مشخصات شهید

شهید احمد اسدی

127
نام احمد
نام خانوادگی اسدي
نام پدر غلامرضا
تاربخ تولد 1344/04/10
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت فرمانده گردان
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    روستاي محروم و دور افتاده ي گنخك از توابع بخش كاكي شهرستان دشتي به واسطه ي وجود و پرورش عالمان و انديشمندان بزرگ و نام آوري كه چون ستاره هاي درخشان بر تارك آسمان علم و ادب استان و حتي كشور مي درخشند جايگاهي بس رفيع و پرقدر و منزلت دارد.

    در دهم تيرماه سال 1344 برابر با بيست و سوم ماه رمضان كه مصادف با شب قدر بود ، در خانه ي گلي و محقر اما سرشار از صفا و صميميت «غلامرضا» ، فرزند پسري متولد گرديد. مادربزرگ دوست داشت نام او را احمد بگذارند . زيرا نام پدربزرگش نيز احمد بود. پدر و مادر هم به واسطه ي عشق و محبتي كه به پيامبر گرامي اسلام داشتند ، نام نيكوي احمد را بر وي گزيدند. تا عشق و محبت «احمدي» در دل او جوانه زند و اخلاق و رفتار«محمدي» سرلوحه ي زندگي اش باشد.

    احمد كودكي را در دامان مادري مؤمن و باتقوا و پدري با ايمان و با فضيلت ،مردم دار و خوش اخلاق آغاز كرد. و از كودكي تمام ناملايمات و فراز و فرود زندگي را با جان و دل چشيد و تحمل كرد. شخصيتش در ميان كوره ي مشكلات شكل گرفت و صيقل يافت. احمد در سنين كودكي بسيار كنجكاو بود و هميشه در مورد اهل بيت(ع) ائمه طاهرين(ع) و چگونگي به شهادت رسيدن آنها سؤال مي كرد.

    دوره ي ابتدايي را در زادگاهش با موفقيت سپري كرد.

    در سال 1356 همراه خانواده ترك ديار نمود و به شهر برازجان نقل مكان نمود و دوره ي راهنمايي را در يكي از مدارس شهر آغاز كرد. احمد از استعداد و هوش خوبي برخوردار بود، به طوري كه در تمام دوران تحصيل، شاگردي موفق و بر حسن اخلاق شهره بود. در حين تحصيل هيچ گاه از شركت در مراسم مذهبي غفلت نكرد و همواره در كسب معارف و تقويت بنيه ي معنوي خود ،تلاش وافر داشت.

    مادر شهيد در اين خصوص نقل مي كند:«سيزده سالش بود و انقلاب به اوج پيروزي خود نزديك مي شد. احمد نيز كه سري پرشور و شر داشت ، در كنار دوستان خود وارد فعاليت ها و راهپيمايي هاي مردمي شد. وي در پاكسازي و تسخير دژ برازجان با انقلابيون همكاري داشت. وقتي براي برگرداندن احمد به آن جا رفتم به من گفت:مادر خواهش مي كنم به خانه برگرد، من كه از چيزي         نمي ترسم ؛ بعداً به خانه مي آيم. آن شب حدود ساعت يازده به خانه برگشت.» اين اولين مشق عاشقي و دلدادگي احمد بود.

    با فرمان تاريخي حضرت امام خميني(ره) ، بسيج مستضعفين حيات طيبه خود را آغاز كرد و دلدادگان و عاشقان مكتب سرخ حسيني نام پرافتخار خود را در مدرسه ي عشق جاودانه كردند. احمد نيز در پايگاه مقاومت فتح المبين حضور يافت تا راه و رسم اخلاص و شجاعت و شهادت را در كنار ساير بچه هاي آسمان بياموزد. طولي نكشيد كه ره صدساله را يك شبه آموخت و خود به غمزه مسئله آموز هزار مدرس شد. و اين گونه نقطه ي پرگار عارفان عاشقي شد كه بر بال ملايك سفر عشق را آغاز كردند.

    دل بي قرارش ، اولين بار در سال 1361 به تمناي خود رسيد و احمد توانست از طريق بسيج جهت گذراندن آموزش نظامي راهي پادگان آموزشي كازرون شود. پس از پايان دوره بلافاصله راهي ميدانهاي  خون و شرف شد و در عمليات غرورآفرين محرم شركت نمود. در اين عمليات شايستگي ها و لياقت هاي اين سردار رشيد اسلام نمايان شد ، به طوري كه مورد توجه و تحسين هم رزمان به ويژه فرماندهان ارشد خود قرار گرفت.

    شهيد اسدي در سال 1362 بنا به عشق و علاقه اي كه به خدمت در نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي داشت و اينكه مي خواست بهتر و بيشتر در خدمت انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي باشد ، به عضويت سپاه درآمد.

    مادر بزرگوار شهيد در اين خصوص اشاره مي نمايد:«وقتي در سپاه پذيرفته شد ، عده اي از دوستان وي به او گفتند:تو كه سنت كم بود چطور توانستي قبول شوي و احمد به آنها جواب مي دهد:مرا امام زمان (عج) قبول كرد. او هيچ وقت حقوقش را به خانه نمي آورد و برايمان نامه مي نوشت و مي گفت : اگر شهيد شدم ناراحت نشويد زيرا دشمن شاد مي شود.» هرگاه از جبهه برمي گشت براي رفتن آرام و قرار نداشت مي خواست چون پرنده اي سبكبال پرواز كند و پيش هم جنسان خود كه همه آسماني و خلق و خوي بهشتي داشتند برگردد.

    آقاي علي اسدي برادر شهيد در اين خصوص مي گويد:«دقيقاً يادم نيست احمد در عمليات والفجر هشت مجروح شده بود يا در عمليات ديگر، دوستان وي به منزل ما آمدند و از حال او مي پرسيدند. و ما كه از موضوع مجروح شدن احمد بي خبر بوديم ، نمي دانستيم به دوستانش چه بگوييم. فقط مي گفتيم:  « الحمدالله » . اين قضيه ذهن ما را مشغول كرده بود كه چه اتفاقي براي او افتاده است. من از طريق دوستانش فهميدم كه احمد زخمي بوده و مدت دو هفته در بيمارستان قم بستري بوده است و حالا هم از ناحيه ي پا مجروح مي باشد.وقتي از بيمارستان مرخص شد ، چند روزي براي استراحت به خانه برگشت. به مادر موضوع زخمي شدن احمد را گفتم و از او خواستم به حمام برود و به بهانه حوله بردن برو، ببين از چه ناحيه اي زخمي شده است.

    وقتي مادر برگشت حالش منقلب بود. گفت:مادرجان،از قسمت ران بدجوري تركش خورده است و او داشت زخم پايش را شستشو مي كرد.مادرم از او پرسيده بود: احمد عزيزم پايت چه شده ؟ و او گفته بود : چيزي نيست و مشكلي ندارم. متحير شدم اين ديگر كيست؟ با اين همه تركشي كه خورده و جراحاتي كه در بدن دارد چگونه چيزي نمي گويد.»

    شهيد اسدي در دو نوبت در انهدام اسكله ي الاميه شركت داشت. اقدام شهادت طلبانه و شجاعانه ي احمد و همرزمان او، چون برگ زريني در تاريخ هشت سال دفاع مقدس مي درخشد.

    شهيد اسدي در نيمه ي دوم خرداد سال 1365 با تلاش هاي بي وقفه و شبانه روزي خودبه همراه عده اي از هم رزمانش واحد تخريب ناوتيپ اميرالمؤمنين(ع) را تشكيل دادند. و او به عنوان فرمانده ي واحد تخريب ناوتيپ به انجام امور محوله و ماموريت هاي ويژه، با درايت و لياقت هاي كم نظيرش مشغول گرديد. و تا زمان عروج عارفانه اش نيز عهده دارد اين مسؤوليت بود.

    شهيد اسدي هر چند معشوق و دلرباي حقيقي خود را در ميدان جبهه و جنگ يافته بود ، ولي به اصرار خانواده و درخواست مادر، در تاريخ 18/3/67 سنت حسنه ي ازدواج را انجام داد. اين وصال بيش از دوهفته به درازا نكشيد كه چون حنظلة غسيل الملايكه ، زندگي اخروي و حيات جاويد خود را با حوران و نعمت هاي بهشتي كه خداوند به مؤمنان و صالحان وعده داده است ادامه داد.

    مادر شهيد در اين باره چنين مي گويد:يكي از دوستان احمد، خواهرش را به احمد معرفي كرد و او با توجه به ملاك هايي كه براي انتخاب همسر از قبيل:ايمان،حجاب و پاكدامني داشت وي را انتخاب كرد. مراسم ازدواج شان بسيار ساده بود. آنها بدون هيچ سر و صدايي در منزل خودمان زندگي مشتركشان را شروع كردند. مي گفت همرزمانم تازه شهيد شده اند و دوست ندارم كوچكترين سر وصدايي بكنيد. تمام اسباب و اثاثيه ي دنيوي احمد در يك قطعه موكت، يك پتو، كمد تخته اي، يك چمدان معمولي و يك كولر دست دوم خلاصه مي شد و از تجملات خيلي بدش مي آمد.

    بعد از ازدواج با ما زندگي مي كرد. زندگي چند روزه اش با همسر گراميش سرشار از عطوفت و مهرباني بود. فوق العاده با او خوب بود و احترام زيادي براي همسرش قايل بود.

    هنوز بيش از يك هفته از عروسي اش نگذشته بود كه تصميم گرفت به جبهه برگردد. هر كاري كردم ؛ و هر چقدر اصرار كردم، مادر شما كه مرخصي داريد، و تازه عروس هم در خانه داريد به جبهه نرو ! در جواب گفت:مادر آنجا بيشتر به من نياز دارند شما به جاي من هواي عروسم را داشته باشيد تا من برگردم. ادامه مطلب
    با سلام و درود بر آقا امام زمان(عج) و نائب برحقش پير جماران خرد كننده ي بت هاي قرن، امام روح الله و سلام و درود بر شهداي گلگون كفن ايران. و سلام و درود بر رهروان راستين حق و عدالت و سلام بيكران بر شما امتي كه راه زيستن را از مولا امام حسين(ع) ياد گرفته ايد. من كوچكتر از آنم كه بخواهم وصيتي براي شما بكنم ولي بر حسب تكليف چند كلمه اي با شما صحبت مي كنم.

    پدر و مادر مهربانم ! بعد از شهادتم هيچگونه ناراحتي نكنيد ، زيرا من به آرزوي ديرينه خود رسيده ام و از خدا طلب مغفرت برايم كنيد و براي طولاني شدن عمر امام عزيز و پيروزي اسلام دعا كنيد. امت هميشه در صحنه و مبارز، وصيت من به شما اين است كه مرتب در نماز جمعه و جماعات و مراسمات مذهبي شركت كنيد،قدر امام جمعه ي عزيز حجت الاسلام رحيمي را بدانيد و از سخنان آموزنده ي ايشان بهره كامل را ببريد. مشت محكم خود را هميشه براي دهان ياوه گويان و منافقيني كه به هر طريقي مي خواهند به اسلام و انقلاب اسلامي ضربه بزنند آماده كنيد. برادران جان بر كف بسيجي ام من افتخار مي كنم كه در ميان شما بوده ام،شمايي كه ماديات را كنار گذاشته ايد و به دنياي معنويات پيوسته ايد. دعا را از ياد مبريد زيرا دعاست كه انسان را مي سازد،جبهه ها را هميشه پرنگه داريد ، زيرا در جبهه است كه انسان پيوندش با دنيا قطع مي گردد. پدر عزيزم ! من نه به كسي بدهكارم ،نه طلبكار،  يك ماه روزه بدليل آنكه در جبهه بوده ام بدهكارم ، بدهيد بجاي من بگيرند و در صورت امكان قبر مرا پيش قبر شهيد ابراهيم كريم آزاد ويا ابراهيم دهقان نژاد قرار دهيد.

    والسلام و من الله توفيق

    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

    سرباز كوچك اسلام احمد اسدي

    (اين وصيتنامه در سال 62 نوشته شده است.) ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ويژگي ها و فضايل اخلاقي شهيد

    احمد فردي متقي،متعهد و در عين حال شجاع و با رشادت بود. با تمام ويژگي ها،سراسر عشق و صداقت بود. او به ائمه اطهار(ع) به ويژه حضرت زهرا(س) ارادت ويژه داشت.

    همواره به بسيجيان عشق مي ورزيد. و با آنان روابطي عاطفي و محبت آميز برقرار مي كرد. مديريت و مدارا و مهرباني را توامان داشت. دعا و نماز اول وقتش ترك نمي شد. پايبند ولايت فقيه بود و به حضرت امام خميني با تمام وجود ارادت مي ورزيد.

    احمد نسبت به پدر و مادرش،احترام خاصي قايل بود و با تكريم و ادب با آنها مواجه مي شد. قلبي رئوف و مهربان داشت و از آزار حتي حيوانات هم دلش به درد مي آمد. در شهر كه بود،هميشه در نماز جمعه شركت مي كرد.متواضع و فروتن بود. در مراسم عزاداري سالار شهيدان،عاشقانه شركت مي جست.

    نسبت به حفظ بيت المال،وسواس زياد به خرج مي داد. نه تنها از مشكلات هرگز نمي هراسيد،كه به استقبال كارهاي سخت هم مي رفت.خطر مي كرد و خاطره مي آفريد.

    شهيد اسدي در جبهه به قلب ها فرمان مي راند. به نيروهايش بسيار علاقه مند بود و نيروها نيز با جان و دل او را دوست مي داشتند و از او اطاعت مي كردند.

    صبر و استقامت با او عجين و وجودش، مايه ي دلگرمي رزمندگان بود. هر جا مشكلي پيش مي آمد، با توكل و اعتماد به حضرت حق، كار را به سامان مي رساند. او در تحقق اراده اش ،در فراز و نشيب جنگ موفق بود و همه ي دوستان او را در اين خصلت به خوبي قبول داشتند.

    در سخت ترين شرايط جنگ، با تعهد و اخلاص بالا ماموريت هاي خطير را انجام مي داد.

    شهيد از زبان مادر

    احمد هميشه خواهرانش را به حفظ حجاب و ايمان و تقواي الهي توصيه مي كرد. هيچ وقت از كمبود چيزي در خانه اعتراض نمي كرد. مثلاً وقتي كفش نداشت و پاي برهنه راه مي رفت اصلاً اعتراضي نداشت. زندگي بسيار سختي داشتيم و از همه نظر در مضيقه بوديم. يك      وقت بود ،  احمد فقط يك پيراهن داشت. وقتي آن را    مي شست از پيراهن برادرش استفاده مي كرد.

    احمد دوستان زيادي داشت كه مي توان از آنها به ابراهيم كريم آزاد و ابراهيم دهقان نژاد اشاره كرد. وقتي دوستش ابراهيم كريم آزاد شهيد شد تا مدتي جسد او بدست نيامد. احمد گفت:تا او را پيدا نكرده ام از پاي نمي نشينم و همين طور هم شد. او آرام و قرار نداشت تا پيكر مطهر شهيد را پيدا كرد و به خانواده اش تحويل داد.

    احمد با علما و روحانيون معظم ارتباط زيادي داشت و به آنها عشق مي ورزيد. يكي از دوستانش آقاي دشتي از فضلا و اساتيد حوزه ي قم ، يك شب منزل ما مهمان بودند. در مورد احمد گفت:او شخص بزرگي است به او احترام بگذاريد، من در جوابش گفتم:ما هميشه به او به چشم مهماني عزيز نگاه مي كنيم و مي دانيم دير يا زود بار سفر خواهد بست. و از اين نظر احترام فوق العاده اي نسبت به او داشتيم.

    هميشه به خانواده و دوستان سفارش مي كرد در نماز جمعه شركت كنيد و به بسيج اين شجره ي طيبه عشق بورزيد و در آن فعال باشيد.

    چند روز قبل از شهادتش خواب ديدم كه حضرت امام خميني(ره)درب منزل ما تشريف آورده اند و احمد را صدا مي زند. وقتي احمد خدمت امام شرفياب شدند، به شانه ي احمد زدند و فرمودند : « احمد تو خانه اي ؟! آنجا به تو نياز دارند و تو هنوز اين جايي؟!  » و احمد در همان حال به همراه امام راه افتادند و رفتند.

    گنجشك هاي پيام رسان

    چند روزي نگذشته بود ، يك روز عصر همراه مادر شهيد دهقان نژاد در حياط منزل نشسته بوديم. گنجشك هاي زيادي به طور غير معمول بالاي حياط خانه امان در پرواز بودند و جيك جيك مي كردند. انگار آنها پيغام رسان شهادت احمد بودند و ما نمي دانستيم. مادر شهيد دهقان نژاد به من رو كرد و گفت:فكر مي كنم خبري شده باشد و براي احمد اتفاقي افتاده و شهيد شده باشد. من گفتم : اگر اين طور باشد، خدايا شكرت كه او به خواست و آرزويش رسيده است. احمد در اين دنيا به هيچ چيز دلبسته نبود. دستم را به آسمان بلند كردم و گفتم : خدايا از من قبولش كن !

    پيوند احمد با خورشيد از زبان برادر

    برادر بزرگوار شهيد در خصوص نحوه ي آگاهي از شهادت برادر مي گويد:«چند روز، از قرار برگشتن احمد گذشته بود ولي از او خبري نشده بود. همه در انتظار سنگيني به سر مي برديم. تا اينكه دايي مان كه او نيز از همرزمان و همسنگران احمد بود به منزل ما آمدند. حسابي كلافه و گرفته بود. هر چه سعي مي كرد ناراحتي اش را بروز ندهد كمتر موفق مي شد. هر چه به دايي مي گفتم : چه اتفاقي افتاده است ؟ طفره مي رفت. با حال و روزي كه داشت دستگيرم شده بود ، براي احمد اتفاقي افتاده است. گفتم:هر اتفاقي افتاده بگو، من تحمل شنيدن هر چيز را دارم. ما هشت سال است كه منتظر چنين روزي نشسته ايم. وقتي ديد من خيلي محكم صحبت مي كنم، گفت:احمد با سه تن از همرزمانش در ماشين پر از مواد منفجره ي تي. ان. تي قرار داشته اند كه بر اثر انفجار، ماشين و سرنشينان آن پودر شده است. و احمد به همراه دوستانش شهيد شده است. اول دلم لرزيد و احساس كردم پشتم شكسته است و يكباره غم سنگيني بر من هجوم آورد. ولي خيلي زود به خود آمدم و سرم را به سوي آسمان گرفتم و گفتم:خدايا شكرت كه اين امانت را صحيح و سالم تحويل تو مي دهيم.

    آخرين مرغ و برنج

    برادر ابراهيم برزگر، همرزم شهيداز عروج خونين احمد و يارانش مي گويد:شب قبل از شهادت احمد همه دور هم نشسته بوديم و صحبت مي كرديم،از كارهاي روز مره گرفته تا برنامه ها و مسايل واحد تخريب. بيشتر اوقات كه محفل بچه ها گل مي كرد همه سخن از جبهه و جنگ بود. شهيد اسدي رو به من كرد و گفت:گرسنه هستم اگه چيزي دم و دست گير مياد زحمت آنرا بكشيد.

    من هم با خوشحالي رفتم و مقداري غذاي باقيمانده ي ظهر كه مرغ و برنج بود را برايش آوردم. در حالي كه شروع به خوردن مي كرد با لبخند گفت:آخرين مرغ و برنج خودمان را هم بخوريم،شايد شهيد شديم. من هم كه مي دانستم فردا صبح به مرخصي مي رود بي اعتنا به صحبت او گذشتم.

    شب و سنگر چه با صفا بودند

    وقتي احمد شتاب رفتن داشت

    از نگاهش چقدر گل مي ريخت

    حرف هايش چقدر گل مي كاشت

    صبح زود شهيد اسدي بعد از ديدار با همسنگران جهت رفتن با ما خداحافظي كرد و با دو نفر از برادران ديگر به قصد برازجان حركت نمود. حدود يكي دو ساعت بعد به ما اطلاع دادند، ارتش عراق به جزيره ي مجنون حمله كرده است.

    به ما دستور داده شد ، سريعاً با مقدار زيادي مواد منفجره و نيروهاي تخريب به طرف جزيره حركت كنيم. بچه ها با آمادگي كامل در حالي كه سر از پا نمي شناختند بلافاصله يك خودرو لندكروز را پر از مواد منفجره كردند و با خودروي ديگر بچه هاي تخريب را روانه جزيره مجنون كردند.

    نزديكي هاي جزيره كه رسيديم مطلع شديم ، دشمن در مقابل مقاومت و رشادت هاي بچه هاي رزمنده درمانده شده و از گازهاي شيميايي استفاده كرده است و توانسته جزيره را تصرف كند. مجبور شديم به عقب برگرديم. در جاده ي اهواز خرمشهر به سه راهي فتح كه رسيديم،ديديم احمد با دو تن از برادران ديگر به آنجا آمده اند.

    پس از احوال پرسي از او پرسيدم :احمد كجا بودي؟! گفت:مي خواستم به ترمينال بروم كه با خبر شديم عراق به جزيره حمله كرده است و من سراسيمه به طرف شما حركت كردم.

    سپس شهيد اسدي به من گفت:تو اين ماشين را بگير و بچه ها را از جاده ي اهواز ، به مقر گردان ببر. من گفتم: بيا همه با هم به مارد برگرديم! ولي او اصرار داشت كه ما برگرديم و ماشين مواد منفجره را به او بسپاريم. وي سپس شهيد محمد حسن كريمي و شهيد غلامرضا كشتكار را انتخاب كرد و با همان لانكروز راه افتادند. در حالي كه ماشين داشت حركت مي كرد ،  برادر علي خمشايا سوار شد و دو تن از بچه ها كه تلاش مي كردند خودشان را به ماشين برسانند جا ماندند.

    آنها رفتند و آن لبخند شيرين هميشگي و سفارش احمد كه مي گفت:شما برگرديد،در دل يكايك بچه ها به يادگار ماند.

    ساعت دو بعد از ظهر كه از هم جدا شديم در دل گفتم : خداحافظ احمد ! ! !‌

    طبق سفارش احمد به اهواز رفتيم و پس از نماز ،غذا خورديم و به مقر رفتيم. شب همه ي بچه ها دلواپس بودند و هيچ كس حال و حوصله نداشت. تا صبح هر لندكروزي كه وارد مقر مي شد، بچه ها به سويش مي دويدند. همه انتظار او را مي كشيدند و او از همه فارغ. تا صبح آرام نداشتيم. صبح به مقر فرماندهي تيپ رفتم و ماجراي ديروز را به فرمانده برادر حاج كارگر توضيح دادم. سردار كارگر با تعجب پرسيد:مگر احمد اينجا بوده؟!!

    گفتم:بله. او گفت:آخر از ما خداحافظي كرد كه به برازجان رود.

    بعد دستور داد هر طور شده از او خبري برايش بياوريم. جهت جستجو به طرف جاده ي اهواز ـ خرمشهر حركت كرديم. در كنار جاده هنوز اجساد زيادي قرار داشت هدف ما رفتن و سركشي به بيمارستان بود. اما من در ماشين هاي سوخته به دنبال پيكر احمد بودم. همين طور كه مي رفتيم با خود زمزمه مي كردم:

    گلي گم كرده ام مي جويم او را

    به هر گل مي رسم مي بويم او را

    تا اينكه در 45 كيلومتري اهواز متوجه لندكروزي شديم ، كه فقط قسمتي از شاسي و لاستيك آن در وسط جاده بود و بر اثر انفجار علاوه بر حفره ي عميقي كه ايجاد شده بود، قسمتي از جاده به طرز عجيبي نشست پيدا كرده بود. به بچه ها گفتم : پياده شويم و آنجا را خوب وارسي كنيم. وقتي شروع به جستجو كرديم، تكه هاي گوشتي به آسفالت چسپيده بود. كمي آن طرف تر ،  تكه لباس با گوشت و تكه اي از ماشين كه مقداري مو به آن جسپيده بود ،  در اطراف پراكنده شده بود.

    بچه ها گفتند : تا دير نشده ، به بيمارستان برويم، اين جا كه چيزي نيست. ولي به من مثل اينكه الهام شده بود ، كه  گمشده ام همان جاست.

    ديگر صبر و قرار نداشتم و نمي توانستم به رفتن راضي شوم و از آن جا دل بكنم. از يك طرف بچه ها اصرار داشتند ، حركت كنيم و يواش يواش به طرف ماشين برمي گشتند و من هم با دقت سر به زير روي زمين ، بدنبال رد خاكي عشق شهيد اسدي و يارنش بودم ، كه متوجه شماره پلاك ماشين شدم. جرات نگاه كردن به آن را نداشتم. خدا خدا مي كردم ،ف شماره اشتباه باشد. شماره را كه خواندم، افتادم و ديگر ندانستم چه شد. پس از مدتي كه به خود آمدم متوجه شدم هر كدام از بچه ها به گوشه اي نشسته و زار زار گريه مي كنند.

    و در ميان هق هق گريه ها و ناله هاي شان ، احمد و ديگر بچه ها را به اسم صدا مي زنند. در اطراف مي رفتيم و مي آمديم و دور خود مي چرخيديم. همه اش صحنه ي كربلا در نظرم مي آمد كه چگونه حضرت زينب(س) در ميدان قتلگاه به دنبال عزيزانش مي گشت.كمي جلوتر كه رفتيم ، يك تكه پا پيدا كرديم كه از پايين ساق قطع شده بود، از روي انگشتانش فهميدم ، پاي احمد است. بعد از آن گواهينامه ي نيم سوخته ي شهيد كريمي و تكه هاي لباس شهيد كشتكار و شهيد خمشايا پيدا شد و ديگر مطمئن شديم و باور كرديم كوچيدن ستاره ها را.

    و آتش چنان سوخت بال و پرت را

    كه حتي نديديم خاكسترت را

    0 0 0 به دنبال دفترچه ي خاطراتت

    دلم گشت هر گوشه ي سنگرت را

    گل نشان هاي شهيدان را تكه تكه جمع كرديم و به همراه بچه ها برگشتيم و گزارش تجسس خود را به فرمانده ي تيپ اطلاع داديم. و با همكاري تعاون تيپ موفق شديم بقاياي اجساد مطهر شهدا و به معراج رفتگان را جهت خاكسپاري به برازجان انتقال دهيم. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید