مشخصات شهید

شهید ابوالحسن انداز

10
نام ابوالحسن
نام خانوادگی انداز
نام پدر حسين
تاربخ تولد 1347/05/02
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1365/10/04
محل شهادت جزيره مينو
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن بردخون
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید
    (شهيد ابوالحسن انداز)
    رودخانه مند،در عطشناكي تابستان گنجشك هاي ((برمساد))و ((كلبيا))و ((بريد))،زار و نزار آفتاب،فرومانده روزگار خويش بود . لبان برآماسيده اش،بي تابي او را در برابر تابش عمود خورشيد مرداد ماه و ((ترواشك))(1)هاي كناره اش شكست سماجت آب را در ابرام آفتاب روايت مي كردند … شب هنگام پوزه آهويي تشنه نقوشي دوار بر سطح آرام آن مي نشاند و روزها عرياني كودكاني از دهات اطراف ،گره از كار فرو بسته اش مي گشود …
    ((برمساد))با چند خانه كاهگلي در چند قدمي شمال آن،تازه عروسي فقير را مي مانست كه به انداختن لباسي سپيد بر بند رختي آبي رنگ آمده باشد
    مرداد ماه سال 1347 بود؛تنور تش باد(2) داغ ، غربال آسمان در بيختن غبار سپيد برخاسته از سنج زارها (3) در كار … تنها دست كشيدني بر موي سر و ابرو،سياهي موي جوانان ده را نمايان مي كرد،چه خاك سنج زار و غبار روزگار به هم بر آمده بودند تا از رخسار تمام زن ها و مردهاي آبادي قصه سپيدي و حكايت پيري بسازنند …

    ((مشهدي حسين انداز)) هم صاحب يكي از همان خانه هاي بي پرچين برمساد بود . خانه هايي كه از گل نمورحاشيه ي ((مند)) بر آمده بودند …
    ((مريم)) پا به ماه بود ، آخرين روزهاي انتظار مشهدي حسين براي تماشاي نخستين ثمره دومين باغ زندگي اش … او (مشهدي حسين) ميان سال بود،اما قوي و سر پنجه … چارشانه،سالم و قبراق … طعم شيرين رطب هاي تازه،تلخي مرارت تابستان از پا درآرنده را به كامش گوارا كرده و انتظار مادر شدن مريمش نيز نشاطي مسيحايي به دست هاي قوي و كاري او بخشيد بود … نيمه شب مردادماه ،صداي خش خش ((سته))(1) نشان از دست به دست شدن مريم بر روي ((بسر))(2) داشت … كمي بعد ناله هاي نجيبانه مريم چشم هاي گرد بيدار مشهدي حسين را باز و بازتر كرد . پايين آمد،فتيله فانوس روي((جوه))(3) را بلند تر كرد و با چند سرفه پياپي به ذكر صلوات و دعا پرداخت . در حالي كه سعي مي كرد،هيجان و دست پاچگي را در مهار خود داشته باشد ناله هاي فرياد گونه مريم چاره كار را از دستش به در برد،تا ناخودآگاه صداي رسايش را در سكوت نيمه شب دوم مرداد رها سازد و زنان همسايه را – يك به يك – به نام ،صدا بزند …


    صبح،((ابوالحسن)) نخستين روز تولدش را در پي گريه هاي ممتد شيرين گونه اش ،به خوابي لطيف سپرده بود . بوي حلوا دواهاي گياهي و قاتق مرغ محلي ،لحظه هاي آغازين روز دوم مرداد را عطر آگين كرد … خورشيد كه بالا رفت ،جز سايه سار كپر مشهدي حسين ،چه چيزي مي توانست سپر ابوالحسن نوزاده در برابر نيزه هاي زرين آفتاب باشد ؟ …
    از لابه لاي چوب هاي عمودي كپر ،هجوم گرد و غبار روزگار آغاز شد تا ابوالحسن نخستين نفس هاي خود را با خاك شور فرو باريده از هواي برمساد بياميزد …

    سه ماه از تولد ابوالحسن سپري شد . كودك،با تجربه تابستاني فرسوده،به سايه ابرهايي رفت،كه به شستن غبار تابستان آماده بودند . باران،انتظار تر لب فرو خشكيدگاني بود ،كه ماهها چشم بر روي سيرابي دل از خنكاي آبي گورا بسته مي داشتند … رودخانه هم،كه چون ماري خفته،ناي خزيدن نداشت،با هاي و هوي آذرخش هاي پاييزي و سوز سرماي زمستاني فربه و فربه تر،به جنبش آمد. گاه تداوم باران در بالا دست ها،از رودخانه اژدهايي مهيب مي ساخت كه از لانه خود پاي بيرون مي نهد و ساكنان اطراف خود را در هول و هراس بي خانماني مي انداخت …

    ماهها و سالها از پي هم گذشتند . گرماهاي طولاني نفس گير و سرماهاي استخوان سوز كويري،هفت سال پياپي سرد و گرم روزگار را به كودك برمسا دي چشانيدند . پدر و مادر،بي سواد،اما مريد و دوستدار روحانيون ديار خويش بودند . ابوالحسن،با تربيتي بدوي در فضاي خانه اي كه قران

    پيچيده در پارچه اي سپيد را در تاقچه داشت و همواره طنين صداي بم مشهدي حسين در اداي فرايض ديني از آن به گوش مي رسيد،رفته رفته پاي به سني گذاشت كه بايد راه مدرسه را در پيش گيرد . دبستان ((رسالت))برمساد،خانه نيمه مخروبه يكي از اهالي بود،كه خود بي طاقت از بدايت رنج برزيگري در عطش وجوع،جلاي وطن كرده و در شهر ساماني يافته بود …

    ابوالحسن و برادر كوچكترش،غلامرضا،درست در سالي راه دبستان رسالت(1) را پيش گرفتند كه ترنم استقلال و آزادي در سايه پيروزي انقلاب اسلامي زمزمه دهان كودكانه اشان گرديده بود . درست،سال 1357 سال به ثمر نشستن درخت انقلاب اسلامي …
    پنج سال،ابوالحسن و برادرش ميهمان لحظه هاي ناب دبستاني بودند … پايان دوره پنج ساله درس و مشق آنها،هم زمان بود با حساسيت و اوج گيري نبرد مدافعان ميهن اسلامي با متجاوزان بعثي عراق،از اين رو،با موافقت پدر و مادري كه صادقانه دوستدار انقلاب ،امام و فرامين ايشان بودند،سه فرزند مشهدي حسين ،با همديگر؛در مدرسه ايثار ثبت نام نمودند ،ابوالحسن،غلامرضا و صالح . غلامرضا را در خورموج ،به خاطر


    (1) اين دبستان،در دوران جنگ تحميلي،پس از شهادت شهيد حيدري پور(معلم روستا) به نام وي تغيير داده شد .اين دبستان پس از پيروزي انقلاب تاسيس شد و لذا اكثر بچه هاي 7 تا 10 ساله ،همراه با هم در كلاس اول ثبت نام كردند ! …

    كوچكي جثه برگرداندند و دو برابر ديگر به انديمشك و دشت عباس اعزام شدند …
    رفت و آمد سادات و مشايخ صاحب نام منطقه به منزل مشهدي حسين و ارتباط متقابل مشهدي حسين با آنها در اوج گيري مسائل معنوي و انقلابي خانه مشهدي حسين و همسايگان او اثرهاي بسيار داشت . آقايان شيخ محمد حجتي ،حاج شيخ علي ،و حاج شيخ حسن دهقان و حاج شيخ ابراهيم دشتي كه در خطه دشتي و كردوان و بردخون از اسم و اعتبار خاصي برخوردارند،به صداقت و صفاي خانه مشهدي حسين نظر خاصي داشتند (1) .
    از زندگي آن شهيد عزيز چنين بر مي آيد كه با همه دلبستگي و احتراميكه به اعضا ي خانواده و فاميل و هم ولايتي هاي خود داشته،دلدادگي و علاقه اش به مادر خويش ديگر گونه بوده است . از كودكي تا روزگار پوشيدن لباس رزم ،هر جا فرصتي يافته،سلام و كلامي ويژه نثار مادر خود كرده است .
    از نامه هاي آن شهيد،اثري نمانده است،بنا به نقل پدر بزرگوارش، لباس ها،نامه ها،كتاب هاو تمامي اسباب و وسايل مربوط به شهيد، همچون
    ديگر بساط خانه،طعمه اژدرهاي سيل مهيب سال 1365 شد .


    (1) نبايد از نقش معلمان خوب روستا كه يكي پس از ديگري آمده بودند و در تربيت و تعليم بچه هاي برمساد كوشيده بودند غافل ماند . معلماني چون: حميد پيكار،رضا ريشهري،سنائي و حسن زاده كه خانواده شهيد از آنها به نيكي ياد مي كنند .

    طغيان بي سابقه و غافلگير كننده رودخانه مند طي يكي – دو روز تمام برمساد و ديگر روستاهاي حاشيه شمالي خود را فرو بلعيد و ساكنان آن يا بر روي دست آب به پايان حيات خويش رسيدندو يا به گونه هاي مختلفي تنها جان خويش را به در بردند (1).
    نكته جالب توجه اين است كه درست،چند روزي پيش از آغاز عمليات كربلاي 4 ،حادثه طغيان رودخانه واقع شد .از آن سوي ((ابوالحسن ))به درياي عشق پيوست و از اين سوي خانه و كاشانه دنيايي او ميهمان دست هاي دستپاچه رود شد . رخت زندگي دنيوي خانواده ابوالحسن به اين سوي مند آمد و ماند و روح عاشق ابوالحسن در آن سوي اروند ،زير و زبر درياي شهادت را طي كرد . چه :
    زير دريا خوش تر آيد يا زبر تير او دلكش تر آيد سپر؟ …








    (1) اكثر اين مردم شريف كه جان سالم به در برده بودند به منطقه بردخون آورده شدند . روستاي وحدت آباد از همان سال با اسكان آن عزيزان پديد آمد . عده اي هم در حاشيه شمال غربي شهر بردخون در محله اي به نام جهاد آباد ساكن شدند ،كه خانواده شهيد انداز ،جزء اين عده هستند . (رجوع شود به مباحث مربوط به شهيدان حيدر بردستاني و ابراهيم درمانده) .
    ∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙شهيد ابوالحسن انداز ∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙/77 ∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙∙
    شهيد ابوالحسن انداز،از يازدهم مرداد سال 1362 تا سي ام تير ماه سال 1365 شش بار عازم جبهه هاي نبرد شد و در روز اول مرداد ماه سال 1365 رسما به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد . چند ماه از عضويت او در سپاه مي گذشت كه به سعادت شهادت نائل شد . پيكر آن شهيد به مدت 12 سال مفقود بوده كه در سال 1377 به وسيله كميته تجسس شهدا يافته گرديد . مراسم با شكوه تشييع پيكر پاك او پس از 12 سال در شهر خورموج و سپس با استقبال مردم بردخون و نواحي اطراف در شهر بردخون برگزار گرديد و در گلزار شهداي اين شهر به خاك سپرده شد .
    ادامه مطلب
    ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل الاحياء عند ربهم يرزقون
    با سلام و درود بر امام زمان (عج) و نائب بر حقش حضرت امام خميني و با سلام به شهدا در راه خدا . اينجانب وظيفه خود مي دانم تا كه در اين برهه حساس از زمان به نداي حسين زمان خميني كبير لبيك گفته و براي دفاع از اسلام و ميهن اسلامي به جبهه هاي حق عليه باطل بشتابم لذا به عنوان يك فرد مسلمان چند جمله به عنوان وصيت مي نگارم .اول اينكه پدر و مادر عزيزم مرا حلال كنيد گرچه نتوانستم يك ذره از حقي كه به گردن من داريد ادا كنم . اگر افتخار شهادت نصيبم گرديد به جاي گريه و زاري براي من به ياد شهيد مظلوم كربلا، حسين(ع)، گريه كنيد كه ما هرچه داريم از حسين است . برادران و خواهران عزيزم شما نيز مرا حلال كنيد . وصيتي هم به همه دوستان و آشنايان دارم و آن اينكه سعي كنيد با يكديگر مهربان باشيد . نسبت به همديگر كينه به دل نگيريد ،در مجالس جدا از غيبت كردن برادران ديني خوداري كنيد،در مشكلات همديگر را ياري كنيد و سعي كنيد در زندگي قانع باشيد . تا حد توان در راه خدا انفاق كنيد و در راه اسلام و ميهن اسلامي دريغ نورزيد .
    ديگر عرضي ندارم
    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار ابوالحسن انداز
    ادامه مطلب
    ياد ياران يار را …
    محمد روشن قياس (هم بازي،هم كلاسي ،دوست و هم رزم):
    شب عمليات(كربلاي 4 ) جانشين دسته عملياتي بود . وقتي فرمانده دسته شهيد شد،او فرماندهي دسته را به عهده گرفت … دشمن منطقه عملياتي را زير آتش شديد گرفته بود . ابوالحسن از ناحيه شكم و دست راست زخمي شد . آتش آنقدر شديد بود كه همه نيروها زمينگير شدند . نزديكهاي صبح دستور عقب نشيني صادر شد و ابوالحسن كه به شهادت رسيده بود همانجا ماند،تا بيش از 12 سال …

    اسد الله حسيني(همرزم و …):
    درباره شجاعت و غيرت شهيد هر چه بگويم كم گفته ام . در ميان رزمندگان مثال زدني بود و به خاطر همين شجاعت و غيرتي كه داشت،بسياري كارها را در شرايط سخت به عهده مي گرفت .

    حميد رضا نظري(دوست ،همرزم و ….):
    به شيوه هاي خاصي بچه هاي ده را براي رفتن به جبهه تشويق مي كرد . خودش يك رزمنده حسابي شده بود . يادم هست،وقتي از جبهه بر مي گشته بود . يك دست لباس بسيجي و يك چپيه به من داد و گفت : اين هم براي رزمنده ماههاي آينده ! و به اين ترتيب باعث شد تا من هم جبهه رو شدم! …



    در مسير يكي از محورهاي عملياتي كه قرار بود جانشين گروهان ديگري شويم،به علت خستگي زياد،با موافقت فرماندهان بناشد استراحت كنيم . به سه نفر نيرو نياز بود كه نگهباني بدهند،از فرط خستگي هيچكس حاضر نشد داوطلب شود . ابوالحسن به تنهايي داوطلب شد و تا صبح به تنهايي بيدار ماند،در حالي كه همه ما خوابمان برده بود …

    عبدالرحمان عباسي(دوست،همرزم و …)(1):
    چند بار با هم به جبهه رفته بوديم . دو ويژگي شهامت و غيرت را به كرات در او ديده بودم . اما شب عمليات كربلاي 4 كه همه رزمنده ها در تب و تاب آماده شدن بودند،ديدم خيلي مظلومانه ايستاده و به فكر فرو رفته است . به شوخي گفتم: نكند مي ترسي؟ لبخندي زد و گفت:نه! … فقط خيلي به فكر مادرم هستم … يكي دو شب بعد از عمليات و عقب نشيني،به فكر پيدا كردن همديگر(هم ولايتي ها)افتاديم . ابوالحسن نيامده بود . در همان حالت تك و پاتك هاي دشمن محمد(؟) را ديدم كه به تنهايي دارد به طرف عراقيها مي رود . گفت مي روم شايد بتوانم ابوالحسن را برگردانم،اما وضعيت به گونه اي بود كه هر كه مي رفت يا اسير يا شهيد مي شد … به همين علت او را برگردانديم،چون يقين داشتيم كه ابوالحسن شهيد شده . شب هنگام دور هم جمع شديم و خسته و كوفته احساس كرديم در شام غريبان نشسته ايم

    (1) در انجام مصاحبه ها محمد روشن قياس بيشترين زحمت ها را تقبل كرد . حاصل مصاحبه ها (كه بسيار پر حجم بود) ويرايش شده و نكاتي مختصر از آن ها ذكر گرديد .
    غريبانه(1)
    ياران چه غريبانه ، رفتند از اين خانه
    هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
    بشسكسته سبوهامان،خون است به دلهامان
    فرياد و فغان دارد ، دردي كش ميخانه
    هر سوي نظر كردم ،هر كوي گذر كردم
    خاكستر و خون ديدم ، ويرانه به ويرانه
    افتاده سري سويي،گلگون شده گيسويي
    ديگر نبود دستي ، تا موي كند شانه
    تا سر به بدن باشد،اين جامه كفن باشد
    فرياد اباذرها ، ره بسته به بيگانه
    لبخند سروري كو،سر مستي و شوري كو
    هم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانته
    آتش شده در خرمن ،واي من و واي من
    از خانه نشان دارد ، خاكستر كاشانه
    اي واي كه يارانم ، گلهاي بهارانم
    رفتند از اين خانه ، رفتند غريبانه



    (1) سروده پرويز بيگي حبيب آبادي.




    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بردخون
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید