میرزا محمدخان برازجانی، غضنفر استعمار ستیز

میرزا محمدخان برازجانی، غضنفر استعمار ستیز

میرزا محمدخان برازجانی ملقب به غضنفرالسلطنه برازجانی (۱۲۵۲- بهمن یا اسفند۱۳۰۸ خورشیدی)، ادیب، شاعر، والی برازجان و از تاثیر گذاران قیام جنوب در مقابل هجوم بریتانیا بود.

میرزا محمدخان برازجانی ملقب به غضنفرالسلطنه برازجانی (۱۲۵۲- بهمن یا اسفند۱۳۰۸  خورشیدی)، ادیب، شاعر، والی برازجان و از تاثیر گذاران قیام جنوب در مقابل هجوم بریتانیا بود.

از اقدامات مهم وی اتحاد با مجاهدین و یاری رسانی شیخ حسین خان چاهکوتاهی و زایر خضر خان اهرمی در آخرین حلقه مقاومت مجاهدین در نبرد «سربست چغادک» علیه نیروهای انگلیسی (ذیحجه ۱۳۳۶ق/ سپتامبر ۱۹۱۸م) با سیصد نفر تفنگچی بود. وی در این نبرد از تملک اقتصادی خود هزینه نمود.

در این نبرد شیخ محمدحسین برازجانی نیز شرکت داشت مسترچیک کنسول انگلیس در بوشهر همراه با دریا بیگی از غضنفرالدوله خواستند دست از جنگ بکشد که او نظر آنها را رد کرد. پس از آن نیروهای مجاهدین رو به اضمحلال رفتند و بتدریج چاهکوتاه، اهرم و برازجان بدست انگلیسی‌ها و پلیس جنوب مورد هجوم قرار گرفت و سران مجاهدین مجبور به جنگ و گریزهای نامنظم و پناه بردن به کوهها شدند. در ۲۱ محرم ۱۳۳۷ قمری (۲۳ اکتبر ۱۹۱۸م) قوای انگلیس برازجان را اشغال کردند. غضنفرالسلطنه به اردوی خود در کوههای لرده -گیسکان- پیوست.

 بتدریج جاده بوشهر-شیراز تحت کنترل انگلیسی‌ها در آمد. وی با روی کار آمدن مصدق به سمت والی فارس دوباره موقعیت خود را بازیافت اما بعلت هماهنگی با شورش علیه رضاخان مورد غضب حکومت مرکزی قرار گرفت. میرزا محمدخان به لرده که مکانی کوهستانی و نزدیک جاده شیراز بود رفت و شبها به سپاهیان انگلیس شبیخون می زد. قشون انگلیس برای دفع وی عازم لرده شد. مردان و زنان لرده ای به پشتیبانی از میرزامحمدخان با سپاهیان انگلیس وارد نبرد شدند و شمار زیادی از انگلیسی ها را تارمار کردند.

 بدنبال اعلام سیاست خلع سلاح جنوب توسط حکومت مرکزی پهلوی اول در ۴ آذر ۱۳۰۸ خورشیدی با ماموریت فوج گارد نادری ترور غضنفرالسلطنه نیز تصویب شد و وی در شب ۲ اسفند ۱۳۰۸ خورشیدی در نزدیکی آرامگاه شاه پسرمرد دشتستان کشته شد. ترور وی همچنین در شب ۲۲ رمضان مطابق اواخر بهمن ۱۳۰۸ خورشیدی توسط یکی از گماشتگان دولت پهلوی نقل شده است.

تحصیلات غضنفر

پس از تحصیلات مقدماتی مکتب خانه ای، با هدف تکمیل علم صرف و نحو و فقه و اصول، راهی شهر شیراز مرکز ایالت فارس شد. وی تحصیلات تکمیلی خود را در محضر ادیب برجسته و واعظ وارسته حجه الاسلام والمسلمین، مرحوم آقا سید ابو الحسن ریاضی فرا گرفت. وارستگی، بی ریایی و پایبندی سید ابوالحسن ریاضی بر شاگرد تاثیر به سزایی بر جای گذاشت. به نحوی که همراه با فراگیری علوم و فنون زمان، بیش از پیش بر بینش و ایدئولوژی دینی مذهبی وی اثر داشت.

وی، با هوش و قریحه سرشاری که داشت، به نحوی شگرف و باور نکردنی، عاشق و طالب علم آموزی و فراگیری دانش و توسعه ی دیدگاه و بینش مترقیانه و عصری خود بود. بر همین اساس و پایه به جمع شاگردان و مریدان حجه الاسلام آقا شیخ مرتضی محلاتی در آمد و علوم حوزوی را در محضر ایشان به پایان رسانید.

میرزا محمد در در عرصه سیاست و حکومت

علاوه بر این، میرزا در ، سیاست، دیانت، وفا داری به عهد و پیمان، مردم داری و افکار انسانی، جنگاوری و شجاعت و پایمردی نیز سر آمد بسیاری از هم عصران و هم دوره های خود بود.

در دوران و روزگارانی که بیشتر امرا، دربارین، سیاستمداران، خوانین و دیگر به اصطلاح خدمتگزاران جامعه به چپاول و غارت رعایا و خیانت به مملکت و ملت اشتغال داشتند و تسلیم کشور به بیگانگان را در ردیف افتخارات خود می شمردند و وضعیتی چون امروز را رقم و به مرحله ی اجرا در می آوردند، غضنفر السلطنه در زمینه ی رفاه و آسایش رعایا، ایجاد امنیت در محدوده ی اقتدارش سعی فراوان می کرد.

 تا آنجا که برای حفظ امنیت بازار برازجان که بر سر راه کاروان رو شاهی قرار داشت، شبگردانی مسلح گماشته بود. علاوه بر آن جهت امنیت جاده شاهی بوشهر به برازجان و برازجان به کازرون نیز تعدادی تفنگچی مسلح گمارده و به آنان حقوق ماهیانه پرداخت می نمود. به گواهی اسناد، مدارک و شواهد تاریخی، در اکثر شب ها، میرزا خود تفنگ به دست و در محدوده ی بازار و محله های مختلف شهر به گشت زنی می پرداخت.

اولین مدرسه عمومی را در شهر برازجان

میرزا پیشرفت شهر، منطقه و کشور را در گرو فراگیری علم و دانش و بهره گیری از دستآوردهای نوین علمی می دانست. و از آنجا که به این امر باور و اعتقادی ژرف و عمیق داشت، در سال 1294 خورشیدی، اولین مدرسه عمومی را در شهر برازجان بنیان نهاد. وی ضمن تقبل هزینه ی مدرسه و حقوق پرسنل، مدیریت و آموزگاری این مدرسه را به آقای شیخ مهدی کازرونی، که فردی تحصیل کرده، متعهد و معتمد سپرد.

وی علاوه بر این هزینه ی دو باب مسجد، یکی به نام جنت در برازجان و دیگری در روستای محمدآباد ( دهقاید ) را تقبل و بنیان نهاد. مادر ایشان بانی مسجد قلعه بود.

دربار نالایق و بی کفایت قاجار، امراء و فرماندهان دزد و چپاولگر، سیاستمداران خائن و وطن فروشی که حلقه سازمان های فراماسونی و ضد میهنی را به گوش نموده، عقب ماندگی فرهنگی اجتماعی توده ی محروم. عدم وجود احزاب سیاسی و تشکل های کارگری و غیره ایران را به عرصه ی ترکتازی استعمار انگلیس، فرانسه، روسیه تزاری و آلمان که به تازگی به این جبهه پیوسطه و سهم خود را مطالبه می نمود کرده بود.

 دولتهای استعماری هر یک به نحوی تلاش می نمودند تا با سو استفاده از ضعف حکومت مرکزی، عقب ماندگی توده ها، خیانت سیاستمداران و به اصطلاح روشنفکران خود فروش درباری و با ایجاد تفرقه و شعله ور نمودن جنگ های حیدری و نعمتی در میان قبایل، عشیره ها، پیروان مذاهب گوناگون، به خدمت گرفتن روحانیون مرتجع و آخرت فروش و به خدمت گرفتن خوانین طماع و سود جو سهم بیشتری به دست آورند و توده های محروم و در بند را بیش از پیش مورد بهره برداری و قید بردگی خود در آورند.

تا آنجا که دولت استعماری انگلیس، در هر برهه از زمان و در هر شرایطی، هر بهانه ای دستآویز و مستمسک قرار داده و بندر بوشهر را که تا آن زمان بزرگترین بندر از مجموعه بنادر خلیج فارس بود به اشغال در آورده و با به خدمت گرفتن نیروهای نظامی خود و بردگان هندی در زنجیر بسوی مناطق مرکزی ایران، بویژه استان فارس پیشروی می نمود.

در سال 1327 هجری قمری یعنی شش سال قبل از وقوع جنگ بین الملل اول، مداخله ی کنسولگری انگلیس در بوشهر، زندگی را بر مردم بومی، تجار و کسبه ی محلی به تنگ آورد. امنیت از مردم سلب گردید. از دولت مرکزی و سرداران و سپهداران شیر صولت و قدر قدرت زمان نیز کاری ساخته نبود. چشم امید مردم به خوانین و نیروهای مردمی و بیگانه ستیز منطقه دوخته شده بود.

شهید محمد خان غضنفر السلطنه برازجانی، در راه یاری رسانی و همیاری به مردم دردمند کمر همت بست. وی در کنار آقایان شیخ حسین چاه کوتاهی ( سالار اسلام)( 1235 تا 1299 خورشیدی )، رئیس علی دلواری ( 1261 تا 1294 خورشیدی )، و زائر خضرخان اهرمی ( 1241 تا 1301 خورشیدی )، قرار گرفت تا در باره شیوه برخورد انگلیسی به مشورت بپردازند.

 حاصل نشست اتحاد و ائتلافی علیه اعمال کنسولگری انگلیس در بندر بوشهر بود. مشروح جریان این اتحاد و ائتلاف در صفحه ی 96 کتاب قیام جنوب و بر اساس گزارش کنسولگری انگلیس به لندن آمده است.

کنسولگری انگلیس نیز دست روی دست نگذاشت و بیکار ننشست. با کمک عوامل محلی و صرف هزینه اتحادی از طرفداران دولت فخیمه ی انگلیس در منطقه، علیه غضنفرالسلطنه تشکیل داد.

با شروع جنگ بین الملل اول، بندر بوشهر توسط نیروهای انگلیسی به اشغال در آمد. بدون آنکه کوچکترین عکس العملی از دولتمردان مرکزنشین و رجاله های بازار سیاست مشاهده شود.

 در چنین اوضاع و احوال بغرنج و آشوب زده ای، نیروهای محلی و مرز داران جنوب، با مجاهدت و ایثارگری بی نظیری به مقابله با ارتش اشغالگر و نیروهای مهاجم بر خاستند.

 با شهادت رئیس علی دلواری، در جنگ و درگیری منطقه ی تنگک بوشهر، میرزا محمد خان غضنفرالسلطنه، شیخ حسین خان چاهکوتاهی و زائر خضر خان اهرمی تصمیم گرفتند با همه ی توان و نیرو با قوای متجاوز و اشغالگر انگلیسی وارد جنگ شوند.

در پی این تصمیم، غضنفر با سیصد تفنگچی از برازجان، به مقصد بوشهر به حرکت در آمدند. نیروهای انگلیسی، متشکل از افسران انگلیسی و سربازان هندی، که خود را در معرض خطر حمله ی تنگستانی ها، دشتی ها و دشتستانی ها می دیدند، در منطقه ی موسوم به سرِ بَست چغادک موضع دفاعی گرفته بودند. مبارزان و ایثارگران برازجانی به رهبری میرزاء در ده کیلومتری شهر برازجان و در محدوده ی روستای خوش آب، اردو زدند. میرزاء در حلقه ی تفنگچی های مجاهد - « ای مردم ما میخواهیم برای دفاع از وطن و دین به جهاد دشمنان (قشون انگلیس) برویم ممکن است همه ما کشته شویم هرکسی شهادت را قبول دارد با من به محل نبرد بیاید، وهرکس به عللی نمی تواند، به خانه خود برگردد ».

همه سپاهیان با فریاد و یک صدا در پاسخ گفتند:

- « باتو می آییم و با سپاه انگلیس مبارزه خواهیم کرد ».

به گواهی شواهد و اسناد تاریخی و آنچه در حافظه ی کهن سالان این خطه بر جای مانده و چون ودیعه ای ارزشمند و گرانبها به نسل بعدی سپرده شده است. بخشی از هزینه جنگ توسط غضنفر تامین می شد.

وی با همکاری و همیاری نور محمدخان هژبر نظام ، ضابط دهستان دالکی برازجان، هزینه ی جنگ علیه اشغالگران و متجاوزین بیگانه را در اسرع وقت تامین و در اختیار مبارزان و مجاهدان قرار می داد. بطوریکه کمک های وی باعث تقویت و نیرو دهنده ی رئیس علی دلواری و مجاهدین همراهش شد. مردی از خطه ی تنگستان که با دستان خالی ولی عزمی پولادین و اراده ای تحسین برانگیز، جنگی فرسایشی و ایذایی را علیه اشغالگران بیگانه آغاز و تا پای مرگ ادامه داد.

با استناد شواهد تاریخی، میرزاء با پرداخت وجه نقد، تعداد 400 قبضه تفنگ 5 تیر که در خطه ی جنوب به واسموسی معروف و نامی شده بود، از طریق ویلیام واسموسکنسول سابق  آلمان در ایران و منطقه تهیه و میان مجاهدین برازجانی و یاران رئیس علی دلواری توزیع گردید.

ویلیام واسموس که بود؟

همزمان با آغاز دوران رُنساس یا روشنگری در اروپا، جنگهای فرساینده و ویرانگرانه ای بین امپراتوری عثمانی و سلسله ی نوپای صفویان در گرفت که اوج آن جنگ چالدران بود. این جنگ ها علاوه بر ویرانگری ها و بدبختی و فلاکت هایی که برای دو کشور و مردمانشان در پی داشت، زمینه ی اضمحلال و پارچه پارچه شدن امپراتوری عثمانی در سالهای پیش رو فراهم آورد. وارث امپراتوری عثمانی دو دولت استعماری انگلیس و فرانسه بودند.

 سرمایه داری نو پا که بر تخت و میراث نظام فئودالی تکیه زده و از آغاز تولد فتح جهان را مد نظر داشت، بسرعت رشد نمود و در اندک زمانی به مرحله ی امپریالیستی و حکومت اولیگارشی سرمایه و فرمانروایی کارتل ها و تراست بر جهان گام گذاشت. شیوه ی بهره کشی ها و استثمار گذشته و بازارهای موجود جوابگوی حرص و آز مرحله ی جدید غارتگری نبود. این بود که جنگ بین الملل اول با هدف تقسیم جدید جهان به راه انداخته شد. پدیده جدید و قابل توجه این دوران، ورود دولت آلمان به جرگه ی کشورهای جویای منافع در منطقه خاور میانه و ایران بود. یکی از کارگزاران ترویج و تبلیغ سیاست های دولت آلمان و ضدیت با منافع دولت های استعماری بویژه انگلیس ویلیام واسموس آلمانی بود که منطقه چغادک بوشهر را مرکز فعالیت خود قرار داده بود.

ویلیام واسموس، وظیفه داشت تا با توجه به اشغال بندر بوشهر، مردم منطقه را علیه سیاست های استعماری و استثماری دولت انگلیس بشوراند و وارد نبرد سازد. به همین منظور با فراگیری زبان منطقه و ملبس به لباس آنان، با تمام مناطق سفر می کرد و ضمن این مسافرت ها با خوانین، رؤسای عشایر و طوایف و روحلنیون متنفذ دیدار و گفتگو می کرد. در یکی از این سفرها از اسارت تفنگچی های احمد خان انگالی انگلوفیل که از طرف دولت انگلیس مأمور دستگیری واسموس شده بود نجات یافت و وارد دهکهنه مرکز بلوک شبانکاره شد. واسموس ضمن تماس با محمدعلیخان ضابط و حاکم شبانکاره، وی را در جریان سفر پر ماجرای خود گذاشت. محمد علیخان پس از شنیدن صحبت های واسموس به وی گفت:

- من و اهالی شبانکاره نمی توانیم به شما کمکی کنیم. یا از شما محافظت و نگهداری نمائیم. بنا بر این اگر بخواهید در این منطقه بمانید، صلاح در این است که به میرزاء محمد خان غضنفرالسلطنه برازجانی متوسل شوید. زیرا او از هر لحاظ مقتدر است و امکان نگهداری شما را دارد.

سپس به واسموس اجازه می دهد تا استراحت نموده و دمی بیاساید. پس از استراحتی کوتاه مدت، محمد علیخان ضابط، ویلیام واسموس را در معیت دو نفر تفنگچی راهی برازجان می کند. واسموس به مجرد رسیدن به برازجان، به قلعه ی خان، واقع در محله ی معروف به قلعه رفته و با غضنفرالسلطنه دیدار و ملاقات می کند. وی پس از شرح ماوقع، تقاضای کمک جهت مقاومت و مبارزه علیه انگلیس می کند. میرزاء که فردی مجرب و کار کشته و آگاه بویژه در عالم سیاست و دیپلوماتیک بود، در پاسخ به تقاضای کمک واسموس می گوید:

- « چون دولت ما بی طرف می باشد و از طرف دولت متبوع دستور جنگ باانگلیس ها را نداریم، لذا فعلا به طور محرمانه به شما کمک مالی هر اندازه که بخواهید می کنم و از کمک فکری هم دریغ ندارم و راهنمایی های لازم را از هر جهت می نمایم ». سپس مبلغ ده هزار تومان وجه نقد به او داده و وی را راهی می نماید.

سر لشکر غلامحسین مقتدر در صفحه ی 102 کتاب خود به نام کلید خلیج فارس، از این کمک میرزاء به واسموس آلمانی به نیکی یاد می کند.

پس از راهی شدن واسموس به جانب اهرم مرکز تنگستان، میرزآء ضمن ارسال نامه هایی به رؤسای تنگستان، چاهکوتاه و دشتی، از قبیل رییس علی دلواری، زائر خضرخان، شیخ حسین چاهکوتاهی، خالو حسین معروف، و رییس عبدالحسن رزمی، از آنان می خواهد و توصیه می کند که از بذل کمک و مساعدت و یاری نسبت به واسموس خودداری و دریغ نورند.

به گفته شادروان باقرخان تنگستانی ( 1788 تا 1792 میلادی ) متولد لیلک تنگستان و فرزند احمد شاه خان تنگستانی که علاوه بر مبارزات ضد انگلیسی جنوب، در جنگ 1856 میلادی در زمان ناصرالدین شاه قاجار و بر سر غائله ی هرات خط مقاومت تنگستانی ها را رهبری کرده بود، ویلیام واسموس، مهربانی و کمک های میرزاء در حق خود را به سفیر آلمان گزارش نمود. سفیر نیز مراتب را به دولت مطبوع خود در برلین اعلام داشت.

آقای علیمراد فراشبندی ( 1299 هفتم مهر ماه 1376 ) متولد برازجان، در کتاب خود به نام جنوب ایران در مبارزات ضد استعماری، چاپ زمستان 1365 تهران، می نویسد:

« دولت آلمان به پاس محبت غضنفرالسلطنه، یک قطعه مدال نشان عالی درجه یک آلمان را برای شهید غضنفر فرستاد. این مدال توسط سفیر آلمان به رضا قلی هدایت ( نظام السلطنه ) مافی رییس هیات دولت داده تا به وسیله هیات ویژه ای برای غضنفر السطنه فرستاد شود که طی مراسمی به او اهداء شود. ولی از آنجایی که رضا قلی خان مزبور شخصی سود طلب و طماع بود، نشان مزبور را برای خود برداشت و از دادن آن به شهید غضنفر امتناع ورزید ».

به هر حال، میرزاء با دانش و بینش عمیقی که داشت، از عقب ماندگی جامعه، فقر و فلاکت روز افزون مردم و بی سر و سامانی کشور رنج می برد. عدم وجود تشکل های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را یکی دلایل عمده ی عقب ماندگی روزافزون و ویرانی کشور می دانست. از این روی حزب دمکرات را در برازجان بنیان نهاد و آن را در ارتباط مستقیم با شعبه ی حزب در شیراز مرکز ایالت فارس قرار داد.

حتی تصور این موضوع، غور و بررسی و کنکاش پیرامون چنین درک و بینشی می تواند برای نسل کنونی آموزنده و هدایتگر باشد. بویژه در دوران و عصری که تفرقه و نفاق، اوهام پراکنی، فلاکت و ادبار جامعه، تخریب فرهنگی و ویرانی مملکت به اوج خود رسیده و مدعیان عالم سیاست و به اصطلاح فعالان عرصه ی روشنگری، بر عناد و کوردلی و کیش شخصیت کاذب و نداشته شان پای می فشارند. و در حالیکه به دریوزگی بیگانگان افتاده،اند توسعه ی فقر، فساد، فحشاء و اعتیاد را مایه افتخار و دست مایه ی باز بودن دکه های ننگ و فریبشان دانسته و فعالانه به پاشیدن تخم نفاق و چند دستگی ادامه می دهند.

هدف انگلیسی ها عبور آزادانه از برازجان و رسیدن به شیراز بود. رفت و آمدها، نامه ها و گفتگوهای مستر چیک و دریابیگی نتوانست در اراده خلل ناپذیر میرزاء تاثیری بگذارد و وی به خیانت و سازش وادارنماید.

قبل از آغاز جنگ و درگیری، انگلیسی ها بافاصله کمی از محل صف آرایی دلاوران دشتستانی و تنگستانی قاصدی را با هدایا و رشوه ی فراوان پیش غضنفر می فرستند و به وی می گویند:

« صاحب منصب میگوید:این دو صندوق لیره ی استر لینگ را بگیرید واز سر راه ما کنار بروید،ما به برازجان کاری نداریم ،میخواهیم ازآنجا عبور کرده و به شیراز برویم.در غیراین صورت منتظر توپ شرپنیل ما باشید ».

وزن گلوله توپ مزبور بنا به اظهار شاهدان عینی 52 کیلو بود.

غضنفر السلطنه در پاسخ به قاصد میگوید:

« مابرای لیره به این جا نیامده ایم،یا تخلیه ی بوشهرازسپاه متجاوز و یا آماده جنگ باشید.ماهمان گلوله توپ را میخواهیم،ما برای جهاد فی سبیل الله به قصد جنگ با شما متجاوزین به وطنمان به اینجا آمده ایم ».

قاصد بر می گردد و شرح ماوقع را به اطلاع افسر انگلسی کلنل گریکسُن می رساند. دقایقی بعد حرکت دشمن به طرف صفوف دلاوران دشتستانی آغاز میشود.

پس از جنگ و درگیری سرِ بَست چغادک که شیخ محمد حسین معروف به مجاهد برازجانی نیز در آن شرکت داشت، مستر چیک کنسول دولت فخیمه انگلیس در بندر بوشهر، موافقت نمود تا مبلغ هفتادهزار لیره ی استرلینگ بابت مخارج و هزینه جنگ سر بست چغادک به میرزاء پرداخت نماید. اما پاسخ میرزاء چنین بود.

« اگر هزارمیلیون لیره هم بدهند قبول ندارم.به جز اینکه اجنبی بوشهر را تخلیه نماید و از کشور ما برود ».

یک نیروی اندک محلی، بدون حمایت و پشتیبانی دولت مرکزی، آن هم در هنگامه ای که نماینده تام الاختیار دولت جانب اجنبی را گرفته و همدوش و هم صدا با وی گام بر می دارد، تا چه زمانی قادر به مقاومت و پایداری است؟ مجاهدین و مبارزان طغم تلخ شکست را چشیدند. چاهکوتاه، اهرم و برازجان مورد هجوم سُبعانه ی نیروهای انگلیسی هندی، پلیس جنوب و مزدوران وطن فروش داخلی قرار گرفته و یکی پس از دیگری به دست نیروهای دشمن افتادند.

در 21 ماه محرم 1337 هجری قمری، مصادف با 23 اکتبر 1918 میلادی، برازجان سقوط و به دست اشغالگران افتاد.

میرزا محمد خان غضنفرالسلطنه، به همراه اردوی خود عقب نشینی نمود. آنها در کوههای صعب العبور سلسله جبال زاگرس و به منطقه ی لَرده گیسگان پناه گرفتند. جاده ی شاهی بوشهر به شیراز به طور کاملا تحت کنترل انگلیسی ها در آمد. میرزا و تفنگچی های جان بر کفش، در پناه کوهستان و با استفاده از تاریکی شب، به نیروها و کاروانه های انگلیسی شبیخون می زدند

در نهایت نیروهای انگلیسی بر آن شدند تا منطقه ی اطراق میرزاء و جنگجویانش حمله ببرند. در این حمله ی ددمنشانه و بیرحمانه، علاوه بر میرزا و جنگجویان تحت فرمانش، شیر زنان و شیر مردان لَرده ای نیز سلاح به دست گرفتند و در مقابله با نیروهای اشغالگر حماسه آفریدند.

 جای دارد که از شیر زنان لَرده ای که شش یا نه نفرشان یک تیپ کامل انگلیسی را تار و مار می کنند، از کسانی چون سوگل، سلطان، جانی و گل عنبر و از دلاور مردانی چون حاجی و فرهاد فرزندان رییس ملک، رییس حسین، غلامرضا، نظام و مشهدی علیباز نام برد و خاطره شان را گرامی داشت. با تغییر موضع و تاکتیک رزمی میرزاء جنگ و درگیری از منطقه لرده به قلعه ی رودفاریاب کشیده شد.

به دنبال قدرت گرفتن سلسله ی پهلوی و روی کار آمدن رضا شاه، اوضاع و احوال دگرکون شد. محمد مصدق به والی گری فارس رسید. و میرزاء دوباره موقعیت خود را باز یافت. اما این دوران آسایش و آرامش دیری نپائید. تنها و تنها کشتیبان عوض شده بود. بدون آنکه رد و نشانی از سیاستی دیگر تحولی نوین در راه بهبود وضعیت معیشتی و زندگی مردم محروم و زحمتکشان جامعه صورت گرفته باشد. روح سرکش و نا آرام میرزاء کار خودش را کرد. او به صف نیروهای مردمی و ترقی خواه پیوست و مورد بی مهری و غضب حکومت مرکزی قرار گرفت.

بدنبال اعلام سیاست خلع سلاح جنوب توسط حکومت کودتا، رضا شاه در 4 آذر ماه 1308 خورشیدی، ضمن امضای برگه ی ماموریت فوج گارد نادری به جنوب، فرمان قتل میرزاء محمد خان غضنفرالسلطنه برازجانی را نیز توشیح همایونی و صادر نمود. طبق فرمان ملوکانه ی همایونی، این فرزند غیور میهن و دشتستان در شب 2اسفند ماه 1308 خورشیدی در منطقه پشتکوه دشتستان و در نزدیکی آرامگاه شاه پسر مرد به وقوع پیوست. با مرگ میرزاء درباریان فاسد و خود فروخته ی دربار پهلوی نفسی به راحتی کشیدند و دولتمردان دولت فخیمه انگلیس خود را به امید فردایی بهتر به بستر رسانیدند.

اما شیوه ترور و کشتن میرزاء محمد خان، تفاوت چندانی با ترور و سربه نیست کردن دیگر فرزندان برومند و غیور مملک نداشت. درست به همان طریق و روشی به مرحله ی اجرا در آمد که در سالها و لحظه های پایانی قرن بیستم، در رابطه با دکتر عبدالرحمان قاسملوها، فریدون فرخزادها، کاظم رجوی ها، کورش آریامنش ها، صادق شرافکندی ها و دیگر قربانیان رژیم جهل و جنایت جامه عمل پوشید. دست خیانت از آستین خیانت و مزدوری! مرگ نخبه ای به دست فردی که در گذشته ای نه چندان دور ادعای نخبه بودن و مبارزه بودن داشته است.

بنا به گفته شواهد و نقل راویان، روز 21 رمضان 1308 این شیر بیشه ی شجاعت و فرزند خلف میهن، بر اسب سفید خود سوار و عازم آبادی شاه پسر مرد میگردد. باشد که برای تبرک و آمرزش زیارتی کرده باشد و از همه مهمتر و واجب تر، از همسر خود که متعلق به ایل قشقایی بود دیداری به عمل آورد. چون شاهینی مغرور پهنه افق و اطراف را می نگریست و زیر لب زمزمه می کرد:

شوق دیدار تو دارد جان

بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

اواز پیچ و خم دره های رود فاریاب و منطقه تنگ ارم و دهرود که روز قبل از هواداران و کدخدایان طرفدارش دیدار به عمل آورده بود، می گذشت. اکنون منطقه زیرنفوذ خود را پشت سر میگذاشت تا با شوق دیدار خانواده وزیارت امامزاده ، بی صبرانه طی طریق کند.

در آن روز میرزا روزه دار بود. در میان تنی چند از تفنگچی ها به حوالی روستای کلمه رسید. می اندیشید و شهپر خیالش در این فکر که چگونه از مجاورت این آبادی بگذرد که هیچ کس متوجه ورود وخروجش نگردد؟ به نظرش غیر ممکن به نظر می سید! روستای کلمه تحت حاکمیت شیخ عبدالرسول چاه کوتاهی بود. عبدالرسول چاه کوتاهی در این روستا قلعه مستحکمی از خشت خام برپا نموده بود. و بنا به موقعیت اجتماعی و وابستگی به بالا بالایی ها، چند روستای جانبی مانند خون، تنگ زرد، فاریاب ،شاهی جانی و طلحه و آبادی های ارغون و بعضی از مزارع و تنگه را نیز به تملک خود در آورده بود. به دستور ارباب، ایادی و نوکران و تفنگ بدستان مزدورش همه جا را زیر نظر داشتند، تا رفت و آمد غضنفرالسلطنه را کنترل و به اطلاع ارباب برسانند.

این در حالیست که غضنفرالسلطنه به دو دلیل تصور قتل خود را نیز به مخیله اش راه نمی دهد.

1 0 داشتن اعتقادات سفت و سخت مذهبی و پایبندی به اصول و سنن و رسومی که وسیله و ابزار، نیرنگ، فریب و خیانت عده ی زیادی قرار گرفته و دودمانهایی را در طول عمر ننگین و حیات سیاه خود بر باد داده است. آیا ممکن است که عبدالرسول خان چاهکوتاهی، فرزند شیخ حسین سالار، و کسی که سابقه ی مبارزه با اجانب را در کوله بار تجربه هایش دارد، و از هم مهمتر با او هم قسم شده و سوگند یاد نموده است، به دستور نوکر بیگانه قصد جانش را بنماید؟

2 با توجه به گذشته ی پر بار و به منصه ی ظهور گذاشتن شهامت و شجاعت و مردانگی بی سابقه ای که وی از خود نشان داده، آیا در سراسر منطقه ی جنوب کسی یافت می شود که جرأت کند، ماشه ی تفنگ را بکشد و به سویش تیراندازی نماد؟

چنین اعتماد و اعتقادی که بی بنیانیش هزاران بار و به کرات در تاریخ به اثبات رسیده بود، باعث شد تا غضنفرالسلطنه از کید روزگار و نیرنگ بازی روسپی فکران و تیره اندیشان مزدور و نان به نرخ روز غافل بماند. چون هزاران هزار جوان عاشق پیشه و پاک سرشتی که در دام سیاست بازان امروزی افتادند و با ایثار جان و هستی، تنها و تنها به ستاره های پرچم های بر افراشته شده بر دکه ی مزدوری و خیانت قدرت طلبان و منفعت جویان امروزی مبدل شدند. خیانت پیشگانی که رژیم جهل پرور و تبهکار خمینی جلاد را بعنوان انقلابی مردمی، و ایدئولوژی عقب مانده ی خرافات و اوهام ماقبل قرون وسطایی را به عنوان نجات دهنده محرومان و مستضعفان ایران و جهان معرفی نمودند. و سی و پنج تمام، مردم محروم و درمانده را به دنبال خیمه شب های عوامفریبانه ی دار و دسته ای شیاد کشانده و می کشانند.

در حالتی که غضنفرالسلطنه با خاطری آسوده در حال گذر از کوه و کمر و دشتهای وسیع پشتکوه بود، شیخ عبدالرسول که جلوی قلعه ایستاده بود، او و همراهانش را دید. برای اطمینان خاطر دوربین 4 قاب انگلیسی اش را جلوی چشم گرفت و به دقت نگاه کرد. درست دیده بود. میرزاء بود که سوار بر اسب و یا پای خود به مسلخ بیداد نزدیک می شد.

احمد چاهکوتاهی، پسر برادر عبدالرسول خان چاهکوتاهی نقل می کند:

« عمویم شیخ عبدالرسول چاه کوتاهی، غضنفرالسلطنه را از قلعه روستای کلمه تعقیب کرد ،همراه او آقای محمدجعفر آتشی مباشر آن موقع عبدالرسول بود که این تعقیب را شروع کردند ».

وی در ادامه می افزاید:

« عمویم در این تعقیب نهایت احتیاط و استتار را انجام داد. عمویم با محمد جعفر از بیراهه خود را به کمین گاه رسانده و مترصد ورود غضنفربودند. عمویم بدون توجه به تعهدی که بااین مرد رشید و به قرآن کریم قسم یاد کرده بودند که هیچگونه تجاوزی به محدوده یکدیگر نکنند ، منتظر رسیدن غضنفر شد.

غضنفر از پایین گردنه شاه پسر مرد نمودار شد و آهسته پیش میآمد چون هم اسب و هم خودش خسته و تشنه بودند.

شیخ عبدالرسول چاه کوتاهی ناگهان مباشرخود را مخاطب قرار داد و گفت :محمد جعفر اول تو بزن، محمدجعفر گفت: تا پیش بیاید ببینم چکار میکنم.اما غضنفر دیگردرتیررس آنها بود و بی خبر از همه جا.

محمد جعفر تفنگ خود را به شانه نزدیک میکند ولوله را در برابر صورت غضنفر راست کرد و میخواست ماشه را عقب بکشد ،اما شدیدا ترسید و روبه عبدالرسول کرد و گفت :نمیتوانم بخدا قسم من نمیتوانم.جسارتا خودتان بزنید!

عمویم عبدالرسول تفنگ را به طرف غضنفر نشانه گرفت،ناگهان گلوله در سینه خان نشست و از آن طرف بیرون زد. بلافاصله تیری دیگر که پهلوی خان را به هم دوخت.

غضنفر ابتدا با ناباوری خود را روی زین اسب نگهداشت.اما خون فواره زد و باورش شد که تیر خورده، به هر تقدیر از اسب به پایین غلتید و به طرف زمین سقوط کرد.

عبدالرسول و محمدجعفر پس نیم ساعت نزد غضنفررفتند و غضنفر پرسید چه کسی به من تیراندازی کرد و مرا زد؟ عبدالرسول گفت: جسارتا من شما را هدف قراردادم.

غضنفر با تلخی جان کندن زبان درکامش چرخید وگفت: عبدالرسول مگرما هم قسم نبودیم چرا تخطی کردی؟ معنی قسم به کلام الله همین بود؟ عبدالرسول گفت:من به حکم وظیفه میهنی وملی شما را هدف گلوله قرار دادم، به دستور رضاخان سردارسپه و با اولتیماتم سرهنگ سید احمد معینی و ناچار این کار راکردم. اما غضنفرشاید بقیه پاسخ اورا نشنید و مرغ روحش در عالم بیکران به پرواز درآمده بود وجان به جان تسلیم کرد.

احمد در ادامه می گوید:

عبدالرسول به پول وچاقو و تفنگ وکلت او و...دست نزد و فقط انگشتری دست اورا که نام غضنفری روی آن حک شده بود ازدستش بیرون آورد، تا ازطریق روستای اهرم تنگستان به پیشگاه حکومت بوشهر تقدیم گردد و از این طریق ازمیان برداشتن میرزا محمد خان غضنفرالسلطنه برازجانی به بارگاه رضا خانی اعلام شود که شیخ عبدالرسول موفق به انجام این جنایت گردیده بود.

جنازه غضنفرالسلطنه را روی دو راس ورزا( گاونر ) که در کنار هم به یکدیگر بسته و تخته یا لنگه دری روی آن قرار داده بودند،به کمک 10یا15 نفر از پایین گردنه به طرف امام زاده شاه پسر مرد حرکت دادند، خلیفه حسین و خلیفه داراب از خلیفه های شاه پسر مرد بودندکه نهایت همکاری را در تهیه مقبره ومقدمات غسل و دفن معمول داشتند؛هرچه صبر کردند ، خون ریزی از محل اصابت گلوله ها بند نیامد ، شیخ عبدالشهید اهل روستای طلحه او را غسل داد و هم تیمم گرفت وسپس براونماز میت بجا آورد، رفته رفته جمعیت تشییع کننده و نمازگذار بیشتر میشد ، شیخ عبدالشهید او را تلقین داد سپس بر مزار قرار داده و با تاسف خاک بر او ریختند.

آقای علیمراد فراشبندی در صفحه ی 99 کتاب جنوب ایران در مبارزات ضد استعماری، تنها شاهد به شهادت رسیدن غضنفر السلطنه، به دست شیخ عبدالرسول چاهکوتاهی را، میرزا حسین بلوکی معرفی می نماید و از قول شاهد می نویسد:

[ غضنفر السلطنه بعد از دریافت دو گلوله جان شکار، شیخ عبدالرسول را مخاطب ساخته میگوید:

« کوچکتر از آن هستی که مرتکب چنین جنایتی شوی، دشمن خونخوار ایران مرا کشت، ملت ایران انتقام خون مرا از تو خواهد گرفت »].

 

شعری از غضنفرالسلطنه برازجانی

میرزا، از آنجا که بر ادبیات عرب احاطه و سلطه ی کامل داشت، با کمک اندیشه تابناک و قریحه جوشان و خلاق، به ادبیات و از جمله سرودن شعر و سخنوری روی آورد.


ای بیهده دل شاکیم از دست تو بیعار
هرچند نصیحت کنمت میکنی انکار


امسال بر آنم که بتر گشته ای از پار
هرسال همه صوم نبودی تو بزه کار


و امسال کنی معصیت حضرت دادار
ترسم که تو را عاقبت سوء بگیرد


واندر صف محشرت پیمبر نپذیرد
گر این تن بیچاره بدین حال بمیرد


در قبر که رفتی علیت دست نگیرد
گردی خجل و منفعل اندر بر کفار


ای دل بکن از بهر خودت فکر نوایی
واز فعل بد خویش بکن شرم و حیایی


امروز کجایی تو و فردا به کجایی
آخر من تو هر دو که داریم خدایی


قدری جلو خواهش خود را تو نگهدار
یک چند در این ملک بدم شیر شمیده


اندر صف ناورد ز شمشیر خمیده
چون از افق نکبتم اسپید دمیده


عقل و هنر و هوش زمن جمله رمیده
اقبال که برگشت دگر چاره ندارد


افسوس که گشتم تبه از راه حماقت
امانه حماقت به حقیقت به صداقت


دیگرنه زمن مانده به جا تاب ونه طاقت
نه مانده دگر آبرو و عزم و لیاقت


اقبال که برگشت دگر چاره ندارد
یارب تو به من لطف نما صبر چو ایوب


زیراکه شده قلبم از این حادثه معیوب
ای کاش نبودم من ازاین دشت پرآشوب


تانشنوم از مردم دون این همه سرکوب
اقبال که برگشت دگر چاره ندارد


اکنون که گرفته زمن اقبال کناره
ظلمی که به من آمده ناید به شماره


ملک و همه هستیم شده جزء اداره
جز سوختن و ساختنم نامده چاره


اقبال که برگشت دگر چاره ندارد
زین قوم دل غمزده غمخواره ندارد


این طایفه جز خون جگر خواره ندارد
جز رد جفا جوی ستمکاره ندارد


پاس نمک هیچ نمک خواره ندارد
اقبال که برگشت دگر چاره ندارد


گه جانب تهران شدم و گه سوی شیراز
گفتم به همه دولتیان درد دل و راز


بودند بظاهر همه با بنده هم آواز
در پردهنبودند به من اور و دمساز


اقبال که برگشت دگر چاره ندارد
آوخ که شدم دستخوش مردم احمق


از گردش وارونه ی این چرخ مطبق
از خلق نبینم به جز از طعن و به جز دق


زین قوم بسی خسته و وامانده ام الحق
اقبال که برگشت دگر چاره ندارد