مشخصات شهید

شهید ابراهیم هادی پور

46
نام ابراهيم
نام خانوادگی هادي پور
نام پدر حسنعلی
تاربخ تولد 1334/2/2
محل تولد بوشهر - وحدتيه
تاریخ شهادت 1363/5/29
محل شهادت جزیره مجنون
مسئولیت
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن وحدتيه
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندگینامه شهید

     

    سخن از انساني وارسته است و دست از دنيا شسته فروتن مردي پاك و سلحشور و بي باك ، راد مردي كه بر اعتقادات مذهبي خود استوار بود و بر انجام فرايض ديني پايدار .

    دو روز از دومين ماه فصل بهار سي و چهار خورشيدي گذشت . خورشيدي درخشنده گرفت و پسري سالم در خانواده اي عفيف و پاكدامن و با ايمان پا به عرصه ي عالم خاكي نهاد .

    بنابر رويايي كه مادر در عالم خواب ديده نام وي را « ابراهيم » گذاشتند تا در راه يكتا پرستي گام بر دارد و دمي خدا را فراموش نكند .

    هفت ساله بود كه جهت يادگيري كلام وحي به مكتب خانه پا گذاشت و توانست در مدت كوتاهي قرآن و كتاب هاي اشعار شاعران بزرگ و … را فرا گيرد . وي از همان ابتداي كودكي انس و الفتي با قرآن پيدا كرد ، كه هيچگاه تلاوت قرآن از او دور نشد . استعداد و هوش و ذكاوتي در وجودش بود كه در حفظ سريع مدرك مطالب او را ياري مي كرد .

    در سال چهل و سه ، مرحله ي اول تعليمات عمومي را در دبستان كاوسي وحدتيه (طالقاني) آغاز كرد و پايه هاي تحصيل اين دوره را با موفقيت پشت سر گذاشت . سال چهارم ابتدايي بر اثر عواملي ، تحصيل خود را ادامه نداد و همدوش پدرش حسنعلي  به كار كشاورزي پرداخت . توانمدي و خستگي ناپذيري در كارها ، از او فردي كاري و سخت كوش ساخته بود .

    سال 56 كه جواني بيست و دو ساله بود ، زندگي تازه و سراسر عشق خود را با دختر عموي خود خانم « پري هادي پور » آغاز كرد .

    مدتي در شركت خارجي در بوشهر كار مي كرد و از اين طريق زندگي خود را مي گذراند . پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تعطيلي شركت ها به كارگري و نگهباني در شركت هاي ديگر مبادرت ورزيد .

    با وزش نسيم معطر انقلاب از كساني بود كه پيشاپيش انقلابيون مبارز ، صداي « مرگ بر شاه » سر داد . پس از آن با حضور خود در انجمن هاي اسلامي محل و مساجد فعاليت خود ادامه داد .

    در شانزدهم . خرداد ماه . سال شصت و به خيل سپاهيان غيور كشور پيوست و در اين راستا از دستاوردهاي انقلاب اسلامي پاسداري كرد و در شهريور ماه سال شصت به جبهه ي غرب كشور اعزام شد و خالصانه رزميد .

    پنج مهر ماه سال شصت و يك ، جهت آموزش حفاظت و فرماندهي به مدت دو ماه به شيراز اعزام شد . پس از اتمام آموزش به عنوان محافظ امام جمعه ي برازجان  به واحد حفاظت رفت و يك سال و نيم از عمر گرانمايه ي خويش را در كنار اين شخصيت روحاني و معنوي گذرانيد .

    در تاريخ چهادهم فروردين ماه سال شصت و سه به عنوان فرماندهي گروهي از برادران بسيجي در منطقه غرب كشور به پاسداري و حفاظت مرز پرداخت ؛ سپس فرماندهي دسته در جبهه ي جنوب را عهده دار شد .

    در تمامي اين دوران همراه همرزم دلاورش شهيد « ابوالقاسم باقرزاده » بود .

    ايشان از طريق لشكر نوزده فجر پس از گذراندن يك ماه دوره ي قايقراني و شنا در شيراز به جبهه ي جنوب اعزام گرديد .

    جزيره مجنون در انتظار وجود نازنينشان بود . بيست و نهم مرداد ماه سال شصت و سه شمسي با اصابت گلوله توپ به سنگر ، پيكر نازنينش رنگين به خون گرديد و جام گواراي شهادت را سر كشيد. ادامه مطلب
    لحظه ي تولد پسر دوم ، ابراهيم در جبهه بود و تا دو ماه تولد پسرش را خبر نداشت . » ايشان وصيت نامه ي خود را در آخرين لحظات زندگي در اين دنيا اين گونه مرقوم مي دارند :

    بسم رب الشهداء و الصديقين

    « ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله اموتاً بل احياء عند ربهم يرزقون .

    با ياد و نام خدا و شهادت بر يگانگي او و شهادت بر رسالت فرستاده او محمد بن عبدا…  صلي الله عليه و آله و سلم و شهادت بر ولايت علي بن ابي طالب عليه سلام خيد كلامي بعنوان وصيت نامه عرض مي كنم اگر چه خود را بيشتر از هر كس محتاج وصيت و پند و اندرز مي دانم قبل از آغاز سخن از خداوند منان تمنا مي كنم قدرتي به بيان من عطا فرمايد كه بتوانم از زبان يك شهيد، دست به قلم ببرم چرا كه جملات من اگر لياقي پيدا شد و مورد عفو رحمت الهي قرار گرفتم و توفيق و سعادت شهادت را پيدا كردم به عنوان پرافتخار آفرين وصياي شهيد خوانده مي شود.

    خدايا تو را گواه مي گيرم كه در طول اين مدت از شروع انقلاب تا كنون هر چه كردم براي رضاي تو بوده و سعي داشتم هميشه خود را مورد آزمايش و آموزش در مقابل آزمايشها قرار دهم اميدوارم اين جان ناقابل را در راه اسلام عزيز و پيروزي مستضعفين برمتكبرين بپذيري .

    خدايا هر چند از شكستگيهاي متعدد استخوانهايم رنج مي برم ولي اهميتي نمي دادم ، بخاطر اينكه من در اين مدت چه نشانه هايي از لطف و رحمت تو نيست به آنهائيكه خالصانه و در اين راه گام نهاده اند ، ديده ام .

    خدايا اي معبودم و معشوقم و همه كس و كاره ام نمي دانم در برابر عظمت تو چگونه ستايش كنم ولي همينقدر مي دانم كه هر كس تو را شناخت عاشقت شد و هر كس عاشقت شد دست از همه چيز شسته و بسوي تو مي شتابد و اين را بخوبي در خود احساس كردم و     مي كنم .

    خدايا عشق به انقلاب اسلامي و رهبر كبير انقلاب چنان در وجودم شعله ور است كه اگر تكه تكه ام كنند و يا زير سخت ترين شكنجه ها قرار گيرم او را تنها نخواهم گذاشت و به عنوان يك فردي از آحاد ملت مسلمان به تمامي ملت خصوصاً مسئولين امر تذكر مي دهم كه هميشه در جهت اسلام و قرآن بوده باشيد و هيچ مسئله و روشي شما را از هدف و جهتي كه داريد منحرف  ننمايد . ديگر اين كه سعي كنيد در كارهايتان نيت خود را خالص نموده و اعمالتان را ز هر شرك و ريا ، حسادت و بغض پاك نمائيد تا هم اجر خود را ببريد و هم بتوانيد مسئوليت خود را آنچنان كه خداوند اسلام و امام مي خواهند انجام داده باشيد اين را هر گز فراموش نكنيد تا خود را نسازيم و تغيير ندهيم جامعه ساخته نمي شود . والسلام و عليكم و رحمه الله و بركاته . ابراهيم هادي پور .»

      ادامه مطلب
    سال 56 كه جواني بيست و دو ساله بود ، زندگي تازه و سراسر عشق خود را با دختر عموي خود خانم « پري هادي پور » آغاز كرد . از همان شروع زندگي مشترك خود عطر و بوي معنويت وي فضاي خانه را عطر آگين كرد :

    « من سواد خواندن و نوشتن چنداني نداشتم . شوهرم بسيار مشتاق بود كه قرآن را به من آموزش دهد . معتقد بود كه « تلاوت قرآن انسان را از گمراهي باز مي دارد و راه روشن را به او مي نماياند . »

    بنابراين ، قرآن خود آموز برايم تهيه كرد و آيه به آيه را آموزش مي داد … »

    به نماز اول وقت اهميت خاصي مي داد . از يكي از دوستانش شنيدم كه ابراهيم در صف نانوايي ايستاده بود ، صداي اذان مغرب كه بلند شد به طرف مسجد حركت كرد تا نماز خود را اقامه كند .

    صله ي ارحام را به خوبي انجام مي داد و كارهايش بسيار منظم بود . چون فرزند ارشد خانواده بود ، نان آور خانواده ي پدر و خود محسوب مي شد . با اخلاص كار مي كرد . هزينه ي تحصيلي دو برادرش را نيز تأمين مي كرد . ادامه مطلب
    چگونگي شهادت را برادر جانباز نعمت الله دشمن زياري همرزم وي چنين بيان مي دارد : « بسيج مركزي برازجان ، محل تجمع نيروهاي اعزامي به جبهه بود . من و تعدادي از برادران هم محلي نيز جزو نيروهاي اعزامي بوديم .

    ابتدا به بوشهر اعزام شديم و از آن جا به طرف اهواز حركت كرديم . نماز مغرب و عشا را در يكي از پادگان ها اقامه كرديم و سپس به صرف شام كه آش كشك بود ، پرداختيم . همان جا با برادر غلامرضا يوسفي ـ كه خدايش بيامرزد ـ آشنا شديم . ايشان ، فرمانده گردان شهيد مصطفي خميني بود .

    ما را هم به گردان ابوذر كه يكي از گردان هاي لشكر 19 فجر بود . بردند فرماندهي گردان ما را آقاي اسدي كه دهدشتي بود ، به عهده داشت . به مقر شهيد « دست بالا » كه 30 كيلومتري اهواز بود اعزام شديم .

    شب ها پشت خاكريز مي نشستيم . به خواندن دعاي توسل ، كميل و ندبه مشغول مي شديم . آواي خوش شهيد باقر زاده به جمع ما صفاي ديگري داده بود . فضاي روحاني بر آن جا حكمفرما بود « گرماي هوا طاقت فرسا .

    روي سنگر ها را به صورت دريچه باز مي كرديم تا از گرماي درون سنگر كاسته شود . بعضي وقت ها گرد و غبار و باد ، مانع غذا خوردن ما مي شد .

    پس از يكماه كه پشت خط مقدم بوديم ، ما را به خط مقدم جزيره ي مجنون انتقال دادند . چند روز قبل از انتقال خبري از شهيد هادي پور و شهيد باقر زاده نبود . پيش خودمان فكر كرديم حتماً مرخصي رفته اند .

    اغلب بچه ها ناراحت شده بودند . بعضي از نيروها به جبهه ي شمال و برخي به جبهه ي جنوبي اعزام شدند . عصر بود كه خبر دادند آقايان باقر زاده و هادي پور هم آمدند . خوشحال شديم . به سنگر فرماندهي با بيشه استتار شده بود ، رفتيم تا آنان را ملاقات كنيم .

    يكي از دوستان اصرار مي كرد كه به جببه ي جنوبي نزد برادر يوسفي برويم ولي من نرفتم و كنار آنها ماندم چهره اي خسته داشتند . از آنان گلايه كردم « حداقل مي گفتند كه مي خواهيد برويد شايد ما هم كاري داشتيم » پس از آن كه گلايه ما تمام شد ، گفتند : « ما به مرخصي نرفته بوديم بلكه براي گذراندن يك دوره ي آموزشي عمليات جنگي رفته بوديم … » از آنان عذر خواهي كردم و فكر و خيالي را كه درباره ي آنها داشتيم به آنها گفتيم و خنديدند !

    آتش دشمن شروع شده بود . خمپاره 120 ـ توپ 130 و … به شهيد هادي پور گفتم : اگر اين گلوله ها به نيروي ما بخورد يك نفر زنده نمي ماند ! شهيد هادي پور به بيشه ها نگاهي كرد و گفت : بچه ها ! عجب ني هايي اينجا هست . مخصوص ني قليان است . يادم باشد يكي را براي پدرم ببرم . »

    در همين صحبت ها بوديم كه صوت گلوله توپي را شنيدم شهيد هادي پور گفت : « اين ديگر براي خودمان است ! » هنوز حرف ابراهيم تمام نشده بود كه سنگر ما با انفجار گلوله به هوا رفت . همه جا را خون فرا گرفته بود . داشتم در خون خود مي غلطيدم . به اطرافم نگاهي انداختم ديدم ابراهيم نشسته و دو دستش روي زانويش آويزان است . صدايش زدم و گفتم : ابراهيم : بدادم برس . جوابي نداد . دوباره نگاهي انداختم ، ديدم پشت گردن و كمرش سفيد شده و به جاي خون ، مغزش از پشت سر بيرون مي ريزد !

    نگاهي به ابوالقاسم انداختم ديدم شكمش پاره پده و پايش قطع گرديده . بيسيم چي ها هم تكه تكه شده بودند . يكي از دستهايم از كتف ، قطع شده بود و در ميان پيكر پاك آن عزيزان پر پر مي زد .

    آمپولانس رسيد ما را در آمپولانس گذاشتند . به آقاي انصاري كه دهدشتي بود گفتم : دستم را هم بياور ! خون از كتفم فواره مي زد به نحوي كه گودي برانكارد پر از خون شده بود . به بيمارستان شهيد بقايي اهواز رسيديم دكتر دستم را گرفت كه بلند كند . گفتم : دستم را آوردم كه برايم وصل كنيد ! ديگر چيزي به يادم نيست از هوش رفتم .

    كم كم به حالت عادي برگشتم و دكتر بالاي سرم ايستاده بود پس از توضيحاتي كه داد به او گفتم : چرا دستم را وصل نكردي ! گفت عصبهاي دست شما كاملاً مرده بود ما به قسمتهاي ديگر بدنت رسيديم . معجزه شاملت شده كه قطع نخاع نشده اي بيش از دويست و پنجاه گرم تركش از بدنت بيرون آورده ايم .

    بعد از يك هفته مرا به بيمارستان دكتر شريعتي انتقال دادند . پس از چهار ماه با بهبودي به آغوش خانواده برگشتم . ولي حيف و صد حيف كه لياقت همراهي دوستان و همرزمان را نداشتم .

    ياد ابراهيم مبدان صداقت ، ياد او

    بيشه مجنون هنوز هم هست نالان ياد باد

    همسرش از آخرين روزهاي ديدارش با شهيد مي گويد : « چند ماهي ابراهيم مرخصي نيامده بود . آخرين باري كه از جبهه برگشت ديدم بر اثر گرما دست و پاهايش تاول زده ، با خود گفتم بهتر است حنا خيس كنم و بر دست و پاي او بگذارم . همين كار را كردم . پس از چند روز كه در كنار ما بود به جبهه اعزام شد .

    پس از يك هفته كه خبر شهادتش را آوردند گفتند هنوز دستان ابراهيم حنايي بود . چند شب قبل از شهادتش در عالم خواب ديدم كه لباس روحاني پوشيده و چهره اش نوراني بود . همراه چند نفر از دوستانش به منزلمان آمدند رو به من كرد و گفت : « شربت درست كن » گفتم : « يخ نداريم » گفت : « برو خانه همسايه ها بگير » در همين حال از خواب پريدم .

    خبر شهادت وي براي همسر بدين گونه بود كه : « برادر شهيد سرهنگ « اسماعيل هادي پور » همان روز تصادف كرده بود و در بيمارستان فاطمه زهرا بوشهر بستري بود . بنياد شهيد از اين جريان استفاده كردند و با هماهنگي هاي لازم ايشان را به منزل پدرش آوردند .

    اقوام و خويشان نيز براي عيادت ايشان جمع شده بودند . فرداي آن روز در حالي كه همسر شهيد غذا براي نهار تهيه مي ديد گروهي از برادران پاسدار و بنياد شهيد وارد مي شوند . همسر شهيد بيان مي دارد : « برادران كه وارد شدند فكر كردم براي عيادت از برادر شوهرم آمدند . پس از نيم ساعت خداحافظي كردند و رفتند . پدرم را ديدم كه خيلي ناراحت بود و نمي توانست بنشيند گفتم پدر جان چه شده . بدن تأمل گفت : « ابراهيم ديگر بر نمي گردد …. ! » از اين شهيد ولا مقام دو يادگار به جا مانده به نام هاي مرتضي و مجتبي كه هنگام شهادت پدر پنج ساله و سه ساله بودند . مادر فداكار و وفادارشان مي گويد : « ابراهيم به دو فرزند خود بسيار علاقه داشت و هر وقت به جمع ما مي پيوست آنان را در آغوش مي گرفت و به من مي گفت : « اينها را با تعليم و تربيت اسلامي پرورش ده » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار وحدتيه
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید