مشخصات شهید

شهید ابراهیم قائد

79
نام ابراهيم
نام خانوادگی قائد
نام پدر محمدامين
تاربخ تولد 1341/01/03
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/02/03
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت پزشكيار
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    پاسدار شهيد ابراهيم قائد فرزند محمد امين در سال 1341 در روستاي سركره ديده به جهان گشود و با گريه اي كوتاه وجودش را اعلام كرد.در سن ده سالگي بود كه پدر را از دست داد و طعم تلخ زندگي را در فقدان پدر خويش چشيد.او كه فرزند بزرگ خانواده بود خود را مهياي مبارزه با ناملايمات و سختي هاي زندگي كرد .

    از همان دوران كودكي علاقه وافري به اسلام و مكتب داشت. قرائت قرآن را در همان كودكي در مكتب خانه محل فرا گرفت . دوران ابتدايي را در زادگاه خويش گذارند.به خاطر علاقه فراواني كه نسبت به كسب علم داشت به منظور تحصيلات بالاتر راهي شهر برازجان گرديد و دوره راهنمايي و متوسطه را در برازجان به پايان رسانيد. در دوران جواني در حالي كه به تحصيل اشتغال داشت تعطيلات را به كار و كسب جهت امرار معاش خانواده مي پرداخت. چون در خانواد ه اي مذهبي رشد كرده بود به مسائل اسلامي و اخلاقي اهميت ويژه اي مي داد و از اخلاق و كردار زشت و ناپسند تنفري عميق نشان مي داد.در دوران اوج گيري انقلاب و مبارزه عليه نظام ستم شاهي با ديگر دوستان خود به فعاليت مي پرداخت و درحد توان عليه ظلم و استبداد مبارزه مي كرد . حاضر نبود كه در مقابل اختناق و بي عدالتي نظام پهلوي سكوت اختيار كند.تا اين كه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران به رهبري زعيم عاليقدر حضرت امام خميني به پيروزي رسيد و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به فرمان امام بزرگوار ابراهيم نيز در اين سازمان انقلابي ثبت نام نمود تا شايد بتواند بهتر و بيشتراز انقلاب و اسلام پاسداري كند

    . ابراهيم در اوايل خدمتش در سپاه در قسمت واحد تبليغات مشغول خدمت بود و با شركت در محافل و مجالس مذهبي و دعاي كميل و با خواندن نوحه قلب پدران و مادران داغ ديده راتسكين مي داد.با خواندن اشعار مذهبي در مجالس روح معنوي خويش را نيز تقويت مي نمود در سال63 از طرف واحد بهداري سپاه جهت فراگيري فنون بهداشتي عازم شيراز شد.پس از طي دوران آموزش به بوشهر منتقل شد و در قرارگاه نوح نبي ( ع )  مشغول خدمت شد.پس از  شروع جنگ تحميلي  جهت ياري رساندن به رزمندگان سلحشور اسلام و مداواي مجروحين و كمك هاي امدادي به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شد. شهيد در دوران پاسداري چندين با ر افتخار حضور در جبهه ها را پيدا كرده بود . در آخرين بار در حين انجام وظيفه در تاريخ 4/2/64 به لقاء الله پيوست و به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت بود رسيد. ادامه مطلب
    بسم الله الرحمن الرحيم

    و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله مواتا بل احياء عند ربهم يرزقون . سوره آل عمران آيه 169 .

    كساني را كه در راه خدا كشته مي شوند مرده مپنداريد بلكه آنان زندگاني هستند كه نزد خداي خويش روزي مي خورند. با ياري خدواند متعال اين بنده حقير سراپا تقصير عازم جبهه هاي نبرد مي شوم تا به اميد حق با دشمنان قرآن بستيزم.بر خود واجب مي دانم چند كلمه اي به عنوان وصيت نامه خدمت شما امت حزب الله ، پويندگان راه روح الله و عاشقان ثارالله(ع) عرض كنم.

    اول از شما برادران و خواهران مي خواهم كه هميشه پشتيبان ولايت فقيه باشيد و وحدت و انسجام خود را كاملاً حفظ كنيد زيرا هر وقت مسير ما از روحانيت جدا شد آن وقت است كه مصيبت ما شروع شده است.و در بعد هر چند اينجانب خود را لايق نمي دانم ولي اگر لطف بيكران حق شاملم شد و به لقاءالله پيوستم هنگامي كه تشيع كنندگان تابوتم را حمل مي كنند همه با هم،هم صدا فرياد مرگ برآمريكا سر بدهند زيرا طبق فرمان امام كليه گرفتاريهاي ما آمريكاست.و در بعد در قطعه شهداي برازجان دفنم نمائيد و بر روي سنگ قبرم آرم سپاه را حك كنيد باشد كه انشاالله شامل عمل كنندگان به آيه شريفه واعدولهم ...  باشم.سپس دختر كوچكم را بياوريد تا در آن حالت با من وداع كند چون وقت تنگ است و قافله در حركت است ومن نيز مي روم تا از قافله عقب نمانم به اميد پيروزي نهايي لشكريان اسلام و جهانگير شدن جمهوري اسلامي در سراسر جهان.خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.در ضمن از كليه حاضرين و دوستان و آشنايان برايم طلب بخشش نمائيد باشد كه خطاهاي فراوان مرا كه نسبت به برادران انجام داده ام ببخشند.

    برادر حقير شما ابراهيم قايد 1/5/62

    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «به رؤياهايم سفر كن اي پدر»

    تنها خاطراتي كه از پدر دارد سايه روشني است كه گاه گداري بر پرده ذهنش مي گذرد . خاطرات دوران شيرين كودكي و شيرين زباني هايي كه هميشه يك بوسه گرم بر گونه هايش را به دنبال داشت او را به پدر نزديك مي كند.آن روزها سه سال بيشتر نداشتم ولي برخي خاطرات آن قدر زيبا و لذت بخش بودند كه به خوبي در ذهنم  به يادگار مانده اند.روزهايي كه بر دوش پدر سواري مي خوردم و تا از حركت مي ايستاد موهايش را مي كشيدم و فرياد مي زدم  « بابايي حركت كن ؛ نايست. »مادرم مي خنديد و مي گفت «  ابراهيم آقا تازه مثل ماشيني شده اي كه تا ترمز مي كند راننده پايش را روي گاز مي گذارد.فكر مي كنم وقتي كه بچه دوممان بدنيا بيايد فاطمه خانم مويي برسرت باقي نگذاشته باشد. »يك موتور سيكلت قرمز رنگ داشتم كه بيشتر طول روز را به سوار شدن بر آن مي گذارندم.هر چند لحظه يك بار چرخي دور اتاق مي زدم و همين كه كنار پاي مادر مي رسيدم با يك قيافه مردانه و جدي از مادرم مي پرسيدم «  ببخشيد خانم آقاتون     هستن ؛ من يك كار كوچيكي باهاشون داشتم . » مادرم كه مي خواست جديت مرا به هم نزده باشد مي گفت « نه خير نيستند.ساعت چهار بعدازظهر مي آيند خانه مي گويم بيايند خدمتتان » آن وقت من هم گاز موتور را مي گرفتم و مي رفتم تا دوري اطراف اتاق بزنم.روزهايي كه پدر جبهه نبود وقتي از سپاه بر مي گشت مرا بغل مي كرد و مي بوسيد .  من هم عروسكي را كه خيلي دوست داشتم و هميشه بغلم بود جلوي دهان پدر مي بردم و مي گفتم « بابا بچه ام را هم ببوس » و تا نمي بوسيد مجوز ورود به داخل اتاق  را نداشت.هر وقت قصد رفتن به جبهه را داشت مادر از برق چشمهايش  مي فهميد . همين كه صحبت جبهه رفتن پدر مي شد مادر بزرگ گله مند  مي گفت  «سال كه دوازده ماه است تو سيزده ماهش را در جبهه اي آخر كمي هم به فكر اين زن پا به ماه و اين دختر كوچكت باش. » مادرم سرش را زير مي انداخت و هيچ وقت اعتراضي به تصميم پدر نمي كرد . و پدر در حالي كه لبخندي مليح بر لب داشت مي گفت « مادر جان خدايي كه بالاي سر همه هست حافظ و نگهدار شما و زن و بچه من  هم هست.اگر همه بخواهند اين طور فكر كنند پس چه كسي سنگرها را پر كند. »

     

    «اطاعت از مادر»

    عاقبت يك بار صحبت هاي مادرش كارساز شد و جلوي رفتن او را گرفت.فرداي آن روز مريض شد و در بستر افتاد . زار زار گريه مي كرد و به مادرش مي گفت خواستم از امر شما  اطاعت كرده باشم تا ناراضي نباشيد . مي ترسم با سر افكندگي در بستر بميرم  ، آن وقت با چه رويي در چشمهاي مولايم نگاه كنم . تا نيمه هاي شب بيدار بود و دعا مي خواند و گريه مي كرد.يكي از همان شبها مادرش خواب مي بيند كه يك هيولاي مهيب به او حمله ور شده است. لذا از اين كه مانع رفتن ابراهيم شده بود پيشمان مي شود.

    پدرم هميشه عكسش را كنار عكس همرزمان شهيدش - كه بر اعلاميه هاي  شهادتشان بود - مي چسباند.من هم با كنجكاوي كودكانه مي پرسيدم « بابا دوستهايت كجا هستند » و پدر با چشماني اشك بار مي گفت « آنها به جاي بسيار خوبي رفته اند و مرا با خود نبردند ».مي گفتم  « بابا خيلي دوست داري پيش آن ها بروي مي گفت  « آره بابا دعا كن خدا مرا دوست داشته باشد تا پيش آنها بروم ».من هم سري به نشانه تأييد تكان مي دادم دفعه آخري كه به جبهه رفت خواب ديده بود امام زمان (عج) يك پيشاني بند سبز بر پيشاني اش بسته و اين خواب را به فال نيك گرفته بود . به همين دليل با حال و هوايي متفاوت با دفعات قبل خداحافظي كرد و مرا بوسيدورفت

     

    «به انتظار پدر»

    روزي كه رفت برادرش محمد سه روزه بود . و قرار بود  پدر هيجده روز ديگر برگردد تا براي ختنه كنان محمد جشن بگيرندمادر روزها را با دانه تسبيح مي شمرد . چند روز بعد پدر يكي از همرزمانش به درب خانه شان آمد و بسته اي را كه او فرستاده بود به مادر داد.يك پيشاني بند سبز يامهدي(عج) ادركني كه هنوز هم در چمدان وسايلش مي درخشد.يك چفيه سفيد و يك برگ وصيت نامه كه هميشه حال مادر را دگرگون مي كند.محمد بيست و يك روزش شده بود . قرار بود پدر  برگردد.همه در تدارك مراسم ختنه كنان بودند.زنگ در حيا ط زده شد . دختر از شادي سرشار شد.قشنگ ترين پيراهنش را پوشيد تا به استقبال پدر برود و با نهايت شادي به طرف درب حياط دويد.پدر بزرگ بود كه چشمهايش از شدت گريستن تو رفته بود . پرسيد « پدربزرگ بابام باهاتون اومده؟ »  پدربزرگ كه با پشت دستهايش جلوي سرازير شدن قطرات اشكش را مي گرفت گفت « آمده باباجون ، بابات هم الان مي آيد » همين كه پدربزرگ وارد حياط شد مادر نيز مانند كسي كه چيزي به او الهام شده است جلو دويد و گفت « بابا چي شده از ابراهيم خبري رسيده؟ » پدربزرگ سعي مي كرد جلو گريه اش را بگيرد با لحني بغض آلود گفت «  نه دخترم چيزي نشده ، مثل اين كه پاهاي ابراهيم در عمليات ديشب جراحت برداشته و او را به اهواز منتقل        كرده اند. » و مادر تا آخر حرفهاي پدربزرگ را خواند و با پاهاي برهنه به طرف خيابان دويد . همه گريه مي كردند . حتي عروسكش هم ديگر نمي خنديد . هر طرف كه مي رفت او را در آغوش مي گرفتند و گريه مي كردند.اصلاً از اين اوضاع خوشش نمي آمد.گيج شده بود . نمي دانست پدرش مي آيد يا نه ؟ ...

    پدر به قولش وفا كرد و به موقع برگشت ولي نه آن طور كه او مي خواست.

    بعدها فهميدم آرزوي پدر مستجاب شده و خدايي كه او را دوست داشت او را به همرزمانش ملحق نموده است.از آن روز به بعد بود كه فهميدم پدر چه نعمت بزرگي است . از آن به بعد هيچ بوسه اي به گرمي بوسه هاي او نوازشگر گونه هايم نبود.حالا من 18 سال دارم و امسال به دانشگاه مي روم و محمد هم 15 ساله است و در كلاس دوم دبيرستان در رشته رياضي فيزيك تحصيل مي كند  . ما هر دو تاكنون تمام  تلاشمان را كرده ايم تا شايد بتوانيم بدين وسيله قدري از زحمات مادر مهربانمان را جبران نموده و لبخند رضايت را بر لبانش بكاريم.روزي كه نتيجه كنكور سراسري را دريافت نمودم بر سر قبر پدرم رفتم  تا با اين خبر او را خوشحال كنم.حدود يك ساعت بالاي سرش نشستم و با او حرف زدم . گفتم كه دلم برايش چقدر تنگ شده است و دوست دارم حتي يك بار هم كه شده دوباره چهره پر مهرش را ببينم.همان شب طنين گامهاي استوارش در كوچه پس كوچه هاي خوابم پيچيد و به ديدارم آمد . با ديدنش از خوشحالي در پوست  خود نمي گنجيدم.نگاهمان در هم گره خورده بود با لحن آرام هميشگي اش گفت  «كوچولوي من دلت براي بابا تنگ شده بود. »گفتم بابا ديگه كوچولو نيستم 18 سال سن دارم و او در حالي كه خنده اي آشنا بر لب داشت لبهايش را گشود و گفت تو هميشه فاطمه كوچولوي من هستي.مي خواستم دستش را ببوسم ولي اجازه نداد و آرام آرام چهره اش در نظرم محو شد.اصرار مي كردم پدر نرو.ولي او دستهايش را برايم تكان مي داد و دور مي شد.آخرين كلامش اين بود  «هر وقت دلت برايم تنگ شد سوره الرحمن را بخوان. » و حالا  هر وقت دلم هواي او را مي كند بر سر قبرش مي روم و الرحمن مي خوانم بدان اميد كه روح پدرم از من راضي و خشنود باشد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید