مشخصات شهید

شهیدمحمد رضا جمالی

60
نام محمد رضا
نام خانوادگی جما
نام پدر عباس
تاربخ تولد 1341
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 20/3/64
محل شهادت بانه
مسئولیت
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندگينامه شهيد محمد رضا جمالي


    شهيد محمد رضا جمالي فرزند عباس متولد 1341 در شهر آبادان در خانواده اي متدين و مذهبي و تلاشگر متولد شد . او دوران تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و اوائل دوره دبيرستان را در شهر آبادان به اتمام رساندند و با شروع جنگ تحميلي سال 1358 همراه با خانواده به زادگاه پدر و مادر استان بوشهر شهرستان تنگستان شهر اهرم مهاجرت كردند . دوره تحصيلي دبيرستان را در شهر اهرم ادامه دادند . به علت مشكلات ايشان ترك تحصيل كرده و به خدمت مقدس سربازي مشرف مي شوند و در مورخه 20/3/1364 در كردستان شهر بانه توسط دشمنان به فيض شهادت نائل مي‌گردد. خداوند روح او را با شهداي صدر اسلام و شهداي كربلا محشور فرمايد.

    ياد و نامش براي هميشه گرامي باد ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خاطراتي از خواهر شهيد

    مادرم بچه دار نمي شد بعد از چند سال كه از ازدواج او مي گذشت تصميم مي گيرد كه همراه با عمه ام به زيارت مرقد مطهر امام حسين (ع) در كربلا مشرف شوند چون محل زندگي آنها آبادان بود تدارك زيارت چيده مي شود و همراه با عمه ام حركت مي كنند مي روند . در بصره نيروهاي پليس چون مادر عربي بلد نبوده به او اجازه نمي دهند كه برود كربلا به همين خاطر مادرم بر مي گردد اما به عمه ام  مي گويد خواسته من اين است كه صاحب فرزنداني شوم خواسته مرا موقع زيارت اباعبدالله الحسين (ع) بيان كن.  عمه ام  عربي بلد بود به او اجازه مي دهند كه برود زيارت. عمه موقع زيارت خواسته مادرم را بيان مي كند. عمه موقعي كه مي خواهد  استراحت كند در مسافر خانه به خواب مي رود در عالم خواب حضرت ابا عبدالله الحسين را  مي بيند كه به  او سبدي كه چند تا ميوه در آن هست به او مي دهد . دو تا پرتقال و دو تا سيب و آقا مي گويد اين سبد ميوه را بده به آن زائره اي كه نگذاشتند بيايد زيارت قبر ما. در حيني كه سبد ميوه را به عمه مي دهد يكي  از پرتقال ها مي افتد . عمه مي خواهد ميوه پرتقال را بردارد امام مي گويد : اين مال ماست. بعد از مدتي عمه بر مي گردد آبادان منزل . خواب را براي مادرم مي گويد. بعد از مدتي مادر صاحب دو فرزند پسر مي شود و دو تا دختر . اما هميشه مادرم مي گفت يكي از پسرهاي من مي ميرد ولي نمي دانست چگونه. تا زماني كه جنگ ايران و عراق پيش آمد. محمد رضا رفت جبهه مادر هميشه در فكر بود. محمد رضا چندين ماه غرب كشور بود. مادرم صدقه مي داد قرباني مي كرد خيرات مي داد. براي سلامتي محمد رضا تا مرحله آخري كه محمد رضا آمد مرخصي گوسفندي آماده كرده بود كه آن را قرباني كند. محمد رضا گفت يكي دو هفته ديگر مانده كه مرخص شوم بهتر است كه وقتي برگشتم آن را بكشي و خيرات دهي اما به مادرم گفت :مادر جبهه كردستان يك روز هم يك روز است خيلي سخت است و هميشه انتظار شهادت من را داشته باش. و محمدرضا از مرخصي رفت. يك هفته گذشته بود كه خبر آورردند او شهيد شده است و او به خيل شهداي كربلا پيوست.

     

     

    خاطراتي از هم كلاس شهيد(همايون فريدنيا)

    اوائل جنگ تحميلي بود سال دوم دبيرستان رشته تجربي صبحگاه يكي از روزهاآبانماه سال 1359 وارد كلاس شدم براي اولين بار با چهره غريبه و تازه واردي آشنا شدم هر چند كه او را نديده بودم ولي چهره معصوم او به دلم نشست گويا چندين سال او را مي شناختم بعد از سلام و احوال پرسي از او خواستم كه خود را معرفي كند. گفت : محمدرضا جمالي هستم اصالتاً پدر و مادرم اهل همين جا تنگستوني هستند و خود بزرگ شده آبادان هستم و پدرم نيز باز نشسته شركت نفت است. بعد از اتمام كلاس او را به منزل بردم و با هم به گفتگو پرداختيم از او وضعيت شهر آبادان و اوضاع جنگ و چگونگي خروج از آبادان و بمباران شهر و كشتار مردم بي دفاع و بي گناه  را برايم تعريف كرد. خيلي زياد ناراحت شدم گفتم : اي كاش سنم اقتضا مي كرد و توان اين را داشتم تا با دشمن بعثي مقابله كنم دلم به حال مردم بي گناه و بي دفاع و مهاجرين جنگ تحميلي مي سوخت. تنها چيزي كه از دستم بر مي آمد مهر و محبت صميمانه و صفاي دروني بود كه از اعماق وجودم سرچشمه مي گرفت. چندين روز كه گذشت علاوه بر محمدرضا كلاس ما پذيراي چند نفر ديگر به نام هاي داريوش عباسي و محمود جمالي و غيره بود تمامي همكلاسي ها براي اين مهاجرين و ميهمانان احترام خاص قائل بودند و به آنها هم متقابلاً همين طور احترام مي‌گذاشتند روزي جهت ديدن محمد رضا به منزلشان رفتم در اتاق گلي و بسيار محقر زندگي مي كردند به پدرش گفتم بهتر است جاي ديگر برويد اين اتاق خيلي كوچك است او جواب داد: بهتر از آوارگي است خدا لعنت كند صدام نوكر آمريكا كه ما را به اين روز در آورد. تابستان گذشت محمد رضا  را كمتر مي ديدم. فهميدم كه منزلشان جابه جا شده به محله ديگري از شهر اهرم منتقل شده‌اند . با شروع سال تحصيلي مهر ماه 1360 او را ديدم از وضعيتشان سؤال كردم. پاسخ داد: جاي بهتري نقل مكان كرده ايم. تيم فوتبال درست كرده ايم به نام مهاجرين و هر روز تمرين فوتبال داريم تا اواخر سال تحصيلي او را مرتب مي ديدم ولي بعداً بنا به دلايلي ترك تحصيل كرد . دو سه سالي گذشت او را نديدم . از دوستان سراغ او را گرفتم گفتند محمد رضا رفته سربازي از طريق ارتش و گفتند در كردستان در شهر بانه به شهادت رسيده است به يادش اشك ريختم و به خود گفتم او گوي شهادت را از ما ربود . به روح پر فتوحش درود مي فرستيم. شربت شهادت گوارايش باد.                                  بازمانده از قافله شهدا

    همايون فريدنيا ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید