مشخصات شهید

شهید احمد احمدزاده

37
نام احمد
نام خانوادگی احمدزاده
نام پدر حسين
تاربخ تولد 1348/02/03
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1365/10/10
محل شهادت خرمشهر
مسئولیت -
نوع عضویت جهادگر
شغل جهادگر
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن آباد
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيداحمد احمدزاده در سوم ارديبهشت سال 1348 (3/2/48) در خانواده اي مذهبي و مستضعف در روستاي آباد از توابع شهرستان تنگستان چشم به جهان گشود.پدرش به شغل كشاورزي اشتغال داشت و همين امر باعث شد كه از بدو تولد با كار وفعاليت خستگي ناپذير، در كنار والدين خود،آمادگي پذيرش كارهاي دشوار را پيدا كند . بدين ترتيب دوران طفوليت را سپري نمود تا اينكه درسن شش سالگي پا به مدرسه گذاشت .با هوش وذكاوت بالائي كه داشت در دوره ابتدائي از دانش آموزان ممتاز كلاس بود .بالاخره دورةپنج سالة ابتدايي را با موفقيت در دبستان روستاي آباد پشت سر نهاد .سپس وارد مدرسة راهنمايي شهيد زارع همان روستا شد .در اين جا بود كه خود را بيش از پيش شناخت و به مسائل مذهبي تازه اي آشنا گرديد .اين تحول دريچه‌ي تازه اي به روي او گشود و در همين جا بود كه لحظه هاي سر نوشت ساز زندگي او رقم خورد .


             با شركت در مجالس مذهبي عشق به اسلام و امام ، روز به روز در دلش بيشتر مي شد، سپس به عضويت پايگاه مقاومت ابوذر غفاري روستاي آباد در آمد ، تا هم زمان در دو سنگر علم ودفاع ازاسلام خدمت نمايد. با اين همه از كار وفعاليت كشاورزي وكمك به والدين خود غافل نشد. بدين ترتيب دوره‌ي سه ساله‌ي راهنمايي را نيز با موفقيت پشت سر گذاشت . براي ادامه تحصيل در مقطع متوسطه راهي اهرم شد ، اما اين سفر ديري نپاييد .در همين زمان بود كه جبهه و جنگ را بر همه ترجيح داد وبا عشق به شهادت از طريق جهاد سازندگي به عنوان سنگر ساز عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شد. تا اينكه سر انجام در دهم دي ماه سال 1365در عمليات كربلاي چهار به وسيله تركش خمپاره‌ي  دشمن ، خاك گرم جبهه هاي جنوب را با خون خود رنگين كرد، تا نهال نورس حاكميت مستضعفان در پرتو خون زلال او  ريشه دواند.

    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
                              مصاحبه با پدر  و مادر شهيد احمد احمدزاده


    اين جانب حسين احمدزاده پدر شهيد احمد احمدزاده مي باشم .  احمد در دوم ارديبهشت سال1348 در همين روستاي آباد . متولد شد. در سنين كودكي كه به مدرسه مي رفت ، به ما در كار كشاورزي كمك مي كرد . او تابستان در كلاس مكتب شركت مي كرد و علاقه داشت كه سريع تر خواندن قرآن را فرا گيرد . بعد كه بزرگتر شد ، براي گذراندن دوره متوسطه به اهرم رفت . شهيد در طول دوران نوجواني ، هميشه مي گفت : مي خواهم زودتر بزرگ شوم تا به جبهه بروم . البته خداوند هم آرزويش را استجابت كرد و خيلي زود به جبهه رفت و پسنديده حق تعالي شد .

    احمد پسري مؤمن وبا تقوي بود . هوش و زكاوت خوبي داشت . او نترس وشجاع بود . و در فعاليت هاي مذهبي و مسجد شركت فعال داشت .

    شهيد از طريق جهاد سازندگي به جبهه اعزام شد . وقتي از من و مادرش اجازه جبهه خواست . ماگفتيم كه تو هنوز كم سن و سالي . تو حالا بايد درس بخواني ! اما او اصرار زيادي داشت و چند دفعه هم از رفتنش جلوگيري كرده بوديم . اين اواخر مي گفت ديگر اين دفعه بايد بروم . بالاخره ما هم راضي شديم و گفتيم برو به امان خدا .

    در دهم دي ماه 1365 در محل خدمت خود (خرمشهر ) هدف دوربرد دشمن قرار گرفتند و به شهادت رسيدند . وقتي خبر شهادتش رسيد به مادر شهيد گفتم : امانت خدا را پس داديم . خدايا اين قرباني را از ما بپذير و او را در دنياي آخرت شفيع ما قرار ده . من هنوز هم به داشتن اين پسر افتخار   مي كنم . ادامه مطلب

           خاطره اي از شهيد احمدزاده


    شهيد احمد احمدزاده اگر چه تنها هفده بهار تجربه زندگي داشت، اما در همين مدت كوتاه حيات خويش ، دريايي از خاطـرات شيرين وآموزنده به يادگار گذاشت . خاطـراتي كه از روزهاي سخت        وپر محنت زندگي وكار كشاورزي همدوش پدر داشته، تا دوران تحصيل و از همه جاودانه تر ،در دوران جهاد درجبهه هاي  نبرد، همه وهمه حاكي از عزم واراده‌ي راسخ اين مرد شريف بوده است احمد در طول جنگ تا زمان شهادت چند بار جبهه رفته بود و هر بار تجارب خود را براي خانواده ودوستان تعريف مي كرد ، تجاربي كه بعدها خاطرات ماندگار دوران پر شتاب زندگي اوشدند در يكي از دفعاتي كه به جبهه اعزام شده بود ، درمنطقة خرمشهر مستقر شده بودند ودرآن زمان اين منطقه بيش از ساير مناطق جنگي مورد تجاوز وبمباران هواپيماهاي رژيم بعث قرار مي گرفت . دريكي ازآن روزها ، هواپيماهاي عراق چندين بار محل استقرار آنها رامورد تهاجم قرارداده بود . در اين بمباران ها راكتي در محل استقرار آنها فرود آمد ، امٌا اين بار نوبت پروازش  فرا نرسيده بود و راكت به طرز معجزه آسايي عمل نكرد ، انگار ظرفي از آب بود نه گلوله اي مملو از مواد منفجره ، اين معجزه شگفت انگيز او وهمرزمانش را بر آن داشت تا سجدة شكر بجاي آورند.1

           اما علاقه واشتهاي زياده از حد او در دفاع ازميهن اسلامي سيري ناپذير مي نمود و بر سر همين علاقه تا تقديم جان خويش ايستادگي كرد . زماني كه به مرخصي مي آمد ، همواره به فكر جبهه بود و به همين خاطر معمولاً پيش از آن كه مرخصي او تمام شود به جبهه بر مي گشت . اصلاً روحش در كالبد تنگ جسم آرام وقرار نداشت و دنيا همچون قفسي تنگ ، عرصه را بر شهپر پروازش تنگ تر مي نمود. تا اينكه سرانجام در روز دهم ديماه سال 1356در عمليات كربلاي4 در خرمشهر ، اين قفس تنگ را شكست ،  بال پرواز گشود ودر جوار ملكوت آشيان گزيد وبه آرزوي ديرين خود رسيد .به راستي كه:چنين قفس نه سراي چو من خوش الحا نيست                    روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم


                                سجاياي اخلاقي شهيد احمد احمدزاده

    شهيد احمد احمدزاده به اقتضاي شرايط دشوار زندگي در روستا ، از آغاز تولد با انواع مشكلات و سختي ها روبرو شد . با مبارزه عليه مشكلات ، روحية استقامت ، ستيزه جويي و مبارزه طلبي در وي ريشه دوانيد و بعدها اورا جهادگري نستوه  ساخت . در شجاعت و بي باكي كم نظير بود. در هر موقعيتي بر خدا توكل داشت و جز ترس و تقواي الهي از هيچ چيز، هراسي به دل راه نمي داد.

    در هر مسيري كه قدم مي گذاشت با ايمان به هدفي كه داشت تا آخرين لحظه مقاومت مي نمود. در راه عقـيدة خود اسـتوار و ثابت قـدم بود و در هيچ شرايطي از اعتـقادات و باورهـاي خود كوتاه نمي آمد. احمد يار و ياور محرومان و نيازمندان بود و در برابر بي عدالتي و نابرابري‌ها سخت ايستادگي مي كرد، در عين حال روح لطيف ومهرباني داشت و اين امر او را  در ميان دوستان خود ، دوست داشتني تر مي كرد ، به گونه اي كه الگوي تمام عيار يك دوست صميمي و باوفا بود. در راه دوستان خود از هيچ چيزي مضايقه نمي ورزيد. ارتباط گرم او با دوستانش چنان بود كه معـمولاً در منزل دوسـتان خـود بود يا با دوسـتانش در منزل بودند . هنـگامي كه از جبـهه برمي گشتـند يا به مرخـصي مي آمـدند ، پيش از آن كه دوستانش به ديدن او بيايند بلافاصله به ملاقات دوستان خود مي رفت و در اين راه همواره پيش قدم بود. پس از فقدانش ، خلاء ناشي از عدم حضور او در جمع دوستانش به وضوح آشكار  بود .

    در مراسم و  جلسات مذهبي شركت فعال داشت. هر جا كه مراسم عزاداري برگزار بود ، خصوصاً در مجالس عزاداري ائمه اطهار حضور پيدا مي كرد .  ايمان قوي و عقيده مستحكم او باعث مي شد كه در نماز جماعت و دعاي كميل و ساير ادعيه ، كه در مسجد محل برگزار مي شد، فعالانه شركت نمايد.   نه تنها خودش شركت مي نمود ، بلكه با جديت هر چه تمام تر دوستانش را نيز به اين امور مهم دعوت مي كرد . كارهاي سخت و توان فرساي كشاورزي در كنار عشق و علاقه عملي به ورزش جسم او را چالاك و چابك ساخته بود . بدن ورزيده ، جسم رنج كشيده و جان سختي ديده اش جرأت و جسارت هر كاري را به او مي داد . با وجود علاقه بي انتهايي كه به شركت در جنگ و جهاد داشت هيچ گاه از درس و تحصيل غافل نمي شد . هر فرصتي را براي كسب علم و دانش مغتنم مي شمرد ، تا آن جا كه در جبهه و در سنگر جنگ و دفاع ، همزمان درسهايش را هم ادامه مي داد .هوش بالا و علاقه زياد از حد او سبب مي شد كه در تحصيل و طي مدارج علمي روز به روز موفق تر باشد تا اين كه در حال مبارزه ، متقارن در دو سنگر خدايي علم و جهاد جام شهادت را سر كشيد .

                                خاطره اي از عروج زيباي احمدزاده

    ساعت 10/4 دقيقه بعد از ظهر بود . حلقه اي از دوستان و همسنگران در سنگرها به دور هم نشسته بوديم . خسته از چند روز كار در حال استراحت بوديم . دوره فعاليت سه ماهه ما داشت تمام مي شد و قرار بود فردا يا پس فردا من و احمد مرخصي بگيريم و به منزل برگرديم . احمد زاده لباسهايش را برداشت تا به حمام برود و گردو خاك اين چند روز تلاش مداوم را از سر ورويش پاك كند . مدتي گذشت ، دوستان منتظر برگشت او از حمام بودند . احمد در حالي كه شانه در دست داشت و سرش را شانه مي كرد به طرف سنگر مي آمد .  محل استقرار ما تقريباً امن بود اما دور بردهاي فرانسوي هر از چند گاهي به سمت ما مي آمد .  دوستان ديگر كه كنار سنگر نشسته بودند ، مي گفتند داماد آمد و صلوات مي دادند . يك دفعه بالاي سر احمد انفجار مهيبي صورت گرفت و همه جا را پوشاند . سريعاً به طرف آنجا رفتيم . سه چهار نفر از دوستان زخمي شده بودند . احمدزاده زيبا و تميز ، خونين اما لبخند بر لب به آرامش حقيقي دست يافته بود  بچه ها در سنگر جمع شده بودند و دعا مي خواندند و گريه مي كردند . آمبولانس آمد و آن ها را به بيمارستان برديم  . من به همراه دوستان مرخصي گرفتم و به زادگاه برگشتم . وقتي خبر شهادت احمد را به مادرش رساندم . شور وحال و اضطراب خاصي داشتم . و ناراحت بودم كه  خبر رسان خوش خبري نيستم . مادر بزرگوارش فقط گفت شكر خدا كه كه من فرزندم را در راه اسلام دادم .

                                خاطره اي از عروج زيباي احمدزاده

    ساعت 10/4 دقيقه بعد از ظهر بود . حلقه اي از دوستان و همسنگران در سنگرها به دور هم نشسته بوديم . خسته از چند روز كار در حال استراحت بوديم . دوره فعاليت سه ماهه ما داشت تمام مي شد و قرار بود فردا يا پس فردا من و احمد مرخصي بگيريم و به منزل برگرديم . احمد زاده لباسهايش را برداشت تا به حمام برود و گردو خاك اين چند روز تلاش مداوم را از سر ورويش پاك كند . مدتي گذشت ، دوستان منتظر برگشت او از حمام بودند . احمد در حالي كه شانه در دست داشت و سرش را شانه مي كرد به طرف سنگر مي آمد .  محل استقرار ما تقريباً امن بود اما دور بردهاي فرانسوي هر از چند گاهي به سمت ما مي آمد .  دوستان ديگر كه كنار سنگر نشسته بودند ، مي گفتند داماد آمد و صلوات مي دادند . يك دفعه بالاي سر احمد انفجار مهيبي صورت گرفت و همه جا را پوشاند . سريعاً به طرف آنجا رفتيم . سه چهار نفر از دوستان زخمي شده بودند . احمدزاده زيبا و تميز ، خونين اما لبخند بر لب به آرامش حقيقي دست يافته بود  بچه ها در سنگر جمع شده بودند و دعا مي خواندند و گريه مي كردند . آمبولانس آمد و آن ها را به بيمارستان برديم  . من به همراه دوستان مرخصي گرفتم و به زادگاه برگشتم . وقتي خبر شهادت احمد را به مادرش رساندم . شور وحال و اضطراب خاصي داشتم . و ناراحت بودم كه  خبر رسان خوش خبري نيستم . مادر بزرگوارش فقط گفت شكر خدا كه كه من فرزندم را در راه اسلام دادم . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار آباد
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید