مشخصات شهید

شهید ابراهیم کریم آزاد

34
نام ابراهيم
نام خانوادگی كريم آزاد
نام پدر غلامرضا
تاربخ تولد 1344/06/15
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/08/12
محل شهادت عين خوش
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • شهيد ابراهيم كریم آزاد در سال 1344 در يك خانواده مذهبي ديده بجهان گشود علاقه او نسبت به اسلام در هامن دوران كودكي در چهره اش نمايان بود هفت سال داشت كه  پدر خود را از دست داد سرپرستي خانواده به عهده برادر بزرگتر ش قرار گرفت شهيد ابراهيم كريم ازاد دوران تحصيلي خود را در مدرسه شهيد جاويد كازروني پشت سر گذاشت اخلاق او طوري بود كه ديگر برادران دانش آموزان را تحت تاثير خود قرار مي داد سپس دوران راهنمايي خود را در مدرسه شهيد دكتر بهشتي گذارند با پيروزي انقلاب به فعغاليتهاي خود ادامه وپس از آن در ستاد مقاومت فتح المبين شركت فعالانه داشت هميشه به فكر مردم مستضعف ومحروم جامعه بود ولحظه اي از تلاش وكوشش خود دست بر نمي داشت هميشه به اين فكر بود كه چرا مانده است خلاصه دوره ايدئولوژي از طرف بسيج به كاشان عزيمت نمود ومدت يكهفته در كاشان بود خيلي علاقه داشت به جبهه برود ودر آن كلاس شركت كرد باميداينكه دوره اش تمام شود واو را  به جبهه بفرستند تا اينكه به اخبار گوش داد وپيام امام عزيز را كه فرموده بودند جبهه ها احتياج به نيرو ي بيشتري دارد لبيك گفته وبا خوشحالي زياد كلاس درس را رها وبه برازجان آمد در همان موقع تصميم الهي خود را گرفت وبا ثبت نام در واحد بسيج مستضعفين راهي پادگان شهيد آيت الله دستغيب كازرون جهت ديدن آموزش شد پس از آموزش با ديگر با ديگر همراهانش براي نبرد حق عليه باطل به جبهه هعين خوش رهسپار گرديد وبراي يكهفته به مرخصي آمد فقط يك شب پيش مادرش بود وبقيه مدت را در بسيج نزد برادران بسيجي گذارند تا اينكه مدت يكهفته سپري شد ومادرش كه هنوز از ديدن او سير نشده بود به ايشان گفت مادر اگر امكان دارد نرويد وچند روزي ديگر نزد ما بمانيد اما او در جواب گفت كه اگر نروم برادران ديگر هم به جبهه نروند تضعيف روحيه رزمندگكاني است كه مرا مي شناسند مادرم از اصرار چشم بپوش ومن به اميد خداوند متعال از پيش تو ميروم وفكر نمي كنم بخانه برگردم تا اينكه پيروزي نهايي نصيبم گردديا اينكه شهيد شوم .او در عمليات محرم مرحله اول ودوم شركت كرد و موفقيتهاي چشمگيري كسب نمود اما در عمليات سوم محرم كه شركت نموده بود در حين پيشروي با گلوله كاليبر 50 مزدوران بعثي صدامي در مورخه 22/8/62 در جبهه عين خوش به آرزوي خود كه همان شهادت درراه خدا ست نائل آمد. روحش شاد ويادش گرامي باد.

      ادامه مطلب
    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

    بسم رب االشهدا والصدقين

    وصيت نامه شهيد ابراهيم كريم آزاد:

     

    ولا تحسبنالذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون .

    با درود وسلام بر رهبر كبير انقلاب خميني بت شكن وبا درود وسلام نثار شهيدان اسلام از هابيل تا حسين واز حسن تا امروز كه با نثار خون خود دين خدارا زنده نگه داشته اند .و با درود وسلام بر امت شهيد پرور هميشه در صحنه وصيت نامه ام را آغاز مي كنم اكنون كه اين وصيت ناه را دارم شرح مي دهم اين چيزي است كه هر انسان يك وصيتنامه بنويسد . مادرم كوه باش در مقابل سختيها ومقاومت وبا نداي الله اكبر خميني رهبر ودعا براي فرج هر چه زودتر امام زمان (عج)باعث شادي روح من شود . واهرم زينب گونه مقاومت ك وبا سختيها دست وپنجه نرذم كن برادرانم وقتي كه من شهيد شدم نبايد  ناراحتي كنيد و بايد خوشحال باشيد كه برادرت به چنين درجحه اي رسيده است . برادرانم مرا در برازجان بخاك بسپاريد دوستانم طي اين مدتي كه با هم بوده ايم اگر اشتباهي از من سر زده مرا ببخشيد ومرا حلال كنيد و من بشما وصيت مي كنم امام را تنها نگذاريد واگر در توانتان باشد وبه جبهه برويد ودر آخر لز مادرمن خواهرم و برادرانم خواهش مي كنم كه ناراحتي زياد نكنند ومرا حلال كنيد اميدوارم كه با نثار شدن خون ما اسلام پيروزشود.والسلام عليكم برادر كوچك شما ابراهيم كريم آزاد.

    .قطعه شهري كه در آخرين روهاي خود نوشته است اين است .

    آمدم تا كرخه را با خون خود دريا كنم

    آمدم تا كربلاي شوش را برپا كنم

    آمدم تا در كنار كرخه و شط فرات

    همچو عباس علي د رمعركه غوغا كنم

    آمدم د رنينواي عشق مانند حسين (ع)

    تا شهادتنام ادامه مطلب
    ادامه مطلب

    خاطرات خواهر شهيد ابراهيم كريم آزاد:


    شهيد ابراهيم كريم آزاد در سال 1345 در خانواده مذهبي به دنيا آمد. در سن شش سالگي پدر ش بر اثر صانحه تصادف درگذشت .در سن 9 سالگي ايشان علاقه زيادي به خواندن نماز وگرفتن روزه داشتند. در سال 13658 در مسجد صاحب الزمان (بسيج فتح المبين) فعاليت خود را آغاز كرد. برادر شهيدم هميشه دوست داشت تحصيلات خود را در حوزه علميه به پايان برساند. پس از گرفتن مدرك سوم راهنمايي در سال 61 جهت ادامه تحصيل دوره ديني كه در كاشان برگزار شده بود و ايشان در آن دوره شركت نمودند. چون كه تعهد داده بودند تا پايان دوره در كلاس باشندو هر كس قبل از پايان دوره كلاس را ترك نمايد بايد مبلغي را به عنوان غرامت بپردازد. چون ايشان علاقه زيادي به جبهه داشتند و به دليل اينكه سنش كم بود به ايشان اجازه نمي دادند كه به جبهه برود.از آن نظر چونكه امام(ره) فرموده بودند براي جبهه رفتن سن مطرح نيست ايشان به نداي رهبر خويش لبيك گفته و با قرض نمدن پول از دوستانش دركاشان غرامت مدت دوره را پرداخت و فوري به برازجان آمد وپول دوستش را فرستاد وآمادگي خود را براي رفتن به جبهه اعلام كرد.برادر بزرگش به ايشان گفت انسان پشت جبهه هم مي تواند خدمت نمايدو برو درست را ادامه به بعدا’ مي تواني به جبهه بروي. اما ايشان به حرف كسي گوش نمي داد ومي گفت كه اگر من نروم و بگويم مي خواهم درس بخوانم و ديگران هم همين فكر را بكنند وضعيت بد تر از اين خواهد شد.و وظيفه خودم مي دانم كه بروم كمك برادرانم در جبهه . اما خاطره اي كه هرگز برايمان فراموش نشدني است اين بود كه موقع رفتن به جبهه براي اينكه برادرش اورا از اتوبوس پائين مياورد رفته بود زير صندل خودش را پنهان كرده بود. خلاصه خيلي خوشحال بود كه مي خواهد به جبهه برود. پس مدت دو ماه واندي براي مرخصي به برازجان آمد. خيلي عوض شده بود واقعا’ باور كردني نيست لحظه اي حاضر نبود در برازجان باشد فكرش كلا’ در جبهه مشغول بود. پس از پايان مرخصي وقتي كه مي خواست برود به مادرم گفت مادر جان خواهش ميكنم اگر رفتم وشهيد يدم اصلا’ نگران من نباشيد  خودم راهم را انتخاب نموده ام ومطمئن هستم كه شهيد خواهم شد. و شما از شهيد شدنم افتخار نمائيد. ايشان درك وفهم بسيار بالايي داشت و واقعا’ به آن دنياي هميشگي فكر مي كرد. خلاصه براي بار دوم كه به جبهه رفتند حدود يك ماه ونيم در جبهه بودند  و خبر شهاتشان به ما رسيد ولي هرچه گشتند ايشان را پيدا ننمودند. پس از سيزده روز در خاك يكي از روستاهاي فيروز آباد به جاي يك نفر به نام رنجبر به خاك سپرده شده است. در صورتي كه خانواده آن نفر گفتند ما مي دانستيم كه فرزندمان نيست اما هر چه مي گفتيم مسئولين بنياد نامه اي در جيب داشته به اين آدرس. خلاصه در آنجا به خاك سپرده شد. پس از 13 روز هر چه به اما جمعه شيراز گفتيم مي خواهم جسد فرزندم را به برازجان زادگاهش ببريم قبول ننمودند. تا اينكه يكي از دوستانشدر بسيج خواب ايشان را مي بيند كه مي گويد: براي مدت كوتاهي ماموريت داشته ام و دوست دارم به وطنم برگردم. خلاصه با مطرح نمودن خواب يكي از دوستانش و وصيعت نامه اي كه نموده بود اگر شهيد شدم در برازجان مرا دفن نمايند. با گرفتن اجازه از دفتر امام خميني (ره) نبش قبر نمده و جسد پاك و مطهرش را به زادگاهش آوردند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید