بيشه ايستاديم . صداها ، نزديكتر مي شدند . تعداد زيادي قايق بادي بود كه از فاصله يكصد متري ما مي گذشتند . نفسمان در سينه حبس شده بود . تا اينكه كاملاً از ما گذشتند . بعد از آنكه  دور شدند ، شهيد بيژني دستور داد كه از پشت ، آنها را دور بزنيم  و قبل از آنكه به خط ما برسند خود را برسانيم و بقيه را خبردار كنيم .

    با سرعت آنها را دور زديم . خود را به كنار جاده ي « قمر بني هاشم » رسانديم . از كنار جاده به طرف نيروهاي خود آمديم . البته چون قايق شهيد بيژني زودتر از ما رسيده بود ، ديديم كه همه ي نيروهاي خودي ، پشت خاكريزها مستقر شده اند و آماده اند .

    هنوز از قايق پياده نشده بوديم كه عراقي ها از بين بيشه ها بيرون آمدند . درگيري فوق العاده اي در گرفت . پس از آن كه دوشيكاي ما از كار افتاد ، مجبور شديم كه قايق را ترك كنيم . باسرعت خود را به خشكي و پشت خاكريز رساندم .

    شهيد بحريني به اتفاق ديگران با شجاعت و شدت تمام مي جنگيد و علي رغم آن كه تعداد نيروهاي ما ، نسبت به مهاجمان بسيار كمتر بود ، حاضر به عقب نشيني نمي شدند در هر لحظه يكي از عزيزان ما پر پر مي شد و تعداد نيروها كمتر مي شد . از طرفي ديگر نيروهاي عراقي كم كم خود را به خشكي رسانده بودند . هم زمان با شليك دو منور سرخ دستي ، از قايق ها پياده شدند . از ترس اينكه مبادا از پشت سر ، ما را دور بزنند . شهيد بنوي دستور داد تا شش نفر از ما به كانال پشت كه ماشين ها در آنجا بودند ، برويم تا از نفوذ عراقي ها به آنجا جلوگيري شود .

    همان طور كه به طرف كانال مي رفتيم يكي از ما مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه ي كتف ، زخمي شد نيروهاي عراقي كاملاً وارد خشكي شده بودند ، اوضاع زماني وخيم شد كه سنگر دوشيكا كه در قلب خاكريز بود مورد اصابت « آر پي جي » قرار گرفت و معاون گردان به اتفاق چند تن از عزيزان به شهادت رسيدند .

    پشت خاكريز ، بچه ها كملاً با عراقي ها درگير شدند . جنگي تن به تن ايجاد شده بود . بسياري از عزيزان ما در آن به شهادت رسيدند و تعداد آنها لحظه به لحظه كمتر مي شد . اين در حالي بود كه نيروهاي تازه نفس دشمن ، هر لحظه بيشتر مي شد .

    دقايقي بود ، مهمات ما تمام شد و جز ، چند نارنجك هيچ سلاحي در دست نداشتيم . درگيري در ميدان و پشت خاكريز با شدت هرچه بيشتر ادامه داشت . نيروهاي ما به هيچ وجه حاضر به عقب نشيني نبودند . لحظات سپري مي شد و هر لحظه ، عزيزي همچون كبوتري سبك بال و بالهاي خونين به طرف آسمان پرواز مي كرد . جعفر ، نيز يكي از عاشقان سبكبال بود :

    در دلم بود كه بي دوست نمانم هرگز

    چه توان كرد چه سعي من و دل باطل بود

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید