مشخصات شهید

شهید ابراهیم قهرمانی

76
نام ابراهيم
نام خانوادگی قهرماني
نام پدر حسين
تاربخ تولد 1345/01/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/12/25
محل شهادت فاو
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات دانشجو
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید
    «مهاجري مشتاق معراج»
    در سال 1345 در شهر برازجان چشم به جهان گشود.دوران تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ابن سينا شهر برازجان به پايان رسانيد و دوره راهنمايي تحصيلي را در مدرسه شهيد مصطفي خميني گذراند.در سال 1359 جهت ادامه تحصيل به بوشهر هجرت كرد و در هنرستان صنعتي جابر بن حيان در رشته مكانيك ثبت نام و مشغول به تحصيل شد.با آغاز هجرت تحصيلي شهيد قهرماني جنگ تحميلي نيز شروع شد.او براي آمادگي رزمي و دفاع از ميهن اسلامي وارد بسيج سپاه پاسداران،پايگاه مقاومت امام محمد تقي(ع) شد.پس از گذراندن دوره آموزش نظامي در كازرون و آمادگي كامل،با ديگر همسنگران خود راهي جبهه هاي حق عليه باطل شد.او ضمن شركت در جبهه هاي نبرد،از جهاد علمي نيز غافل نبود و تحصيلات خود را ادامه مي داد تا اينكه موفق به اخذ ديپلم گرديد.
    پس از پايان تحصيلات دبيرستاني در تيرماه 1364 تشكيل خانواده داد و اين سنت پيامبر اكرم(ص) را با ازدواج خود پاسداري نمود در همان سال در حالي كه بيش از سه ماه از ازدواجش نگذشته بود،در كنكور دانشسراي تربيت معلم شيراز قبول و در مهرماه 64 به شيراز هجرت كرد و تحصيلات خود را در دانشسراي شهيد رجايي شيراز ادامه داد و در سنگر تعليم و تربيت و كسب دانش هم بيش از پيش از ديگر دوستان و همراهان خود پيشي گرفت.
    در تاريخ 20/11/65 با گذراندن اولين ترم تحصيلي همراه با ديگر رزمندگان اسلام عازم جبهه گرديد.او كه سري پرشور و دلي مالامال از عشق به معراج در سينه داشت،هرگز آرام و قرار نداشت.
    از آغاز جنگ تحميلي تا عروج خونين خود در چندين عمليات شركت مؤثر داشت از جمله: تنگ چزابه، طريق القدس، فتح المبين،بيت المقدس،رمضان،فتح جزيره مجنون و آخرين بار در تاريخ 26/12/64 در حمله پيروزمند والفجر 8كه منجر به فتح بندر فاو گرديد،به فيض شهادت نائل آمد.و در تاريخ 4/1/65 پيكر پاك و مطهرش در گلستان شهداء برازجان به خاك سپرده شد.
    ادامه مطلب
    پيام آخر
    بسم الله الرحمن الرحيم
    اميدوارم كه هميشه در خط سرخ شهادت يعني خط اسلام و امام پيروزمندانه گام برداريد و از شما دنباله روان راه حسيني مي خواهم كه حسين زمان(امام) را تنها نگذاريد و با شعار هميشگي يعني(ما اهل كوفه نيستيم حسين تنها بماند)(در صحنه باشيم)و اينكه امام را تنها نگذاريد.پيامم به تو اي حزب الله(اين است)كه نگذاري اين منافقين در جامعه اسلامي ما سربلند كنند.اگر قابل هدايتند، هدايت و گرنه نابود بگردان و پيامم به تو اي مادر و پدرم اي نور چشمم ميدانم از دست دادن فرزند و تحمل رنج او برايتان سخت است.اما بدانيد كه اگر هزاران هزارنفر از ما از دست برود،تحمل آن آسان است اما از دست دادن اسلام وتحمل آن براي مسلمين آسان نيست.
    ابراهيم قهرماني
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    شهيد از زبان خواهر
    بي قرار روي يار (1)
    او الگوي ما بود.نمونه يك برادر متعهد و پاك باخته.در يكي از اعزام ها براي خداحافظي پيش يكي از خواهران خود رفت.خواهرمان خيلي بي تابي مي كرد، گريه مي كرد و مي گفت ما شش خواهر هستيم و تو بزرگ مايي.اگر شهيد شوي ما چه كنيم؟برادرم او را دلداري داده بود و گفته بود:مگر آنهايي كه رفتند و به شهادت رسيدند،خواهر نداشتند،مادر نداشتند.اگر من نروم ديگري هم نرود و همه بگويند خواهران و مادران بي سرپرست مي شوند پس چه كسي از ناموس و مملكت و دين ما دفاع كند.آن خدايي كه مرا به شما امانت داد،به شما صبر هم مي دهد.
    بركت كيف ( 2 )
    يك روز كه عازم جبهه بود پدرم يك سكه 50ريالي به او داد وگفت براي كرايه راه لازم مي شود.نگاهي به سكه انداخت سپس آن را در كيف خود گذاشت و گفت:اين سكه را براي بركت كيفم،خرج نمي كنم. همان طور كه گفته بود به گفته خود عمل كرد.پس از شهادتش ما آن سكه را در كيف او يافتيم.
    ياتويا من (1)
    يك روز پدرم گفت:پسرم تو تكليف خود را ادا كرده اي و ديگر كافي است. اكنون وظيفه و نوبت كسان ديگري است كه به جبهه نرفته اند.چقدر من و مادرت با اضطراب و دلهره منتظر آمدنت باشيم.هر كسي كه در مي زند ما، هم خوشحال مي شويم و مي گوييم شايد تو باشي و هم قلبمان از تپش مي افتد و مي گوييم نكند كسي خبر شهادت تو را آورده باشد.خيلي ساده و صميمي خنديد و گفت: چشم پدر جان اين دفعه شما به جاي من به جبهه برو.اتفاقاً اگر شهيد بشوي، من مي شوم فرزند شهيد.و جلو دوستانم سرم را با افتخار بالا مي گيرم مي گويم من فرزند شهيدم.پدر گفت:من كه پير و زمين گيرم،كاري نمي توانم انجام بدهم و او گفت: حالا كه شما نمي تواني ، من مي روم.
    دست زدن ممنوع(2)
    روز ازدواج او،ما بسيار خوشحال بوديم. مقداري برايش شعر خوانديم و دست زديم.دوران جنگ بود و هر روز شهيدي را تشييع مي كردند.به ما گفت:من چگونه خوشحالي كنم در حالي كه برادران من يكي پس از ديگري به شهادت مي رسند. شما شعر مي خوانيد و دست مي زنيد، ممكن است خانواده هاي شهدا صداي شما را بشنوند، به ياد فرزند شهيدشان بيفتند كه آرزو داشتند او را داماد كنند.خواهش مي كنم دست نزنيد.وقتي ديد ما ناراحت شده ايم گفت:خب بزنيد ولي آهسته و با دو انگشت.
    از زبان دايي
    اين هنر امام و تاثير انفاس قدسي او بود كه از جوانان اين مرز و بوم مردان عارفي ساخت كه در تاريخ اين ملت نظير نداشتند.شهيد قهرماني وقتي به سجده مي رفت آن چنان عاشقانه گريه مي كرد كه سجاده اش خيس مي شد.متعلق به اين دنيا نبودند.خود و دنيا را فراموش كرده بودند.
    وقتي در جبهه خبر بچه دار شدن همسرش را به او دادند.پس از شكر خدا گفته بود:اگر به من خبر مي داديد آن خواهرم كه پانزده سال است،بچه دار نشده ، صاحب فرزندي شده است،خوشحال تر مي شدم.اكنون هم اگر شهيد شوم و خواهرم آن فرزند را خواست به او بدهيد.بالاخره قبل از تولد فرزندش به شهادت رسيد همسرش در ماه هفتم بارداري بود كه خبر شهادتش را در عمليات فتح فاو به او دادند.
    «از دفترچه خاطرات»
    اكنون كه مي خواهيم برويم خالصانه از خود پرسيده ايم؟آيا قلبمان را براي خدا خالص كرده ايم؟آيا در قلب ما كسي جز خدا وجود دارد؟آيا كشش ها رغبت ها در درون ما فقط در جهت رضاي خدا و رضاي اوست؟آيا دلمان بسته به دنيا است يا وابستگي هايمان را بريده ايم؟ آيا پيوندي با آخرتمان برقرار كرده ايم؟آيا دل خويش را آماده پذيرش حق كرده ايم؟پروردگارا چنان كن كه شوق اشتياق من به تو در حد عالي ترين اشتياق هاي مشتاقانه باشد.
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید